
کتاب همواره عشق
صد شعر عاشقانه
پدیدآورندگان:
علی رضا بدیعانتشارات:
انتشارات سپیده باوران٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
مهدی فیروزان
۱۸
برقی اگر در گیسوی چون خرمنت داری
باغی... ولی زندان رنگی، باغ پاییزی
িមተєကє .నមժមተ
۱۵
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
حسین منزوی
িមተєကє .నមժមተ
۱۵
یکی با بخت خوابیده، یکی با بختِ خوابیده
جهان خوابی است در بیخوابی چشم جهاندیده
یکی را حلقه در دست و یکی را دست در حلقه
کلید هر دری در قفل هر دردی نچرخیده
یکی با عقل خوشنام و یکی با عقل بدنام است
به نام نامی آن کس که ما را ننگ نامیده
تعادل در ترازوی کدامین دولتی، ای عقل؟
که ناسنجیده میگویی، ولو سنجیده سنجیده
سرم از شرب سنگین و سبوی شیشهای در دست
سرم را در سبو کن، آه ای دورِ نگردیده!
تویی آن آفتابیگردن و من آن گل گیجی
که سرگردانیاش را هیچ خورشیدی نفهمیده
مستاجر
۱۲
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که میشنوم نا مکرر است
sadeghi
۱۱
سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بیسبب میگویند
sadeghi
۱۰
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش کن! با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
up
۱۰
این چند هزارمین شب بیخوابی است
ای عشق! فقط حساب دستت باشد
sadeghi
۸
چنان آشفتهام کردی که ابراهیم، بتها را
به حدّی دوستت دارم که دنیادوست، دنیا را
جهان را با تو تنها میشود چندی تحمّل کرد
الهی، بیتو چشمانم نبیند صبح فردا را
sadeghi
۶
من جز برای تو نمیخواهم خودم را
ای از همه منهای من بهتر، منِ تو
sadeghi
۶
دلم لبالب خون بود و خندهام بر لب
چنین به چشم میآمد ولی چنان بودم
از آن غروب در آن سایهباغ یادت هست
که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟
تو گرم چایی خود بودی و لبم میگفت
که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم
پریسا همانی
۶
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد، ندانی که چه دردی است
sadeghi
۵
خسرو احتشامی
به لب چشمه سر شب به شتاب آمده بود
کوزه بر دوش پی بردن آب آمده بود
خوی وحشینگهانِ ده بالا را داشت
آب از دیدن او در تب و تاب آمده بود
در هوا از نفسش عطر گل سنجد ریخت
شادیانگیزتر از بوی گلاب آمده بود
پیرمردان همه گفتند که همزاد پری است
بس که شاداب ز جوبار شباب آمده بود
کوزه در آب فرو رفته و از قهقههاش
اشک در چشم بلورین حباب آمده بود
رقص را در گذر باد به ریواس تنش
مخملی بود که از کوچه خواب آمده بود
عصمتش راه به هر دزد نگاهی میبست
گرچه سکرآور و سرمست و خراب آمده بود
sadeghi
۵
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری، اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان، عشق کن
ای که شاعر میکشی! پروانه میخواهی چه کار؟
مُردم از بس شهر را گشتم، یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
عاطفه
۵
ای حسن یوسف دکمه پیراهن تو!
دل میشکوفد گلبهگل از دامن تو
جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست
گلگشت من دیدار سرو و سوسن تو
آغاز فروردین چشمت، مشهد من
شیراز من، اردیبهشت دامن تو
هر اصفهان ابرویت نصف جهانم
خرمای خوزستان من خندیدن تو
من جز برای تو نمیخواهم خودم را
ای از همه منهای من بهتر، منِ تو
هرچیز و هرکس رو به چیزی در نمازند
ای چشمهای من نماز دیدن تو
حیران و سرگردان چشمت تا ابد باد
منظومه دل بر مدار روشن تو
sadeghi
۴
در خواب، چراغ تا سحر دستم بود
در خواب، کلید هرچه در دستم بود
زیباتر از این خواب، ندیدم خوابی
بیدار شدم، دست تو در دستم بود
sadeghi
۴
غمی نجیب نهفته است در دلم، که مرا
رها نمیکند احساس دوست داشتنت
تو آن دقایق شیرین خاطرات منی
ببر مرا به تماشای باغ نسترنت
تمام شهر به تأیید من به پا خیزند
اگر دقیق ببینند از نگاه منت
sama
۴
۲۱. محمدعلی بهمنی
لبت «نه» گوید و پیداست میگوید دلت: «آری»
که اینسان دشمنی، یعنی که خیلی دوستم داری
ab_torkashvand_7
۴
من و تو همچنان تب کرده و بیمارِ هم، هرچند
خدا داروی ما را هر دو در یک نسخه پیچیده
ab_torkashvand_7
۴
من جز برای تو نمیخواهم خودم را
ای از همه منهای من بهتر، منِ تو
Elahe
۴
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
sadeghi
۳
اگر چه لذت بخشش هزار چندین است
برای بوسه فقط انتقام شیرین است
تو میبری تب سردی که روی بال من است
من از تو میبرم آن بوسهها که مال من است
کدام ما دو نفر شادمانتریم از هم
در این قمار که ما هر دو میبریم از هم
sadeghi
۳
من با به تمنای تو
خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
sadeghi
۳
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت،
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بیسیم و زرم
هنرم کاش گرهبند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
ab_torkashvand_7
۳
گفتی «به غیر تو به کسی دل نبستهام»
گفتی، ولی دروغ، دلت شرمسار بود
Elahe
۳
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد، ندانی که چه دردی است
Elahe
۳
آن که چشمان مرا تر کرد، اندوه تو بود
گرچه چشم عاشقان بوده است از آغاز، تر
Elahe
۳
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
Elahe
۳
در من انگار کسی در پی انکار من است
navid
۲
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش کن! با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
navid
۲
در آب که شستی تن بیتابت را
دیدند تمام ماهیان خوابت را
لبهام به شکل بوسهماهی شدهاند
بنداز درون آب قلابت را
