جملات زیبای کتاب همگام با نیچه | طاقچه
تصویر جلد کتاب همگام با نیچه

بریده‌هایی از کتاب همگام با نیچه

نویسنده:جان کاگ
انتشارات:نشر مصدق
امتیاز
۳.۲از ۹ رأی
۳٫۲
(۹)
خدا از مدت‌ها قبل در حال مرگ بوده است. یورش مداوم نیروهایی مانند پیشرفتِ علم، عصرِ روشنگری، زایشِ سرمایه‌داری مدرن، مصرف‌گرایی افراطی، مشروعیت‌بخشی به دولت ایمان ما به خداوند را از بین برده است. در این شرایط خدا هیچ شانسی نداشت. مرگ خدا اتفاق خوشایندی نبوده که در خور جشن و سرور باشد، بلکه در بهترین حالت خلائی ایجاد کرده که باید پر شود. همان‌طور که داستایوفسکی برای نخستین بار به آن اشاره کرد و گفت در غیاب او همه‌چیز مجاز است؛ باید کاری جدید انجام شود. زرتشت امیدوار است بتواند به همراه گروه کوچکی از جان‌های آزاده این کار را انجام دهد: از طریق آموزه‌های «ابرانسان»، درس غلبه بر خویشتن. در دنیای پساالهیات غلبه بر خویشتن یکی از معدود اهدافی است که برجای مانده است
علی۱۳۵۷
«ارسطو گفته است تنها زندگی‌کردن مستلزم آن است که شخص حیوان یا خدا باشد. گزینه سوم را از قلم انداخته است: باید هر دو باشد، یعنی فیلسوف.»
علی۱۳۵۷
‫روح آزاد، تسلط بر خویشتن و پیروی نکردن از دیگران ویژگی قهرمان وجودی نیچه است که وحشت‌زده‌ات می‌کند و در همان حال، الهام می‌بخشد.
کاربر ۵۲۶۸۷۳۰
کاوش ژرف در فردگرایی، شک‌گرایی، کمال‌گرایی و بت‌شکنی نیچه و همچنین فرار هر چه سریع‌تر او از آسایش‌های رابطه‌ای پایدار باید تا حدی از دیدگاه آسیب‌شناسی روانی بررسی شود. این همان چیزی است که خواننده در زرتشت به کشف آن نائل می‌شود.
علی۱۳۵۷
در زیرِ ارزش‌ها و آرمان‌هایی که مدرنیته را هدایت می‌کنند چیست؟ زیر این نقاب چیست؟ نیچه در غروب زندگانی کاری‌اش می‌خواست سرچشمه‌ای را که در زیر است کشف کند. آن سال برای مردی در میانه دهه چهل زندگی‌اش سالِ خوشی نبود. به گفته نیچه نگاه‌کردن به گذشته به دلایلی بسیار دشوار و ناخوشایند است. نیچه در تبارشناسی چنین می‌گوید: «ما ناگزیر با خود بیگانه می‌مانیم و خود را درنمی‌یابیم. ما باید خود را درست به جا نیاوریم و تا ابد این اصل بر ما فرمان رانَد که «هیچ‌کس دورتر از خود با خود نیست» آنجا که پای خودمان در میان است، ما کجا و شناخت کجا!» خودشناسی کامل از دیدگاهِ روش‌شناختی ناممکن است، اما تبارشناسی نیچه از خوانندگان می‌خواهد خوب به گذشته نگاه کنند تا دریابند که چه چیزی می‌توانند بشوند. وقتی کسی به گذشته نگاه می‌کند، بعید نیست چشمش به چیزهای ناخوشایند بیفتد. نیچه استدلال می‌کند که با وجودِ همه ظواهرِ دلپذیر، تاریخِ دنیای غرب داستانِ خاموش ناکامی‌هاست؛ دردی مزمن که در زیرِ نظمِ زندگی مدرن مدام سرکوب شده است.
علی۱۳۵۷
نیچه در مرز جنون نائل به کشف فلسفه‌ای تازه شد؛ فلسفه‌ای که ما را تعلیم نمی‌دهد، بلکه به وحشت می‌اندازد. نیچه در کتاب دجال از ما می‌خواهد برای مواجهه با پرسش‌هایی که هیچ‌کس جرأت رویارویی با آن‌ها را ندارد، برای پرورش شجاعت در برابر ممنوعیت‌ها، به ماهیت و زایش قدرت بیندیشیم.
علی۱۳۵۷
گفته زرتشت، انسان پل یا طنابی است میان حیوان و این آرمانِ فوقِ بشری؛ مسیر دشواری که باید با دقت و پیوسته از آن عبور کرد
mina1374
‫«برای خویش اهدافی والا و اصیل بیافرین و در راه دستیابی به آن‌ها هلاک شو! زیرا در زندگی هدفی والاتر از نابودی در راه رسیدن به اهداف بزرگ و ناممکن نمی‌شناسم.» ‫ فردریش نیچه، واپسین شطحیات، ۱۸۷۳
کاربر ۵۲۶۸۷۳۰
‫«آن‌کس که به درجه‌ای از آزادی فکری رسیده است، احساسی جز آوارگی بر روی زمین نخواهد داشت، اما نه در مقام مسافری که می‌خواهد به مقصدی نهایی برسد؛ زیرا چنین مقصدی وجود ندارد.» ‫ نیچه، انسان بسیار انسانی، ۱۸۷۳
کاربر ۵۲۶۸۷۳۰
«آه ای نژاد فانی بیچاره... چرا مرا وادار می‌کنی چیزی را بگویم که مصلحت است آن را نشنوی؟ آنچه از همه بهتر است مطلقآ فراسوی دسترس شماست: زاده نشدن، نبودن، هیچ بودن، اما پس از آن بهترین چیز برای تو هرچه زودتر مردن است.»
mina1374
شوپنهاور نوشت: «وجود ما باید عاری از هر هدف و ارزشی باشد، مگر اینکه رنج هدف مستقیم و بلاواسطه زندگی باشد. مضحک است اگر بر درد و رنج‌های عظیم زندگی که در سراسر عالم وجود دارند نظر کنیم و نیازها و ضروریاتی را که از خود زندگی جدایی ناپذیرند، بدون هیچ هدفی و از سر تصادف محض بدانیم.» بنابراین، یا رنج معنای زندگی است یا زندگی هیچ معنایی ندارد.
mina1374
تلاش برای تجربه زیبایی‌شناسانه تنها راه کنار آمدن با وحشت هستی است. یونانیان والاترین مفهوم زیبایی را درک کردند و آن را راهی برای تبدیل رنج‌ها و مشقت‌های زندگی به چیزی خلاقانه و جذاب در نظر گرفتند. برای یونانیان چیزی به معنای «هنر برای هنر» وجود نداشت؛ بر اساس این نکته، قرار بود تنش‌ها و تناقض‌ها و حتی خواری‌ها و زشتی‌های زندگی را طوری ببینیم که گویی در اثری هنری چشم دوخته‌ایم.
mina1374
«نوع بشر به خودی خود در مسیر درست نیست و به‌هیچ وجه تحت هدایت الهی قرار ندارد، بلکه بر عکس، در میان مقدس‌ترین مفاهیم ارزشی‌اش غریزه نفی، فساد و انحطاط به‌شکل اغواگرانه‌ای فرمان رانده است.»
mina1374
«اینجا موزه نیست. اینجا زنده است و بدون اینکه تغییر زیادی در آن رخ دهد، پابرجاست؛ همچون سنگی در بستر رودخانه.»
mina1374
نیچه بیش از صد سال پیش، در جستجوی تنهایی و سکوت به اینجا آمد، او در اینجا هدیه‌ای از زرتشت دریافت کرد، ابرانسان را که زمانه‌اش را درهم می‌شکند، طی تابستان‌هایی، من هم به اینجا آمده‌ام، در سکوت و با خودم وقت گذرانده‌ام. شعر گفته‌ام و سعی کرده‌ام بنویسم برای پیوستن به چیزهایی نو و آنچه قدیمی شده است. نیچه در پی نهایتِ دگرگونی بود: برای آتش زدن گذشته، توده‌ای هیزم می‌جست برای راهنمایی به سوی دنیایی جدید و مملو از شجاعت در عوض، آنچه من می‌خواهم این است: گذشته هم در حال و هم در آینده جریان یابد و همه آن‌ها بار دیگر در یک زمان به جنبش درآیند.
mina1374
«من و من مدام با یکدیگر غرق گفتگوایم. اگر دوستی نباشد، این را چگونه می‌توان تاب آورد؟» نیچه به خوانندگانش می‌گوید: «دوستِ زاهدِ خلوت‌نشین همواره شخص سوم است؛ کمربند نجاتی که نمی‌گذارد من و من «در ژرفنا» فرو رویم.»
mina1374
دارایی‌اش فقط «صندوقِ چوبی سنگین و زمختی بود که فقط دو پیراهن و یک دست کت‌وشلوار در آن قرار داشت. به‌علاوه کتاب‌ها، نسخه‌های دست‌نویس، بطری‌ها و شیشه‌های متعدد دارو و شربت و از همه مهم‌تر مسکن‌های بسیار قوی کلرال هیدارت و ورونال برای‌مقابله با بی خوابی؛ زرادخانه‌ای وحشتناک از سموم و داروهای مخدر که تنها یاوران او در سکوت این اتاق خالی و عجیب بودند.»
mina1374
نیچه می‌خواست رابطه‌ای رهبانی، آرمانی، منحصربه‌فرد و صمیمانه و همواره مطابق با شرایط خودش با ره و سالومه داشته باشد. نیچه اهل سازش نبود و نمی‌توانست به «آنچه نبود» تظاهر کند. هر رابطه‌ای مستلزم دروغ‌گفتن به کسانی است که دوستشان داریم؛ به بیان دیگر، معمولا نیمی از حقیقت برای خوشایند محبوب کتمان می‌شود. ما معمولا آنچه را می‌خواهیم بگوییم و آن بخشی را که نمی‌خواهیم آشکار کنیم با دقت می‌سنجیم. این بخشی از بازی عشق است و نیچه بازیگری وحشتناک بود. او هر آنچه از ذهنش می‌گذشت می‌نوشت یا بر زبان می‌آورد و شنوندگانش می‌توانستند آن را بپذیرند یا رهایش کنند.
mina1374
خدا از مدت‌ها قبل در حال مرگ بوده است. یورش مداوم نیروهایی مانند پیشرفتِ علم، عصرِ روشنگری، زایشِ سرمایه‌داری مدرن، مصرف‌گرایی افراطی، مشروعیت‌بخشی به دولت ایمان ما به خداوند را از بین برده است. در این شرایط خدا هیچ شانسی نداشت. مرگ خدا اتفاق خوشایندی نبوده که در خور جشن و سرور باشد، بلکه در بهترین حالت خلائی ایجاد کرده که باید پر شود. همان‌طور که داستایوفسکی برای نخستین بار به آن اشاره کرد و گفت در غیاب او همه‌چیز مجاز است؛ باید کاری جدید انجام شود. زرتشت امیدوار است بتواند به همراه گروه کوچکی از جان‌های آزاده این کار را انجام دهد: از طریق آموزه‌های «ابرانسان»، درس غلبه بر خویشتن.
mina1374
«غار خویش را ترک کرد. درخشان و نیرومند همچون خورشیدِ بامدادی که از پسِ کوه‌های تاریک سر می‌رسد.»
mina1374
«خشنودی برآیند واکنش عاقلانه به مشکلات زندگی است؛ مشکلاتی که ممکن است شخص را متلاشی کنند. شاید جان‌های کم‌طاقت وسوسه شوند ناگهان دندان عقل‌شان را بکشند یا از شیب‌های ملایم پیتس کوروتچ پایین بیایند. نیچه ما را ترغیب می‌کند تحمل کنیم.»
mina1374
دکتر فاستوس داستان مردی به نام آدرین لِوِرکوهن را روایت می‌کند که از بسیاری جهات شبیه نیچه است. لورکوهن با هوشی سرشار همچون فاست اصلی گوته و افسانه‌های آلمانی از دانش گرانبارش ناخرسند است. از این گذشته، این فقط دانشی بشری است، او بیشتر از این‌ها می‌خواهد.
mina1374
بنابراین به طور خودخواسته به سیفلیس (بیماری‌ای که هنوز عامل جنون نیچه دانسته می‌شود) مبتلا می‌شود و می‌خواهد از طریق جنون بر نبوغش بیافزاید. البته خودش و نقشه‌اش به‌سرعت دچار انحطاط می‌شوند. در پایان کتاب، نگران روز حساب می‌شود و به عیسی مسیح پناه می‌برد. لورکوهن دوستانش را فرامی‌خواند (بیایید آن‌ها را همان‌طور که هستند «مریدان» بخوانیم) تا به وی بپیوندند و شاهد مصلوب شدن خودخواسته‌اش باشند. فاستوسِ مان تلاش کرد نیچه را زنده کند،
mina1374

حجم

۲۲۵٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۲۳۲ صفحه

حجم

۲۲۵٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۲۳۲ صفحه

قیمت:
۴۹,۰۰۰
تومان