وقتی صاعقه زد، همهچیز متوقف شد. زمان متوقف شد. نمیدانم چهطور توضیح بدهم، ولی زمان تبدیل به نور شد. نور تبدیل به زمان شد. پوستم به طرز باورنکردنیای روشن شد. یادم میآید به این فکر میکردم که اگر الکتریکی نبودم، نور احتمالاً شبکیهٔ چشمانم را میسوزاند.
بعد صدا به گوش رسید. شبیه صد هزار قطار از کنترل خارجشده که از رویم رد میشدند. فقط اینکه این قطار از رویم رد نشد، بلکه واردم شد، از میانم رد شد. تبدیل به من شد. من رعدوبرق بودم. انرژی خالص. شاید برای ذرهٔ کوچکی از یک ثانیه، حس کردم خدا بودن چه حسی دارد. ولی من خدا نیستم.