
٪۲۰
Rahele Kia
۰
چقدر دلش میخواست یکی از قایقهای زیر پل که در آن زمان از چوب ساخته شده بود، از جای خود جدا میشد و او را همراه درشکهاش در خود فرو میبرد. به جاهای دوردست، به سرزمینهای ناشناخته که رودخانه به سمت آنها پیش میرفت.
Rahele Kia
۰
مادر میآمد و به کارهای پسرانش سرکشی میکرد. پسر بزرگتر از همه بهتر بود. خوب شخم میزد. در میان آن مزرعه وسیع، بین آنهمه علفهای هرزه و بوتههای بیهوده، چه تنها و کوچولو به نظر میرسید. جنگجویی به نظر میرسید که جهانی قدیمی را نابود میکرد تا جهانی جدید روی آن بنا کند.
Rahele Kia
۰
وقتی از کنار مزرعه گندم گذشتند آنالنا گفت: «اینهم پسرهای ما، اوزآ هم آنجاست که دارد کار میکند. درست مثل خداوند متعال که دارد جهان را میآفریند.»
Rahele Kia
۰
«تمام مسئله زیر سر مادرمان است. او میخواهد ما حتی شبها هم کار کنیم. مثل خر از ما کار میکشد. به هر قیمتی شده میخواهد خانواده را ثروتمند کند. ولی نمیداند وقتی پوست از سر ما کند، ما دیگر بشر نیستیم و به قاب دستمال تبدیل شدهایم.
