اشک بیامان صورتش را خیس میکرد.
-=«گفتم خدایا غلط کردم. منو ببین، منو بخواه، بهش قول دادم دیگه غلط ننویسم، دیگه غلط نباشم... گفتم میخوام عاشق باشم. عاشقی کنم... میشه؟؟؟ میخوام آرزوهای بزرگ کنم، میشه؟ من صداش رو شنیدم راحیل، از دهن یه بچهٔ ده ساله که خرما بهم تعارف کرد. چقدر لبخندش قشنگ بود!! به من گفت خدا آدماییرو که آرزوهای بزرگ میکنن دوست داره...