جملات زیبا از متن کتاب دختران ماه | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختران ماهsubscriptionAvailable

کتاب دختران ماه

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۱۸ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
دختر کتابخوان
۵
اگر شرف انسان به خاطر کارهایش آلوده نشده باشد هر لباسی بر تنش باشد زیبا است.
n re
۳
خنده‌ها بعضی وقت‌ها ناراحت کننده‌اند
دختر کتابخوان
۳
خواب معجزه‌ای بس بزرگتر از سکوت است.
دختر کتابخوان
۲
گریه کنم بی آن‌که اشکی از چشمم سرازیر شود.
Fereshteh
۲
می‌توانست مزرعهٔ قلب مرا آبیاری و گل‌های وجود مرا شکوفا کند. هرچیز که می‌توانست سبدهایی را که به سمت تو، و فقط به سمت تو، دراز کرده بودم پُر کند، شاید یک نامهٔ ساده، فقط یک صفحه، فقط یک کلمه، به خط خودت. زنگ تلفن بعد از نیمه‌شب، خوابی که در آن به من پشت نمی‌کردی، یک قدم کوتاه، یک چرخش کوتاه که به صورت من نگاه کنی. هرچیز، حتی یک تمسخر خشمگینانه! یک آه آزار دهنده از سر بی‌حوصلگی، یک هدیهٔ بی‌ارزش، زمانی بود که هر چیزی می‌توانست برای من با ارزش باشد. اما تو آن هرچیز را از من دریغ کردی و هرگز به من ندادی. و حالا زمانی فرا رسیده که حتی همه‌چیز هم برای رضایت من کافی نیست. همه‌چیز دیگر ارزش یک شکوفه را هم ندارد، یک برگ باز شده در مزرعه‌ای‌ست که زمستان آن را نابود کرده‌ست.
hiba
۲
چقدر آزاد خواهد بود انسان وقتی ادامهٔ تخیلات و تصورات کس دیگری نباشد حتی اگر آن کس پدرش باشد.
mmm
۲
اگر تخیل نباشد آن وقت زندگی ... خوب غیرقابل تحمل می‌شود.
M. abolhasani
۱
سلیمه علامتی به اسماء داد. اسماء بی‌حال و باتنبلی از جا برخاست. اسماء اصلاً باور نداشت که حق ندارد به عنوان یک دختر مجرد کنار زن‌های متاهل بنشیند و به حرف‌های آن‌ها گوش بدهد. رسم این زن‌ها این بود که تجربه‌های زندگی خودشان را از چشم و گوش اسماء و دخترهای مجرد دیگر دور نگاه دارند. اما این‌ها چیزهایی بود که به سادگی می‌شد توی کتاب‌ها هم پیدا کرد و خواند. آه، کتاب! فکر لذت بی‌حد کتاب خواندن بر سرعت گام‌های اسماء افزود. الان موقع خوبی بود که برود سراغ کتاب و در لذت کتاب‌خوانی غرق بشود.
hiba
۱
آدم‌های خوب خیلی تو این دنیا نمی‌مونن. عزیزم اسماء، خوب‌ها خیلی زود از پیش ما می‌رن.
reihan
۱
الحمدلله که خداوند به انسان قدرت فراموشی را عطا کرده است!
mmm
۱
نه تصویری، نه صدایی و نه هیچ‌چیز دیگر. درست مانند آن که به اغما رفته باشد از لذتِ بودن در اغما کیف می‌کرد. در اغما هیچ‌چیز در برابر خود برای مقابله نداشت. خواب، بهشت او بود و بهترین سلاح در برابر نگرانی‌ها و دلشوره‌های زندگیش.
Fereshteh
۰
آن‌چه مردم تجربه می‌خواندند در حقیقت یک بیماریِ مزمن بود، مرضی که انسان را نمی‌کشت اما درمانی هم نداشت. مرضی غیر قابل مدیریت که هیچ‌وقت از بند آن آزاد نمی‌شوید. هرجا بروید با شماست. هرلحظه فوران می‌کند. پیامدهای آن را به شما گوشزد می‌کند، پیامدهایی که یا از آن بی‌اطلاع هستید و یا سعی در نادیده گرفتن آن‌ها دارید. توصیهٔ مردم که «ورق زندگی را عوض کن» فقط یک لطیفهٔ زشت و مسخره است.
hiba
۰
در عشق، آزادی وجود ندارد.
hiba
۰
آواز تنها چیزی‌ست که در ذهنش مانده تا زبانش را زنده نگاه دارد. برای همین می‌خواند.
hiba
۰
مردم گاهی در شوق و انتظار یادگرفتن ذوب می‌شوند.
hiba
۰
آن‌چه مردم تجربه می‌خواندند در حقیقت یک بیماریِ مزمن بود، مرضی که انسان را نمی‌کشت اما درمانی هم نداشت. مرضی غیر قابل مدیریت که هیچ‌وقت از بند آن آزاد نمی‌شوید. هرجا بروید با شماست. هرلحظه فوران می‌کند. پیامدهای آن را به شما گوشزد می‌کند، پیامدهایی که یا از آن بی‌اطلاع هستید و یا سعی در نادیده گرفتن آن‌ها دارید.
hiba
۰
هرگز فکر نکرده بودم که زندگیِ ما تا این حد به هم مرتبط است، چه ترسناک به هم وابسته بودیم.
hiba
۰
زخم عمیق را نمی‌توان با مادهٔ ضدعفونی تمیز کرد و تظاهر کرد که خراشی بیش نبوده است.
mmm
۰
قصه‌گویی و خنده فقط وسیله‌ای‌ست برای خارج شدن از این دنیای پست، از این لانهٔ اندوه و درد.
mmm
۰
وقتی دخترش بزرگ شد و بعد از آن که سلیم و محمد هم به دنیا آمدند مایا کشف تازه‌ای کرد. خواب، خواب! می‌خوابید و باز هم می‌خوابید. تا زمانی که در خواب بود هیچ آسیبی به او نمی‌رسید. متوجه شد که خواب معجزه‌ای بس بزرگتر از سکوت است. علت آن بود که وقتی می‌خوابید لازم نبود به حرف کسی گوش دهد. وقتی می‌خوابید نه لازم بود با کسی حرف بزند و نه لازم بود کسی با او حرف بزند. وقتی می‌خوابید چیزی هم نمی‌دید، حتی خواب و رویایی هم نمی‌دید. ورود به حیطهٔ خواب به معنای ورود به محدودهٔ بی‌مسئولیتی بود. هیچ‌چیز را احساس نمی‌کرد. تمام آن چیزهایی که در بیداری موجب تشویش و نگرانیِ او می‌شد در خواب از بین می‌رفت
mmm
۰
قاضی خیلی جوان مُرد. آدم‌های خوب خیلی تو این دنیا نمی‌مونن.
mmm
۰
مادر همان روز مُرد. اما کسی نفهمید مادر معاذ مرده است. ده سال هر روز و هر شب مُرد و زنده شد. نفس می‌کشید، می‌خورد، می‌نوشید اما مرده بود. با مردم حرف می‌زد. در میان آن‌ها راه می‌رفت. اما مرده بود. ده سال طول کشید تا روحش هم از بدن مرده‌اش جدا شد. روح مرده‌اش هم دیگر اصراری نداشت به زنده بودن تظاهر کند.