از وقتی یادم میآید، همیشه قرار بوده دکتر بشوم. وقتی پسرِ مهاجرانِ ایرانییهودی باشید، اوضاع همین است. از همان اول نافم را با «پزشکی» بریده بودند. سال سوم مدرسه برای جشن هالووین روپوش پزشکی پوشیدم. من همان «بچه عجیبه» بودم.
فاطمه
۳
وازنیاک گفت: «جامعه میگه موفقیت یعنی بهدستآوردنِ پرقدرتترین مقامِ ممکن، اما من از خودم پرسیدم این من رو خوشحال میکنه؟»
ویماند
۳
«قانون شمارهٔ یک: هیچوقت توی جلسهها از تلفن همراه استفاده نکن. برام مهم نیست که داری یادداشت برمیداری. استفادهکردن از گوشی باعث میشه احمق به نظر بیای. همیشه یه خودکار توی جیبت داشته باش. هرچی دنیا دیجیتالیتر میشه، استفاده از خودکار هم تأثیرگذارتر میشه. درضمن، حرفزدن با گوشی توی جلسه بیادبیه.»
Zahra Darvishi
۲
«قانون شمارهٔ دو: همیشه مثل حرفهایها رفتار کن. طوری وارد اتاق شو که انگار قبلاً اونجا بودهای. زیاد به افراد مشهور زل نزن. راحت و خونسرد باش. اصلاوابدا درخواست نکن با کسی عکس بگیری؛ اگه میخوای باهات مثل خودشون رفتار کنن، باید مثل اونها رفتار کنی. طرفدارها عکس میگیرن و افراد همسطح دست میدن.»
Zahra Darvishi
۲
«همه توی زندگیشون تجربههایی دارن، اما فقط بعضیها تصمیم میگیرن از اونها داستان بسازن.»
Zahra Darvishi
۲
لقمهٔ بزرگتر از دهنت بردار، بعداً خودت میفهمی چطوری باید بخوریش.
Zahra Darvishi
۲
استیو جابز گفته است: «با نگاه به جلو نمیتوانید نقطهها را به هم وصل کنید، فقط با نگاهکردن به عقب خواهید توانست. پس باید اطمینان داشته باشید که نقطهها در آینده بهنحوی به هم وصل میشوند.»
Zahra Darvishi
۱
او شروع کرد به فکرکردن دربارهٔ زمان؛ بهخصوص مقدار زمانی که احساس میکرد برای خوابیدن هدر رفته است. او شبی هشت ساعت میخوابید، اما متوجه چیزی تغییرناپذیر در زندگی شد: چه شالیکار باشید و چه رئیسجمهور آمریکا، در روز فقط ۲۴ ساعت زمان دارید.
چی گفت: «یهجورهایی خدا با همه عادلانه رفتار کرده، اما آیا همهٔ ما از نعمت خدا بهترین استفاده رو میکنیم؟»
Zahra Darvishi
۱
«شاید دلش رو داشته باشی و مبارزه کنی و مبارزه کنی و مبارزه کنی، اما مغزت میگه بیخیال پسر، من این رو نمیخوام. مغز و قلبت هماهنگ نیستن؛ باید باهم جور بشن، باید باهم ارتباط برقرار کنن. همهچی باید باهم هماهنگ باشه تا به اوج برسی.»
Zahra Darvishi
۱
«شاید آرزو و اشتیاق و رؤیا داشته باشی، اما به بیشتر از اینها نیاز داری؛ باید تا سرحد مرگ بخوایش. بیشترِ آدمها هیچوقت به این نقطه نمیرسن، بیشترِ آدمها چیزی رو که من بهش میگم گنجینهٔ پنهان کشف نمیکنن، ذخیرهٔ پنهان قدرت. همهمون چنین ذخیرهای داریم. وقتی میگن یه مادر ماشین رو از روی بچهٔ گیرافتادهش بلند کرده، نتیجهٔ همین قدرته.
Zahra Darvishi
۱
زندگی و کسبوکار و موفقیت درست مثل کلوپ شبانهاند.
همیشه سه ورودی وجود دارد.
درِ اول: ورودی اصلی که صفش تا انتهای ساختمان ادامه دارد؛ ۹۹ درصد افراد اینجا منتظر میایستند و امیدوارند بالاخره بروند داخل.
درِ دوم: ورودی ویژه که مخصوص میلیاردرها و افراد مشهور و فرزندانشان است.
اما هیچکس به شما نمیگوید همیشهٔ خدا درِ سومی هم وجود دارد. این ورودی همانی است که باید از صف خارج شوید، در کوچه بدوید، صد بار در را بزنید، پنجره را باز کنید، دزدکی وارد آشپزخانه شوید؛ همیشه راهی وجود دارد.
Zahra Darvishi
۰
بعدها فهمیدم این لحظه برای کسی که قصد دارد چیزی جدید را شروع کند چقدر مهم و تأثیرگذار است. خیلی وقتها دشوارترین قسمتِ رسیدن به رؤیا دستیابی به آن نیست، بلکه پشتسرگذاشتن ترس از ناشناختهها موقع نداشتنِ نقشهٔ راه است. داشتن معلم یا رئیسی که به شما بگوید چه کاری انجام بدهید زندگی را بسیار آسانتر میکند؛ اما هیچکسی با آسودگی خاطر نمیتواند رؤیایش را به دست بیاورد.
Zahra Darvishi
۰
من از انجامدادن تکالیف متنفر بودم، ولی حالا که آن دوران تمام شده بود، متوجه شدم چقدر به آنها متکی بودهام.
Zahra Darvishi
۰
اولین باری که ترسولرز را احساس کردم، هفت سالم بود. موقع ناهار، پشت میز درازِ غذاخوریِ مدرسه نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم: بن چیپس و گرانولا داشت، هریسون ساندویچ بوقلمون آورده بود که قسمتهای سخت و خشکِ نان جدا شده بود، من هم ظرفِ سنگینِ پلاستیکی را بیرون آوردم که داخلش پر بود از برنج ایرانی با خورش سبز و لوبیاهای قرمز پوشیده. وقتی درِ ظرف را باز کردم، بوی غذا همهجا پیچید. بچههایی که اطرافم بودند به من اشاره کردند و خندیدند؛ از من میپرسیدند ناهارم تخممرغ گندیده است؟ از آن روز بهبعد، ظرف ناهارم را در کولهپشتیام نگه میداشتم و منتظر میشدم که ناهارم را بعداز مدرسه بخورم، وقتی تنها بودم.
Zahra Darvishi
۰
واژهٔ «شبکهسازی» من را یاد ردوبدلکردن کارت ویزیت در نمایشگاه مشاغل میانداخت، اما این فراتر از بازی مردم بود؛ این «بازی اسپیلبرگ» بود.
۱. پیادهشدن از اتوبوس گردشگری؛
۲. پیداکردن کسی در داخل مجموعه؛
۳. درخواست کمک از او برای ورود.
متوجه شدم مهمترین گام پیداکردن «کسی داخل مجموعه» است؛ کسی که مایل باشد از اعتبارش برای ورود شما مایه بگذارد.
Zahra Darvishi
۰
متضاد خوشحالی چیست؟ ناراحتی؟ نه. خوشحالی و ناراحتی مثل عشق و نفرت دو روی یک سکهاند. متضاد عشق بیاعتنایی است و متضاد خوشحالی ملال.
هیجان مترادف کاربردیِ خوشحالی است؛ همان چیزی که باید برای بهدستآوردنش تلاش کنید. هیجان درمان همهچیز است. بهنظر من وقتی افراد میگویند بروید دنبال «احساس و علاقهتان»، منظورشان همان هیجان است.
Zahra Darvishi
۰
«قبلاز اینکه نویسندهای معروف بشین، چطور اعتبار به دست آوردین؟»
فریس گفت: «خب، کار بیحقوق برای سازمانهای مناسب راه آسونی برای کسب اعتباره.»
صدای فریس ملایم شد و من هم آرام شدم. فریس تعریف کرد که وقتی کارمندی ساده بوده، داوطلب کار در انجمنِ کارآفرینانِ نوپای سیلیکونولی شده بود.
Zahra Darvishi
۰
ثبات بخشی از رمز موفقیت اوست.
چی به من گفت: «مثل رانندگیکردنه. اگه همیشه با سرعت صد کیلومتر در ساعت بری، ماشین زیاد فرسوده نمیشه؛ اما اگه تند بری و دائم ترمز بگیری، موتور ماشین رو داغون میکنی.»
Zahra Darvishi
۰
چی هر روز ساعت چهار صبح بیدار میشود، هشت کیلومتر میدود و ساعت شش در دفترکارش است. او درطول روز چند وعدهٔ غذاییِ کوچک دارد که بیشتر میوه و سبزیجاتاند و داخل ظرفهای دربسته نگهشان میدارد. چی شش روز در هفته، روزی هجده ساعت، کار میکند. استفان ویتز به من گفته بود در مایکروسافت میگویند چی «دو برابر سریعتر» از بقیه کار میکند و به آن میگویند «زمانبندی چی».
Zahra Darvishi
۰
«شانس مثل اتوبوسه، اگه یکیشون رو از دست بدی، همیشه یکی دیگه هم هست؛ اما اگه آماده نباشی، نمیتونی سوارش بشی.»
Zahra Darvishi
۰
یاهو برای ایجاد مدل تجارت الکترونیک برنامههایی پنهانی داشت و دنبال کسی میگشت که آن را ایجاد کند. چی به شرکت ملحق شد و پروژه را برعهده گرفت و تقریباً هر ثانیه از زمانش را صرف برنامهنویسی کرد. سه ماه زمان خوابش را به یکیدو ساعت در شب کاهش داد؛ چی آنقدر سخت تلاش میکرد که سندرم تونل کارپال گرفت و مجبور شد از مچبند استفاده کند؛ اما بازهم احساس میکرد ارزشش را دارد، زیرا درنهایت چیزی را درست کرد که ما امروز بهنام فروشگاهِ برخطِ یاهو میشناسیم.
چی برای هدایت پروژهٔ مهمِ بعدیِ شرکت انتخاب شد: موتور جستوجوی یاهو. این پروژه شاهکاری دیگر بود و چی با همان سرعت پیش رفت.