
بریدههایی از کتاب بازنده
۲٫۲
(۶)
همهجا پر از نوازندگان و مربیان موسیقی است که هزاران و صدها هزار هنرجوی موسیقی را ویران میکنند و به تباهی میکشانند، انگار این وظیفهشان است که استعدادهای فوقالعادهٔ مردان جوان موسیقی و نوآموزان را در نطفه خفه کنند. با خودم فکر کردم در هیچ کجا مثل دانشکدههای موسیقی ما که تازگیها اسم خودشان را دانشگاههای موسیقی گذاشتهاند، چنین بیمسئولیتیای حکمفرما نیست
Mohammad
دمبهدم تنفرم از پیانو بیشتر میشد، دیگر حتی نمیتوانستم به نوازندگی خودم گوش بدهم، دیگر نمیخواستم با سازم سروکاری داشته باشم
Mohammad
ولی او فقط از خانه خارج میشد تا پی ببرد و متوجه شود میلی ندارد دور شود و جایی برود و دوباره لباس از تن میکند و میرفت در پایینترین اتاق مینشست و به دیوار روبهرو خیره میشد.
AmirHossein
با خودم فکر کردم، تا همین چند وقت پیش میگفتیم طرف هست و وجود دارد، بعد ناگهان مجبوریم که بگوییم: بود. چه کلمهٔ ترسناکی است این «بود».
AmirHossein
میگفت ما همیشه داریم دور میشویم و از بین میرویم، تا آنکه دیگر دست برداریم. با خودم فکر کردم، یکجور علاقه به گورستانها، مثل خودم.
AmirHossein
گفتم، وانگهی کل دولت، همهٔ این آدمها هم چیزی جز مشتی آدمهای قدرتطلب، فرومایه و بیوجدان نیستند، همهٔ فکرشان کشور است که در واقع خودشان همان کشور هستند و مردم، مردمی که بر آنها حکومت میکنند، برایشان اهمیت و معنای چندانی ندارد.
AmirHossein
همهچیز همیشه فقط خاکستری و دلگیر است و مردم هم مدام تأثیر افسردهکنندهای میگذارند.
AmirHossein
آدمهای پیر حتی اگر نیاز زیادی هم نداشته باشند، باز خسیس هستند، هرچه مسنتر میشوند خسیستر میشوند، نم پس نمیدهند و اولادشان جلوی چشمانشان گرسنگی میکشند، خجالت هم نمیکشند.
AmirHossein
با خودم فکر کردم سرانجام عاشق شکستش شد، اگر نگوییم مسحور و دلباختهاش شد، و تا به آخر روی شکست خود با تمام قوت پافشاری کرد.
AmirHossein
گفت سکته تقریباً خوب و جالب است، هرکسی آرزوی سکته را دارد، یک سکتهٔ کُشنده. پایانی ناگهانی.
AmirHossein
با خودم فکر کردم، عاقبت همهٔ آنهایی را به یاد میآوریم که با ما به مدرسه میرفتند و ایشان را فرا میخوانیم فقط به این خاطر تا مشخص و معلوم کنیم که دیگر هیچ پیوند و اشتراکی با ایشان نداریم.
AmirHossein
همیشه میگفت انسان، بدبختی و فلاکت است، فقط یک احمق به عکس این قضیه معتقد است. میگفت به دنیا آمدن فلاکت است و مادامیکه زندگی میکنیم و زنده هستیم به این بدبختی و فلاکت ادامه میدهیم، فقط مرگ در این روال وقفه ایجاد میکند و به آن پایان میدهد. البته به این معنا نیست که ما فقط بدبخت هستیم، بدبختی ما پیشنیاز آن است که ما خوشبخت هم میتوانیم باشیم، میگفت فقط در مسیر انحرافی و فرعی بدبختی است که میتوانیم خوشبخت باشیم.
ادیب
با خودم فکر کردم که میگفت فقط یک آدم دیوانه تعجب میکند. آن بهاصطلاح آدم اهلدل در آن اثرِ بهزعم خودش دورانساز فانی میشود و تحلیل میرود و در آخر تنها خودش را مضحکه میسازد، حالا ممکن است اسمش شوپنهاور باشد یا نیچه، فرقی نمیکند، ممکن است کلایست باشد یا وُلتر، آدم رقتانگیز و متأثر را میبینیم که از سرش سوءاستفاده کرده و در آخر خودش را دچار پوچی ساخته است. تاریخ او را پشتسر گذاشته و پایمال کرده است. با خودم فکر کردم که میگفت متفکران بزرگ را در قفسهٔ کتابهایمان محصور کردیم، و چون ما را برای همیشه به مضحک بودن محکوم کردهاند، بهشان زل میزنیم.
ادیب
هیچچیز وحشتناکتر از این نیست که آدم والاطبع و بزرگمنشی را ببینیم که آنقدر بزرگمنش است که بزرگمنشیاش نابودمان میکند و ما خود شاهد این روند و اتفاق هستیم و باید تحملش کنیم و سرانجام هم باید آن را بپذیریم، درحالیکه هیچ به این روند اعتقاد و باور نداریم، مدتها هم آن را قبول نداریم تا آنکه به واقعیتی تغییرناپذیر بدل میشود، حتی اگر برایمان دیر باشد.
ادیب
حجم
۱۶۶٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۶۸ صفحه
حجم
۱۶۶٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۶۸ صفحه
قیمت:
۴۴,۰۰۰
تومان