مادر میآمد و به کارهای پسرانش سرکشی میکرد. پسر بزرگتر از همه بهتر بود. خوب شخم میزد. در میان آن مزرعه وسیع، بین آنهمه علفهای هرزه و بوتههای بیهوده، چه تنها و کوچولو به نظر میرسید. جنگجویی به نظر میرسید که جهانی قدیمی را نابود میکرد تا جهانی جدید روی آن بنا کند.