جملات زیبای کتاب بفرمایید بهشت | طاقچه
تصویر جلد کتاب بفرمایید بهشت

بریده‌هایی از کتاب بفرمایید بهشت

انتشارات:عهد مانا
امتیاز
۴.۷از ۳۰ رأی
۴٫۷
(۳۰)
اینترنت مثل بازار است. باید برویم داخل آن و چیزی را که لازم داریم بخریم و بیاییم بیرون. چرخیدن بی‌هدف در این بازار هم وقتمان را تلف می‌کند هم روانمان را پریشان.
آر-طاقچه
اصلاً نفس حضور در کتابخانه به آدم حس خاصی می‌دهد. احساس فروتنی در مقابل این دنیای علم؛ سکوتی که گرچه در ظاهر به سبب رعایت حال دیگران است، اصلش به خاطر حضور این همه دانایی است و به ما یاد می‌دهد چند ساعتی زبان به کام بگیریم و فقط به صدای بی‌صدای کتاب‌ها گوش کنیم. بودن در محضر آن همه کتاب، جز اینکه باسوادمان می‌کند، باادبمان می‌کند؛
کاربر شماره‌ی صفر
فقط به این موضوع فکر کنیم اگر برای فرزندانمان وقت بگذاریم، با آنها حرف بزنیم، بازی کنیم، شعر بخوانیم و...، و نگذاریم از همان خردسالی وارد چنین فضاهایی شوند، در آینده چقدر از اینکه چنین کودکی‌ای را پشت سر گذاشته‌اند راضی خواهند بود. چقدر تجربه، چقدر خاطره، چقدر تفریح‌های به‌یادماندنی و دوستی‌هایی که فقط در این مقطع سنی باید ساخته شوند، ولی نمی‌شوند چون تکنولوژی فرصتی برایشان نمی‌گذارد.
خاتون
ننه‌جان که از مسجد برمی‌گشت و عروس‌ها هم یکی‌یکی از پی‌اش، دوباره تنور را می‌گیراندند و بازار پخت نان گرم می‌شد. آبگوشت روی بار غلغل می‌کرد. عموجان از باغ سبزی تازه می‌آورد. آقاجان بعد از ساعتی، آخر از همه، عصازنان از مسجد می‌آمد. ما بچه‌ها تکه‌ای خمیر از آن تغار مسی سهممان بود که از صبح تا ظهر به هزار شکل درش می‌آوردیم و هر بار می‌خواستیم بدهیم بگذارندش توی تنور نظرمان عوض می‌شد. مامان صدا می‌کرد: دخترها بیایید سبزی‌ها را پاک کنید می‌خواهیم سفره بیندازیم. سفره را که می‌انداختند اغلب کسانی را که سر آن بودند نمی‌شناختیم. برای عرض حالی آمده بودند و بوی ترشی‌های هفت‌سالهٔ ننه‌جان و نعنای سوسن‌عنبر و نان تازه و آبگوشت زمین‌گیرشان کرده بود.
🍃🌷🍃
اتفاقاً اغلب بی‌نظمی‌های بزرگ ما در درست انجام ندادن کارهای کوچک ریشه دارد.
کاربر شماره‌ی صفر
در روایتی آمده اکثر اهل جهنم اهل تسویف‌اند؛ یعنی کسانی که کار امروز را برای فردا می‌گذارند.
کاربر شماره‌ی صفر
گاهی به جای حرف زدن باید فقط درک کرد، همین!
کاربر شماره‌ی صفر
اینترنت مثل بازار است. باید برویم داخل آن و چیزی را که لازم داریم بخریم و بیاییم بیرون
سحر
تصحیح املا که تمام شد از نمرهٔ خوبم جا خوردم و برخلاف همیشه از نمره‌ام خوشم نیامد. نگاهی به برگه‌ام انداختم و گفتم: ملیکا تو که بیشتر غلط‌های منو نگرفتی. ملیکا با تعجب گفت: کدوم غلطا؟ - ایناهاش! عظیم با ظاست نه ضاد. اصرار هم با صاده نه سین. ملیکا نگاهی به برگه انداخت و گفت: آره. همه‌شو بلدم. بعد لبخندی زد و گفت: از بس خوش‌خط نوشتید آدم فکر نمی‌کنه غلطه. جمله‌اش هشت ریشتر قدرت داشت. چه رفتارهای غلطی را مثل همین غلط‌های املایی تا امروز لای لقمهٔ محبت زیبای مادرانه پیچیده بودم و به خورد بچه‌هایم داده بودم؟
کاربر ۲۱۲۳۹۸۷
من کی‌ام؟ سهم چیه؟ چرا یادم رفته بود هر چی داریم از شما داریم؟ شمایی که مقابل خدا برای خودت هیچی نخواستی؛ هیچی...
کاربر شماره‌ی صفر
سرم را می‌گذاشتم روی زانوی بابا که با آرامش «فالله خیر حافظا» می‌خواند، چشم‌هایم را می‌بستم و می‌خوابیدم. نه صدای انفجار مرا می‌ترساند، نه دیوارهای بتونی پناهگاه به من آرامش و قوت قلب می‌داد؛ وقتی سرم روی زانوی بابا بود.
کاربر شماره‌ی صفر
بهتر است به اقتضای حال فرزندمان برای او قصه بسازیم؛ مثلاً وقتی کودکمان عصبی و بی‌حوصله است می‌توانیم دستش را بگیریم و قصهٔ یک بچه فیل را برای او بگوییم: یه روز صبح وقتی که بچه فیل داشت آب می‌خورد یه چیزی توی خرطومش گیر کرد. ای وای! حالا چه کار کنم؟ کمک! کمک! این چالش چنان درگیرش می‌کند که یادش می‌رود سر چه موضوعی چانه می‌زده.
کاربر شماره‌ی صفر
بهشت ریزه‌خوارها جداست. اگه تو بهشت آدم حسابی‌ها راهمون ندادند امید داریم که توی بهشت ریزه‌خوارها راهمون بدند.
سحر
محبوب‌ترین شخصیت دوران کودکی شما کیست؟ برای من و خواهر و برادرانم این فرد عمویم بود؛ عمو کاظم. چرا؟ به یک دلیل ساده. چون او با ما بازی می‌کرد. برای بچه‌ها بازی مثل نفس کشیدن است و عمو کاظم کپسول اکسیژن ما بود. هر وقت پیش او بودیم، کیفمان کوک بود.
کتابدوست
احمد واقعاً بمب انرژی بود. اینکه زمین و زمان او را به رسمیت نشناسد برایش هیچ اهمیتی نداشت. مثل چشمه می‌جوشید و مثل رود راهش را پیدا می‌کرد و استعداد شگفتش را در هر زمینه‌ای نشان می‌داد. اما عاطفه برخلاف او آرام بود. او تصویر مجسم اسمش بود. انگار آمده بود به این دنیا که خلأهای عاطفی ما را پر کند. مثل حرف ربط بود در جملهٔ پرواژهٔ خانوادهٔ ما. همه را به هم وصل می‌کرد. مثل نسیم بود. می‌وزید به صورت روحمان
کتابدوست
تابستان‌ها می‌رفتیم خانهٔ آقاجان. مامانم از همان لحظهٔ ورود چادرش را می‌بست به کمرش و می‌افتاد به جان خانه. حیاط بزرگ خانه را می‌شست؛ کابینت‌ها را تمیز می‌کرد و خلاصه بیکار نمی‌نشست. بقیهٔ عروس‌ها هم همین بودند. رابطهٔ مامانم و جاری‌هایش آن‌قدر صمیمانه بود که تا سال‌ها نمی‌دانستم رابطهٔ جاری‌ها هم می‌تواند خصمانه باشد. زیاد پیش می‌آید مامانم زیبایی‌های ظاهری فرزندانش یا رفتارهای خوبشان را به خانوادهٔ شوهرش منصوب کند، نه خودش. این رفتارها ما را هم ناخودآگاه تربیت کرد.
کتابدوست
گوشوارهٔ بچه‌های مرا از توی کشو بردند و لباس‌هایم وقتی آنها را چنگ می‌زدند من نبودم. همسرم هم هست، گرچه در سفر. چه قصه‌ای است قصهٔ گوشواره و روسری... قصهٔ بچه‌هایی که بعد از یک نیم‌روز دیگر مردی باقی نمانده بود که مواظبشان باشد.
کاربر شماره‌ی صفر
بهتر است به اقتضای حال فرزندمان برای او قصه بسازیم؛ مثلاً وقتی کودکمان عصبی و بی‌حوصله است می‌توانیم دستش را بگیریم و قصهٔ یک بچه فیل را برای او بگوییم: یه روز صبح وقتی که بچه فیل داشت آب می‌خورد یه چیزی توی خرطومش گیر کرد. ای وای! حالا چه کار کنم؟ کمک! کمک! این چالش چنان درگیرش می‌کند که یادش می‌رود سر چه موضوعی چانه می‌زده.
کاربر شماره‌ی صفر
هر بچه‌ای که به این دنیا می‌آید، مثل معلم‌های مدرسه که تخصصی دارند و یکی تاریخ یادمان می‌دهد یکی ریاضی، هر کدام به روش خودشان باعث رشد ما می‌شوند. شاید هم خدا این فرشته‌های کوچک را سر راهمان قرار داده تا به این توقف طولانی که در رشد و تعالی‌مان کرده‌ایم پایان دهیم و ما هم پابه‌پای آنها بزرگ شویم.
کاربر شماره‌ی صفر
به نظر من جایگاه مادر را در خانواده پدر تعریف می‌کند و جایگاه پدر را مادر.
کاربر شماره‌ی صفر
اینترنت مثل بازار است. باید برویم داخل آن و چیزی را که لازم داریم بخریم و بیاییم بیرون. چرخیدن بی‌هدف در این بازار هم وقتمان را تلف می‌کند هم روانمان را پریشان.
"Moon"
هرکس توی این دنیا حتی یک ریال به آدم دیگری بدهد در مقابلش توقعی دارد. ولی پدر همهٔ توان، وقت و انرژی‌اش را می‌گذارد و پولی را که درمی‌آورد با عشق و بدون چشم‌داشت دودستی می‌دهد به ما.
"Moon"
مراقب نباشیم، زمانی بیش از آنکه در گذشته باید صرف یافتن اطلاعات می‌کردیم، امروز با سرک کشیدن‌های بی‌برنامه از دست خواهیم داد. ضمن آنکه اینترنت برهنگی‌هایی دارد که حتی گاه خود غربی‌ها را هم دست به دامان فیلترینگ کرده.
آر-طاقچه
دوستی‌هایی که فقط در این مقطع سنی باید ساخته شوند، ولی نمی‌شوند چون تکنولوژی فرصتی برایشان نمی‌گذارد.
آر-طاقچه
حالا چرا فکر می‌کنی خوشبختی همون مزه‌ای رو می‌ده که تو فکر می‌کنی؟
سحر
ادب ملکه‌ای در درون آدمی است که او را از هر کار ناسزایی بازمی‌دارد.
📚☕
خودم را مثل یک کشتی طوفان‌زده می‌دیدم که امواج کارها و وظایفم مرا به این طرف و آن طرف پرتاب می‌کرد و نمی‌دانم چرا همه‌اش فکر می‌کردم ساحل نظم است که مرا به آرامش می‌رساند.
سادات
یک‌بار با خودم گفتم: من باااااید زباله‌های خشک را توی سطل بازیافت بیندازم. کوچک و بزرگ هم ندارد. همین اراده کافی بود تا این کار برایم به سرعت عادی شود. اتفاقاً اغلب بی‌نظمی‌های بزرگ ما در درست انجام ندادن کارهای کوچک ریشه دارد.
سادات
به نظرم بچه‌ها، به خصوص آنها که فاصلهٔ سنی کمتری دارند، رقابت آشکاری برای جلب توجه پدر و مادر دارند. همهٔ ما شنیده‌ایم که باید در روز وقت جداگانه‌ای برای هر کدام از بچه‌ها بگذاریم و با آنها دربارهٔ علایقشان و نیازهایشان حرف بزنیم. این نسخهٔ شفابخش بسیاری از مشکلات بچه‌هاست، ولی اغلب آن را فراموش می‌کنیم. در قدم اول به نظرم رسید باید به هر قیمتی این راهکار را بین برنامه‌هایم بگنجانم.
سادات
وقتی بچه‌ها بین انبوهی از کتاب‌های جالب مجبور باشند فقط یک یا دو کتاب انتخاب کنند، با حسرت خرید و خواندن کتاب‌های بیشتر آنجا را ترک می‌کنند و با اشتیاق بیشتری کتابشان را می‌خوانند.
کاربر ۸۸۶۴۳۶

حجم

۱۱۹٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

حجم

۱۱۹٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

قیمت:
۸۳,۱۰۰
۴۱,۵۵۰
۵۰%
تومان