هر روز خسته و بیحوصله جنازهات را بر روی پاها تشییع میکنی، از این گوشه به آن گوشه... روی نیمکتی در گوشهٔ یک پارک وامیروی. سیگاری آتش میزنی... دفتر یادداشت را با کاغذهای سفید بیخط، از جیب داخل کاپشن درمیآوری؛ باید قلمی میانش باشد... که هست. مینویسی؛ باید از جایی شروع کرد. از هر کجا باشد و هر کلمهای که شد... شاید کلمات شیرازهٔ این ذهن از هم پاشیده را سر و سامانی دهند...