جملات زیبای کتاب آن‌ سوی نقطه‌چین‌ها٫٫٫ | طاقچه
تصویر جلد کتاب آن‌ سوی نقطه‌چین‌ها...subscriptionAvailable

کتاب آن‌ سوی نقطه‌چین‌ها...

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
عمران صلاحی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
farnaz Puresmaili
۷
پنهانیم مثل مضمونی پیچیده در بیتی مثل دو نام ممنوع در پشت نقطه‌چین‌ها...
farnaz Puresmaili
۵
دستان ما در خاموشی به ده زبان با هم سخن می‌گویند
Eli N
۵
رو اندازش آسمان زیراندازش زمین بود لبخند و مهربانی دارایی‌اش، همین بود
farnaz Puresmaili
۴
روحی رها، سری پر از شیدایی نایی پر از ترانه دهانی گرسنهٔ کلام‌های تازه
Leo n
۳
هر چیزی در وضوح خود، ابهامی و در ابهام خود، وضوحی دارد هر چیزی مثل شعر است حتی عشق باید خودش بیاید
Leo n
۲
کوهستان ابری خونین را می‌کشد به دندان انسان‌ها مزارع درو شده با قامت‌های کوتاه خبرنگار از پیرمرد خسته‌ای می‌پرسد: ـ خسارت مالی هم دیده‌ای، نه؟ ـ نه قربان فقط قدری کف و سقف خانه به هم رسیده ـ خسارت جانی چی؟ ـ عیالمان مقداری جان سپرده خبرنگار از کله‌ای که بیرون مانده از خاک می‌پرسد: ـ چه احساسی حالا داری برادر؟ ـ از خوشحالی نمی‌دانم چه خاکی روی سرم بریزم باران رحمتش که بی‌حساب است تا خرخره رسیده و خوان نعمتش که بی‌دریغ است
Eli N
۲
دستان ما در خاموشی به ده زبان با هم سخن می‌گویند
Leo n
۱
خستگی می‌وزد از بازویم برگ رمق می‌ریزد فریاد می‌زنم صدایم را هیولایی می‌بلعد عقربه اشاره می‌کند به قعر دنیا اگر پایین بیاید می‌افتم
Reyhaneh Saffarpour
۱
آب‌ها بلبلی می‌خواند چرخ چاهی طنابش را می‌فرستد به اعماق تا سطلی آب تازه بتابد از تاریکی صدایی پاسخ می‌دهد، صداهایی دیگر نیز آب‌ها حلقه ـ حلقه، می‌رقصند بر فراز چاه‌ها
ابی
۱
نه می‌توانم برگردم، نه می‌توانم بمانم
Reyhaneh Saffarpour
۰
خبرنگار از کله‌ای که بیرون مانده از خاک می‌پرسد: ـ چه احساسی حالا داری برادر؟ ـ از خوشحالی نمی‌دانم چه خاکی روی سرم بریزم باران رحمتش که بی‌حساب است تا خرخره رسیده و خوان نعمتش که بی‌دریغ است ما را به گل کشیده چه چیزی بهتر از این الحمدلله رب‌العالمین
Reyhaneh Saffarpour
۰
آن سوی نقطه‌چین‌ها... آن سوی نقطه‌چین‌ها چه باغی! چه انگور چلچراغی! چه نارنج تابانی! آن سوی نقطه‌چین‌ها چه کوچهٔ عطرافشانی! چه گل‌هایی که از دریچه‌ها فرو می‌ریزد! آن سوی نقطه‌چین‌ها چه قایقی بر امواج پر از تلاطم عشق آن سوی نقطه‌چین‌ها پیراهن خود را دریده پرهیز چه عطری!
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۰
خوابش آبی، فکر و خیالش آبی چه سودایی در دل نهفته قایق
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۰
رو اندازش آسمان زیراندازش زمین بود
Arya Sadeqi
۰
چه حس پنهانی دارم نمی‌توانم بگویمآن را خودش خودش را می‌گوید دوباره پنهان می‌بارد دوباره باران دوباره باران می‌بارد
usofzadeh.ir
۰
پری‌های دریایی نیمی انسان، نیمی ماهی همین‌جا زاده می‌شوند ملاحان همین‌جا می‌مانند و کشتی‌هاشان را آتش می‌زنند
Eli N
۰
پنهانیم مثل مضمونی پیچیده در بیتی مثل دو نام ممنوع در پشت نقطه‌چین‌ها...
Eli N
۰
گاهی صدای زیبایی در مرداب فراموشی می‌روید تنهایی با دستی لرزان صدا را می‌چیند و می‌بوید و آن را در گلدانی می‌گذارد
Eli N
۰
خود را جا می‌گذارد تا هیچ‌کس نفهمد که رفته است بی‌آن‌که در بگشاید از خانه بیرون می‌رود و محو می‌شود مثل مهی سرگردان در تاریکی
ایران
۰
می‌توانی با چشم‌های بسته هر چیزی را ببینی فقط باید عاشق باشی
ایران
۰
می‌توانی در اعماق زمینی باغی زیبا ببینی می‌توانی شبنم را از شاخهٔ رنگین‌کمان بچینی می‌توانی در باغ‌های قصه‌ای بگردی و دختری زیبا را از طلسم دیوی آزاد سازی می‌توانی با چشم‌های بسته هر چیزی را ببینی فقط باید عاشق باشی
کاربر ۶۳۸۸۷۳
۰
هر چیزی در وضوح خود، ابهامی و در ابهام خود، وضوحی دارد هر چیزی مثل شعر است حتی عشق باید خودش بیاید
سُهاد
۰
در فارسی، زبان گفتاری ضربی و کوتاه است و زبان نوشتاری پیوسته و کشیده. ما آمده‌ایم زبان گفتاری را روی زبان نوشتاری سوار کرده‌ایم. شاید هم پیاده کرده باشیم. ناگفته نماند که در این کار خیلی تحت تأثیر شعر عامیانهٔ ترکی و فارسی بوده‌ایم. گاهی هم جهت حرکات موزون، قری در کمر وزن انداخته‌ایم. امیدواریم شمس قیس رازی از ما راضی باشد.
سُهاد
۰
فروغ فرخ‌زاد انگار به نوعی حرف دل ما را زده است: ـ وزن مثل نخی است که از میان این کلمات رد شده، بی‌آن‌که دیده شود، فقط آن‌ها را حفظ می‌کند و نمی‌گذارد بیفتند. ـ در زبان فارسی وزن‌هایی هست که شدت و ضربه‌های کم‌تری دارند و به آهنگ گفت‌وگو نزدیک‌ترند. همان‌ها را می‌شود گرفت و گسترش داد. ـ گوش وقتی استعداد پذیرشش محدود نباشد، این آهنگ‌های تازه را کشف می‌کند.
سُهاد
۰
فریادی چکه چکه فروریخت با هر چکه ستاره‌ای درآمیخت
سُهاد
۰
خستگی می‌وزد از بازویم برگ رمق می‌ریزد فریاد می‌زنم صدایم را هیولایی می‌بلعد عقربه اشاره می‌کند به قعر دنیا اگر پایین بیاید می‌افتم
سُهاد
۰
اگر گل را بنامی با عطر خود تو را در بر می‌گیرد اگر دریا را بخوانی امواجش را در آغوشت می‌ریزد اگر پر کلامی را در شعلهٔ زبان خود بسوزانی سیمرغ را کنار خود می‌بینی
سُهاد
۰
ویرانم ویران‌تر از آن شهر باستانی در سینه‌ام لوحی شکسته دارم زیر غبار سنگین فراموشی، ویرانی