شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمیخواهم
با خواب ناز جز در گور آمیختن نمیخواهم
شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر
با این سلاح شیرینکار، خون ریختن نمیخواهم
جز حق نمیتوانم گفت، گر سر بریدنم باید
سر پیش مینهم وز مرگ بگریختن نمیخواهم
ای مرد، من زنم انسان، بر تارکم ز کین توزی
گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمیخواهم
هر روز آتشی در شهر افروختن نمییارم
هر لحظه کینهای در دهر، انگیختن نمیخواهم
با هفت رنگ ابریشم، از عشق شال میبافم
این رشتههای رنگین را، بگسیختن نمیخواهم
ای زنستیز خونآشام، جهل و جنون و جَنگت بس!
این جمله گر تو میخواهی، هیهات! من نمیخواهم