ملا آستین قبای خود را به طرف ظرف بوقلمون گرفت و بلندبلند گفت: «آهای لباس نو غذا بخور، بوقلمون بخور، پلو بخور... خیلی خوشمزه است!»
آدمهای دور و اطراف با تعجب نگاهش کردند. ملا دوباره حرفش را تکرار کرد. مردی که در کنارش بود گفت: «این چه کاری است که میکنی مرد، خجالت بکش، مگر لباس هم غذا میخورد؟! دیوانه شدهای؟!»
در همان هنگام بازرگان هم داشت او را تماشا میکرد و حرص میخورد. ملا خطاب به مهمانها گفت:
- بار اول که برای شرکت در عروسی به اینجا آمدم، لباسهای معمولی و کهنهام تنم بود. برای همین، دربانها راهم ندادند و گفتند اینجا، جای گداها نیست. بار دوم که رفتم و لباسهای نوی خود را پوشیدم، آنها به من خیلی احترام گذاشتند. معلوم شد همهٔ آن احترامها به خاطر لباسم بوده است. پس به جای من لباسم باید از خود پذیرایی کند.