صدا پشت به کِیسی و شیما نشسته و یکی از کانالها را تماشا میکرد.
او گفت: «لطفاً بشینین.»
کِیسی و شیما هر کدام بر روی یکی از صندلیهای چرمی رو به میز نشستند. بعد صدا برگشت و به آنها نگاه کرد. شیما وقتی صورتِ صدا را دید با صدای بلند نفسش را تو کشید.
صدا گفت: «جیاکومو شیما، خوبه دوباره میبینمت. اشتباه نکن، از دیدنت خوشحال نیستم، فقط خوبه میبینمت، ما کارهای زیادی برای انجام دادن داریم.»
شیما که زبانش بند آمده بود فقط به او خیره شد. وقتی بالاخره توانست صحبت کند گفت: «غیرممکنه. این غیرممکنه. چهطور ممکنه تو باشی؟»