سعی کردیم پنجرهای را باز کنیم.
قفل بود. لرزان و لقزنان ادامه دادیم و بعدی را امتحان کردیم، اما آن هم قفل بود ــ همینطور پنجرهٔ سومی، چهارمی، و پنجمی.
گفتم: «ساختمون داره تموم میشه. اگر هیچکدومشون باز نباشند چی؟»
اِما گفت: «بعدی باز میشه.»
«از کجا میدونی؟»
«آخه من غیبگوام.» و با این حرف به پنجره لگد زد، و شیشهٔ خردشده توی اتاق پاشید و جیرینگ جیرینگ از نمای ساختمان پایین ریخت.
گفتم: «نه، تو لات و شروری.»
اِما به من نیشخندی زد و بعد با کف دست به آخرین شیشهشکستههای باقیمانده در قاب پنجره کوبید.