جملات زیبای کتاب مرقع صد رنگ | طاقچه
تصویر جلد کتاب مرقع صد رنگsubscriptionAvailable

کتاب مرقع صد رنگ

صد رباعی از بیدل

نوع کتاب
۴.۷ امتیاز(از ۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمدکاظم کاظمی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
S
۱۶
زین مدرسه یک عمر سبقها خواندیم از هر بد و نیک و زشت و زیبا خواندیم حیرت آخر سواد ما روشن کرد آیینه نوشتیم و تماشا خواندیم «حیرت» در شعر بیدل یعنی «محو دیدار بودن» و این خاصیتِ آینه است. «سبق» یعنی «درس». «سواد» در اینجا یک کارکرد دوگانه دارد؛ هم به معنی «سیاهی» یادآور «تاریکی جهل» است که به مدد حیرت به روشنی پیوسته است و هم به معنی «دانش» با مجموعه اصطلاحات مدرسه‌ای ارتباط می‌یابد. ولی مراد از این رباعی چیست؟ به نظر می‌رسد که شاعر به نارساییِ دانش و کارآمدیِ حیرت اشاره دارد. گویا باید به جای این همه مشق نوشتن و سبق خواندن، آیینه بنویسیم و تماشا بخوانیم. ملاحظه می‌کنید که چه مصراع مدرنی است این مصراع چهارم. شاعر ما او در جایی دیگر هم «دیدار نوشتن بر آینه» دارد: قاصد به محبّان ز تمنّا چه رساند؟ آیینه بیارید که دیدار نویسند
S
۱۳
امشب نم خجلتی بسامان کردیم دشواری عیش، بر خود آسان کردیم خلقی شمع برات روشن می‌کرد ما هم عرقی چند چراغان کردیم این «عرقی چند چراغان کردن» (چند عرق چراغان کردن) نمونه‌ای از وابسته‌های عددی خاص بیدل است. بیدل در شعرش بسیار از این‌گونه تعبیرها دارد، مثل «صد دشت مجنون»، «صد کوه فرهاد»، «یک غنچه دل» و «یک جرس آهنگ». اما این عرق، همان عرق خجالتی است که به سبب معاصی از جبین تراویده است و شاعر گاهی آن را جایگزینی برای اشک ندامت می‌داند. گر نباشد اشک، خجلت هم تلافی می‌کند بهر عذر چشم تر، یک جبهه نم داریم ما (ص ۹۳) شاید با این توضیح، آن ترکیب متناقض‌نمای «دشواری عیش» توجیه‌پذیر شده باشد، چون برای انسانی که همواره نگران معاصی خویش است، عیش هم ناگوار می‌نماید. آدمی گاهی پس از عیش و عشرت دچار احساس ندامتی می‌شود که فقط اشک و عرق چاره‌ساز آن است.
Ali
۱۳
هر دیده که عبرتی نگیرد، کور است هر شهد که لذّتی نبخشد، شور است رختی که تغیر نپذیرد، کفن است آن خانه که تبدیل نیابد، گور است
S
۱۲
بگذر ز شهان و ناز سلطانی شان وز مایه جاه و دولت فانی شان بر دانه چندی است که گیرند ز مور آرایش مطبخ سلیمانی شان باری دیگر هم گفتیم که انتقادهای سیاسی و اجتماعی بیدل در رباعیاتش نمود بارزی دارد، به‌ویژه که دیدگاه شاعر با دیدگاه دیگر قدمای ما متفاوت است. آنان اگر هم بدین امور می‌گرایند، غالبا از باب پذیرش این جاه و جلال شاهان است و فقط این توقع را دارند که شاهی با چنین جاه و جلال، می‌باید به درماندگان نیز یاری رساند. کمتر دیده‌ایم که در اصل و منشأ این دم و دستگاه چند و چون کنند که از دسترنج چه کسانی فراهم آمده است، مگر در کلام سنایی، آن بنیانگذار شعر معترض فارسی. «آرایش» هم از آن کلماتی است که در شعر بیدل از کسوت مرسوم لغتنامه‌ای خویش بدر می‌آید و معنایی هاله‌ای و مبهم می‌یابد که به سختی قابل بازگوکردن است. در اینجا چیزی شبیه «فراهم آوردن دم و دستگاه» و «زمینه‌سازی» معنی می‌دهد
S
۱۱
هرگاه که راحت وطن خواسته‌ایم، دامن به هوای غربت آراسته‌ایم چون شعله در آتشکده وحشت دهر چندان که نشسته‌ایم، برخاسته‌ایم این گویا سرنوشت ما مردم افغانستان است، مردمی که هر بار میل وطن کرده‌اند، تندبادی برخاسته و آنان را به غربتی دیگر افکنده است. بسیار بیتها از بیدل هست که اگر بگویند یک شاعر معاصر و در توصیف روزگار فعلی ما سروده است، کاملاً باورپذیر می‌نماید.
سیّد جواد
۶
حمد دو جهان سزای ذات یکتا کز پرده غیر او نجوشد «من و ما» نتوان لبِ آهنگِ ثنایش وا کرد تا او نکند به قدرت خویش ادا «من و ما» کردن یعنی خود را به حساب آوردن و دعوی وجود داشتن؛ و این فقط شایسته ذات کبریایی است. انسان ضعیف و بی‌مقدار حتی حمد و نیایش هم نمی‌تواند کرد، مگر این که دست قدرت خداوند در کار باشد. الهی! سخت بی‌برگم به ساز طاعت‌اندوزی همین یک «اللّه‌ اللّه‌» دارم، آن هم گر تو آموزی
سیّد جواد
۶
آن آینه قدرت ذات یکتا آن جوهر ایجاد صفات و اسما در غیب «اَحَد» است و در شهادت «احمد» این است رموزِ خواجه هر دو سرا صلاح‌الدین سلجوقی در کتاب «نقد بیدل» درباره این رباعی شرحی دارد که خواندنی است. خلاصه سخن ایشان این است که میان «احد» و «احمد» یک «م» فرق است و «م» به حساب ابجد ۴۰ می‌شود که برابر است با تعداد مراتب تعین، که میان بنده و خداوند و یا شهادت و غیب فاصله می‌اندازد.
سیّد جواد
۵
تا کی به هوای خلد خوانی ما را؟ یا در غم دوزخ بنشانی ما را؟ عمری است ز بیدلی به خود ساخته‌ایم یارب! ز در خویش نرانی ما را
سیّد جواد
۵
آن لیلی مه‌طلعتِ خورشیدْ مثال گر بگذرد از خاطر صحرا به خیال از شوقِ سراغِ محملش، دشت به دشت چون سایه دَوَد سیاهی چشم غزال
سیّد جواد
۴
هرچند توان ز چرخ و انجم گفتن صد نسخه تأخر و تقدّم گفتن چون بر سر انصاف روی، دشوار است یک حرف به قدر فهم مردم گفتن
AMin
۲
ابر است، دمی ز خانه سرمست برآ گر ذوقِ ز خویش رفتنی هست، برآ خلقی امروز می به ساغر دارد چون ابر، تو نیز شیشه در دست برآ
کاربر ۳۸۸۹۹۵۰
۲
ظالم پوشد لباسِ خون‌بافته را تا زیر کند خصمِ زبون‌یافته را با سنگدلان شعله‌خو، سختی کن بردار به آهن آهنِ تافته را
علی
۱
آگاهی‌ام از هر دو جهان وحشت داد تا بال نداشتم، قفس تنگ نبود
Ali Yeganeh
۱
تا کی به هوای خلد خوانی ما را؟ یا در غم دوزخ بنشانی ما را؟ عمری است ز بیدلی به خود ساخته‌ایم یارب! ز در خویش نرانی ما را
Ali Yeganeh
۱
ای خواجه! زوالِ کرّ و فر نزدیک است افسردن شعله اثر نزدیک است چون شمع، فروغت چقدر خواهد ماند؟ ای کرمک شبتاب! سحر نزدیک است
Ali Yeganeh
۱
نی جام و نه می، عالَم خمّار این است نی نقد و نه جنس، شور بازار این است ما را آیینه کرد و چیزی ننمود مجبورِ تحیریم، دیدار این است
Ali Yeganeh
۱
باید نفسی پُل شد و از خویش گذشت
Ali Yeganeh
۱
تا بال نداشتم، قفس تنگ نبود
Ali Yeganeh
۱
بنویس به خاک، تا بخوانَد بادش
Ali Yeganeh
۱
ای حیرت فهم اگر تو موجود نه‌ای، معدومی خویش از کجا می‌فهمی؟
AMin
۱
نقشم هر گه در آب بیند خود را، موجش، رقمِ سراب بیند خود را بر آینه خوانند گر افسانه من، تمثال همان به خواب بیند خود را
AMin
۱
یارب مست چه جام کردم خود را؟ کز خویش، برونْ‌خرام کردم خود را این رفتن رنگ، یا وداع دل بود؟ دلدار آمد، سلام کردم خود را
AMin
۱
کاش هجران، دادِ من می‌داد اگر وصلی نبود شمع تصویرم که از من سوختن هم ننگ داشت
سمیه جنگی
۱
وطن گر مایه افسردن است آوارگی خوش‌تر
سمیه جنگی
۱
بیدل! طلب همنفسی پیدا کن گر عشق نباشد، هوسی پیدا کن تنهایی آب می‌کند زَهره سنگ ای بیکس جاوید! کسی پیدا کن
مصطفی ناصحی
۰
کاش هجران، دادِ من می‌داد اگر وصلی نبود شمع تصویرم که از من سوختن هم ننگ داشت (ص ۲۱۳) شمعی که بر پرده نقاشی کشیده شده است، هرچند در تصویر روشن باشد، از سوختن محروم است. هم‌چنین و بلکه بدتر از آن است شمعی که در رهگذار باد روشن شده باشد.
کیارش
۰
زین بحر، جهانی خطراندیش گذشت آسوده همین کشتی درویش گذشت محو است کنار عافیت بی تسلیم باید نفسی پُل شد و از خویش گذشت
کاربر ۳۸۸۹۹۵۰
۰
تا چند ز داغ جامه دوزند مرا؟ یک بار نشد که پاک سوزند مرا بی روی تو هر نفس چو شمع ره باد می‌میرم و باز می‌فروزند مرا
سمیه جنگی
۰
عمری است از آن سویِ عدم می‌آیم گاهی به سر و گه به قدم می‌آیم هرچند به باد می‌دهند اجزایم تا یاد تو می‌کنم، به هم می‌آیم
سمیه جنگی
۰
هرچند توان ز چرخ و انجم گفتن صد نسخه تأخر و تقدّم گفتن چون بر سر انصاف روی، دشوار است یک حرف به قدر فهم مردم گفتن