آهای آدمیزاد
این همه عجلهات برای چیست؟ این همه چایت را داغ سرکشیدی! این همه پشت ترافیک بوق را یکسره کردی و بر سرماشین جلویی فریاد کشیدی... شبها با استرس و نگرانی سر بر بالشت گذاشتی و صبحها با عجله و بدون لذت بردن از صبحانهات به سمت کار دویدی. درپیادهرو و روی پل هوایی از همه سبقت گرفتی و به همه بد و بیراه گفتی…برای عشق و عاشقی از همان کودکی عجله داشتی و درهمهٔ بازیهایت نقش مجنون و لیلی را داشتی. با اولین کسی که آشنا شدی ازدواج کردی و دو سال بعد پشیمان شدی! آنقدرعجله کردی و دویدی که هنگام رسیدن دیگر نفسی برایت نمانده بود.
آدمیزاد از اولش همینطور بوده است…
n re