زنبقها و شبدرها تنها یک روز میزیند، اما آن روز، ابدیتی است که به آزادگی سپری میشود.
آرام
آنگاه که در برابرش ایستادم و خطابش کردم، یک مرد بود. چهرهاش، دیدگان هر که را بدو مینگریست، کامل پر میکرد. به من گفت: چه میخواهی، میریام؟
پاسخش ندادم. اما بالهایم، رازم را در آغوش کشید و گرما در کالبدم جریان یافت و از آنجا که نور وجودش را برنمیتافتم، او را وانهادم و به راه افتادم. اما ننگ و عار از من رخت بربست و جز زندگانی، برایم هیچ باقی نماند؛ به شوق اینکه تنها باشم تا انگشتانش بر تارهای دلم زخمه بَرزَنَد.
کیان
ریاکاران را بر نمیتابم، چرا که آنان طوق گران برگردن پاکنیتان و پیروان طریقت مینهند.
ت ت
او در جستجوی مرگ نبود، اما آن را پذیرفت، همچون دهقانی که دانهی گندم را در دل زمین پنهان میکند؛ زمستان را پذیرفته است و بهار و فصل برداشت را چشم به راه مینشیند؛
ت ت
مرگ یک مرد، به از آن که امتی سراسر گمراه شود.
ت ت
مهربانی و عطوفت میورزم، که خود نیز هماره نیازمند رحمت خواهم بود
ت ت
گنجیکه تباهی پذیرد و به سرقت رود اندوخته نکنید، بلکه اندوختهای فراهم کنید که نه تباه گردد و نه سرقت شود؛
ت ت
بیچاره پادشاه، او که همچون حیوانی به بندش میکشند و به قلاده و طناب، راهش میبرند. چه نگونبختاند حکمرانان زمین! آنها که در تاریکی خود سرگشتهاند؛ به قدرت میرسند و فرو میافتند. آیا از دریایی آلوده، جز ماهیان مرده انتظار دارید؟
ت ت
او در جستجوی مرگ نبود، اما آن را پذیرفت
ت ت
مرد تنها و عزلت گزیده، توانمندترین مردان است.
ت ت
از یاد مبرید که هر سارقی نیازمند و هر دروغگویی، هراسان است.
ت ت
هیچ کس را جز به نیروی روح و حقیقت، یارای حکم راندن بر جهان نیست..
ت ت