وقتی که قم تب کرد

دانلود و خرید وقتی که قم تب کرد

چهل روایت کوتاه داستانی از کرونا و جهاد

۴٫۷ از ۱۱ نظر
۴٫۷ از ۱۱ نظر

برای خرید و دانلود   وقتی که قم تب کرد  نوشته  گروه نویسندگان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
اگر بگوید «تشییع‌جنازه‌اش غریبانه بود»، می‌گوییم «به تشییع امام حسن فکر کن،‌ آروم می‌شی.»
محمدحسین
تا به حال از نزدیک میت ندیده بودم. توی تمام بیست و هفت سالِ عمرم، مثل همهٔ آدم‌ها فکر می‌کردم از آدمِ مرده باید ترسید اما آن لحظه که اولین میت با کاور بیمارستان آمد توی غسال‌خانه نترسیدم. شاید چون عضو گروه جهادی بودم. یا شاید به خاطر غمی که توی صورتش دیده بودم.
محمدحسین
مامان این‌جور وقت‌ها بی‌این‌که با من چشم توی چشم بشود با لبخند می‌گفت «غصه نخوری ها، مطمئن باش قسمتت جای دیگه است سید جان.»
محمدحسین
نیروهای بیمارستان را که تقسیم کردند، انبار سهم من و مجتبی شد. دمغ شدم. از وقتی با خانمم خداحافظی کرده بودم، فاز خط مقدم و شهادت برداشته بودم و حالا خورده بود توی ذوقم. بین آن همه کار هیجان‌انگیز و خطرناک، من و مجتبی باید الکل‌ها و ماسک‌ها را بسته‌بندی می‌کردیم.
محمدحسین
عباس سرش را نزدیک گوشم می‌آورد و می‌گوید «کاش بهشون بگی آبجی که فکر نکنن خیلی پیر شدن.»
محمدحسین
ته‌مانده‌های مقدس سوپ روایت پنجم: مهدی شریفی جانباز شصت درصد بود. از جامانده‌های شیمیایی کربلای ۵. چشم راستش را والفجر ۱۰ داده بود و والفجر ۸ ترکشی آمده بود و درست نشسته بود وسط ریه‌اش. سوپ را قاشق‌قاشق می‌گذاشتم دهانش و او ذره‌ذره خاطره‌هایش را می‌گفت. با خنده گفتم «همین ریه مونده بود که اینم شد سهم کووید ۱۹!» خندید و صبر کرد سرفه‌هایش بند بیاید. بعد گفت «واقعاً هیچ کدوم‌شون به اندازهٔ این یکی اذیتم نکرده.» دکتر شیفت می‌گفت ترکشِ توی ریه، دردِ سرفه‌هایش را چند برابر می‌کند.
سفیر
صفحه قبل۱صفحه بعد