جملات زیبا از متن کتاب بلندترین پنج‌شنبه‌ی دنیا | طاقچه
تصویر جلد کتاب بلندترین پنج‌شنبه‌ی دنیا
off

کتاب بلندترین پنج‌شنبه‌ی دنیا

۳.۴(از ۵۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
پروانه جعفری
«قطعا خدا عادل است. اما نه آن خدایی که تو می‌خواهی. که فقط تو را نگاه کند و مال تو باشد و به حرف تو گوش کند. که فقط به فکر تو باشد. خدا وقتی عادل است که مصلحت همۀ بندگانش را در نظر بگیرد. اتفاقاتی که دور و بر ما می‌افتد شاید در مجموع به نفع همۀ آدم‌هاست و این از درک من و تو خارج است. وقتی تبدیل به انسان کاملی شدی، قادر خواهی بود از پس این ابرهای تیره‌ی ابهام بیرون بیایی و به روشنی برسی. آن وقت از پوچی رها می‌شوی و عشق ورزیدن به خودت و دیگران را یاد می‌گیری و زندگی برایت زیبا می‌شود.»
SOGAND
۴۵
کاغذ و قلمم را برمی‌دارم و مشغول نوشتن می‌شوم. تنها راهی که این روزها برای رسیدن به آرامش پیدا کرده‌ام.
_SOMEONE_
۲۹
دلم می‌خواهد برای همیشه بخوابم. خوابی عمیق و طولانی، خوابی برای نبودن.
SOGAND
۲۳
یاد گل‌های زرد و سفید یاس، که از مکیدن شهدش لذت می‌بردیم و می‌خندیدیم و شاد می‌شدیم. یاد گوشواره‌های قرمز گیلاس و گردنبندی که از گل‌های باغچه می‌ساختیم. یاد سنگ مرمر سفید با رگه‌های طلایی که در بین خطوط گچی وسط حیاط و زیر نور خورشید می‌درخشید و لی لی کنان از روی آن می‌پریدیم.
؟
۲۲
من هنوز معتقدم که این دنیای لعنتی با وجود همه‌ی زشتی‌هایش زیباست...
SOGAND
۱۵
دنیا ارزش به دنیا آمدن را دارد.
_SOMEONE_
۱۳
خدایا کجایی چرا خودت را نشانم نمی‌دهی. خوب یادم هست روزهایی را که می‌دیدمت و لمست می‌کردم. روزهایی که نزدیک بودی. از حرف زدن با تو سیر نمی‌شدم. روزهایی که حس می‌کردم دوستم داری.
_SOMEONE_
۱۲
درد بی دردی، خودِ مرگ است. مرگی تدریجی...
SOGAND
۱۱
توی رویاهای کودکیم، همیشه فکر می‌کردم خدا روی یکی از این ستاره‌ها نشسته و ما را تماشا می‌کند.
_SOMEONE_
۱۱
ساعتها، گاهی تا نیمه‌های شب کتاب می‌خوانم و در تمام این مدت همه چیز را فراموش می‌کنم و چنان با قهرمان کتابم همذات پنداری می‌کنم و همراهش می‌شوم، که اغلب اوقات به آسانی برایش اشک می‌ریزم و گاهی به او لبخند می‌زنم. بعد، صبح که از خواب بیدار می‌شوم توی آینه و زیر نور چراغ،به چشم‌های سرخ و متورمم نگاه می‌کنم و به دیوانگی‌ام می‌خندم...
_SOMEONE_
۱۱
فهمیدم که زمان معیار مشخصی ندارد. می‌شود هر ثانیه‌اش هزاران دقیقه باشد و هر دقیقه‌اش هزاران ساعت
Zahra kazemi
۱۰
از آن بالا دیدم که زمین گرد است. ابتدا و انتهایی ندارد. فهمیدم روی این زمین هر چقدر هم که بدوی به جایی نمی‌رسی که مقصد جای دیگری است
fateme
۹
دلم برایشان می‌تپد. برای کودکانی که پر از سادگی و آرامشند. پر از جنب و جوش و احساس، با آن جمله بندی‌های جابجا و دوست داشتنی و کلمات ساده و سوال‌های عجیب و غریب. بچه‌هایی که معنی دروغ و دورویی را نمی‌دانند. قیافه گرفتن را بلد نیستند. نمی‌دانند غم و غصه چه رنگیست. هنوز نفهمیده‌اند که توی این دنیا بعضی چیزها را هرگز نمی‌توان به دست آورد. که بعضی چیزها را به هیچ وجه نمی‌توان تغییر داد. که دنیا خیلی کوچکتر از آنی است که آنها تصور می‌کنند.
_SOMEONE_
۹
خوابیده‌ام زیر آسمان پر ستاره و روی تشک‌هایی که خنکی ملحفه‌هایش توی گرمای تابستان به تنم می‌چسبد
_SOMEONE_
۸
خداوند انسان را آنقدر قوی و توانا آفریده که گاهی خودش تقدیرش را رقم بزند. فقط باید بخواهی و اراده کنی.
_SOMEONE_
۸
امروز فهمیدم که زمان معیار مشخصی ندارد. می‌شود هر ثانیه‌اش هزاران دقیقه باشد و هر دقیقه‌اش هزاران ساعت.
_SOMEONE_
۸
دنیا ارزش به دنیا آمدن را دارد.
"Shfar"
۸
اگر معنای روز و روشنایی را می‌فهمیم، به خاطر وجود شب است
Zahra kazemi
۸
فهمیدم که زندگی هیچ وقت از من نخواهد پرسید که چه دوست داری و چه دوست نداری. فهمیدم که گاهی همه‌ی آرزوها و رویاهای آدم زیر آوار بی رحمی‌های دنیا له می‌شوند و کاری از تو برنمی آید.
SOGAND
۷
«همیشه باور نکردنی‌ها واقعیتند یا شاید هم واقعیت‌ها باور نکردنی‌اند.»
SOGAND
۷
وارونه شدن شرط آغاز زندگی بود. شرط نفس کشیدن توی این دنیای جدید
zhra_yvari
۶
پذیرفتنِ حقیقت و تلاش برای سازگاری با آن چه که تقدیر ماست، زندگی را آسان تر می‌کند.
SOGAND
۶
گاهی سختی‌های زندگی بدجوری آدم را آزار می‌دهد. طوری که از همه چیز بیزار می‌شوی حتی از خود زندگی. با این حال چاره‌ای نیست به جز زندگی که شاید فقط با کمی امید بتوان قابل تحملش کرد.
SOGAND
۶
شب، بزرگترین و بهترین نعمت برای آدم‌هایی مثل من، برای قابل تحمل شدن زندگی است. سکوت، آرامش، احساس امنیت،قطره‌های غلطان روی گونه‌ها و تحولی عجیب...
SOGAND
۶
این روزها مستاصل و خسته‌ام. دائم به گذشته فکر می‌کنم و دلم هوای روزهای خوش کودکی را دارد
Autumn
۶
این بوی چوب سوخته برایم حس نوستالژی خوبی به همراه دارد.
_SOMEONE_
۶
و بعد فرش ماشینی کوچک و قرمز رنگِ وسط اتاق را که جمع کرده بود دوباره پهن کند. تا عصر که کلاسها تمام می‌شود، محلی باشد برای دور هم بودن دخترها. برای شیطنت‌هایشان، برای قاپ زدن خوراکی‌ها از دست هم، برای درس خواندن‌های دسته جمعی شب امتحان، برای آواز خواندن‌های شاد و غمگین، برای دور همیِ شب یلدا با خنده‌ها و گریه‌ها و دلتنگی هایش...این روزها هم هرچه بود به سرعت گذشت. خیلی بهتر از چیزی که انتظارش را داشتم.
_SOMEONE_
۶
دلم می‌خواهد مقتدرانه بایستم جلوی این باد که زوزه کشان می‌وزد و باد بپیچد لابلای موهایم و پریشانشان کند و به آسمان ببرد. و من از ته دلم داد بزنم و فریاد بکشم. شاید خدا صدایم را بشنود.
_SOMEONE_
۶
اینجا شروع یک راه پر فراز و نشیب است، که تو محکوم به طی کردن آنی.
ف_حسنپوردکان
۶
خودم را توی این قالب، با خنده‌های دروغین، هرگز دوست ندارم. دلم نمی‌خواهد از خودِ واقعی و احساسِ درونی‌ام فاصله بگیرم.
_SOMEONE_
۶