از پایین دستهای میآمد. دویدیم. جلوی دسته، یکی پیراهن غرقهبهخون شهید را سرِ چوبی آویخته بود. شهید روی دست بود. شهید سر نداشت. از پیشانی به بالایش نبود. کاسۀ سرِ شهید بود؛ ولی کاسۀ سرش خالی بود. گردی مغز سر نبود؛ مخش اما روی پیشانی و روی صورتش را پوشانده بود و چند تکه از مخش هم توی چالۀ کف دست بچهها بود. شهید جوان بود. شلوار «لی» بهپا داشت. کتونیهایش تمیزِ تمیز بود؛ حتی یک قطره خون هم روی کتونیهای نو و بندهای پهن کتونیهایش که فُکُلی گره خورده بود، نبود. پاهایش را بالا گرفته بودند و روی دست بود. مثل آب توی جام برنجی، روی دست لمبرلمبر میخورد. موج میزد و بالاوپایین میرفت. انگار روی آسمان بود. انگار روی صوت و صدا بود.