جملات زیبای کتاب خواستگاری‌نامه | طاقچه
تصویر جلد کتاب خواستگاری‌نامهsubscriptionAvailable

کتاب خواستگاری‌نامه

سلسله داستان‌های شگفت‌انگیز خواستگاری

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۱۸۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
حمید کیان مهر

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
zahra🌿
۶۴
- ببخشید دعای مورد علاقهٔ شما چیه؟! - دعا؟! دعا برای سلامتی مریضا... حاجتمندا... این چیزا _ نهههه منظورم اینه که دعای مورد علاقتون چیه؟ کمیل؟ ندبه؟ توسل؟ چی؟ درحالیکه سعی میکردم جلوی خنده ام را بگیرم کمی شوخی را چاشنی جوابم کردم و گفتم: _ والا دعای مورد علاقهٔ من جوشن کبیره! - جدی؟! چقدر جالب! چرا؟! - چون اسم همه بچه محلامون توشه!
zahra🌿
۳۳
شئون اسلامی (نکته آموزشی: کلمهٔ "شئونات" که متاسفانه زیاد هم بکار می‌رود جمع الجمع و کاملا غلط است)
Fatemeh Karimian
۳۲
وضعیت آنها به گونه ایست که خرافات، تمام جوانب زندگی اعضای خانواده را تحت الشعاع قرار داده و به همین دلیل هم هر چهار دختر دم بختشان یکی پس از دیگری به مرز ترشیدگی رسیده و هیچ یک به خانهٔ شوهر نرفته بودند.
زهــرا م.ن
۲۶
بنده همچنان برای یافتن نیمهٔ گمشده ام که انگار یا هیچوقت وجود خارجی نداشته یا هزار تکه شده و هر قطعه اش در نقطه ای از کره زمین پراکنده از پا ننشستم.
Fatemeh Karimian
۲۴
سرانجام آن شب پیامکی حاوی عبارت "سلام، خوبید؟" روی گوشی ام ظاهر شد و من بسان آهویی رمیده در دشت همینطور از خوشحالی کف اتاق غلت میزدم! اندکی در پاسخ دادن تاخیر انداختم نشان به این نشان که بنده بسیار باکلاسم و اصلا وقت ندارم و شما همچین تحفه ای هم نیستید!
zahra🌿
۲۲
لذتی که در خواستگاری رفتن و زیارت یک خانه و خانوادهٔ جدید و ناشناخته هست؛ در آشنایی کوچه و خیابانی و اختلاط کافه و رستورانی نیست!
AIHIA
۱۳
(نکته آموزشی: کلمهٔ "شئونات" که متاسفانه زیاد هم بکار می‌رود جمع الجمع و کاملا غلط است)
محیا
۱۰
گذشتم و با اشارهٔ ظریفی به حضرت عشق این مفهوم را رسانده که زودتر رفع زحمت کنیم. مادر هم نه گذاشت و نه برداشت با صدای بلند گفت: "باشه عزیزم الان میریم!" و سپس خطاب به دوشیزه محترمه گفت: "ایشالله خوشبخت بشی دختر گلم!"
Mohammadii
۱۰
گفتم: "بله بله حق با شماست. حالا ایشاالله اگه همو پسندیدیم و این وصلت سرگرفت سعی می‌کنم که خوشبختشون کنم". ناگهان آن یکی برادرش وسط حرف من پرید و گفت: "چییییی؟!! بپسندی؟ ایشون باید شوما رو بپسنده نه شوما! افتاد؟!" بقدری مرعوب و حیرت زده از شرایط مخوف جلسه شده بودم که زبانم به دهانم چسبیده بود و لام تا کام چیزی نمی‌گفتم و فقط همان اخوان نامبرده بودند که در صدر مجلس هی خط و نشان می‌کشیدند و شرط و شروط می‌گذاشتند و من فقط تایید می‌کردم. دلم می‌خواست هرچه سریعتر از آن محیط بزنم بیرون. خلاصه پس از شنیدن اتمام حجت‌های سه تفنگدار، بلاخره یکی از آنها به داخل آشپزخانه رفت تا مجوز حضور عروس خانم در جمع را صادر کند. البته فکر نمی‌کردم که حتی این سه حارث و پاسدار دردانه خواهر، پروانهٔ جواز همکلام شدنِ من با او را امضا کنند!
Mohammadii
۱۰
دقایقی بعد احساس کردم که نشیمنگاهم کمی معذب است و شی نوک تیزی دارد آن را مورد عنایت قرار می‌دهد. خودم را در پوزیشن‌های گوناگون قرار می‌دادم و مثل مار به خودم می‌پیچیدم. ناگهان مادرش گفت: "ببخشید بابت میخ زیر مبل ولی این باعث میشه هواهای شیطانی و نفسانی از داماد آیندمون دور بشه و تا آخر عمر وفادار و دلباخته بمونه و زنی خدای نکرده توی زندگی نرگس جون وارد نشه."
Fatemeh Karimian
۶
در ذهنم این فانتزی را می‌پروراندم که اگر قرار است این خواستگاری هم به سرنوشت قبلی‌ها دچار شود حداقل پدرش دست چک نازی را از جیب بغل کتش دراورد و بگوید: "چقدر بنویسم که از زندگی دخترم بری بیرون؟" و من هم با قلبی شکسته و خاطری آزرده بگویم: "ده میلیارد تومن لطفا!" اما متاسفانه او اهل این دست و دل بازی‌ها هم نبود!
زهــرا م.ن
۵
دیگر مرا یارای تحمل فشار خانواده و غرغرهایشان مبنی بر اینکه: "داری همسن نوح میشی ولی هنوز عزبی" نبود. بنابراین ریش و قیچی را سپردم دست خودشان و گفتم: باشه سوژه از شما، خواستگاری از من! دست از سر کچلم بردارید دیگه!
Fatemeh Karimian
۵
مادر با شنیدن این جملات، ابتدا برافروخته شد، بنفش شد، داد زد، راه رفت، خانه را جارو کرد و اندکی با خودش زیر لب غرولند کرد، آب قند نوشید و سپس وقتی آرامش به وجودش بازگشت به شکل متمدنانه انتقاد و مخالفت نمود.
آترین🍃
۴
و ایضا معتقدم لذتی که در خواستگاری رفتن و زیارت یک خانه و خانوادهٔ جدید و ناشناخته هست؛ در آشنایی کوچه و خیابانی و اختلاط کافه و رستورانی نیست!
☆...○●arty🎓☆
۴
شایان ذکر است که خانوادهٔ مذکور در همین تهران سکونت داشتند اما بقدری در قید و بند آداب منسوب به اجدادشان گیر کرده بودند که انگار در جزیره ای وسط اقیانوس اطلس به دور از تمدن و ملازمت با بشریت زندگی می‌کنند.
karoon
۴
می‌دانستم اگر مجددا ندیده و نشناخته به خواستگاری طرف بروم به جای کسی مثل دختر ترامپ با چیزی مثل زن اوباما روبرو می‌شوم
Mohammadii
۳
حالا من مانده بوده ام با یک پای علیل و زنی که رفته و بازگشت به همان انزوا و تنهایی سی ساله و یادآوری این بیت معروف که: "هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش"...
علی
۳
اما من هنوز به این موضوع فکر می‌کردم که مگر می‌شود دعای ندبه زیباتر از دعای کمیل باشد یا شهید همت بهتر از شهید زین الدین؟!! مگر می‌شود مهمانان هیئتی در شمال شهر فقیرتر از کارتن خوابان جنوب شهر باشند؟ مگر می‌شود؟...
masoud
۳
یگر مرا یارای تحمل فشار خانواده و غرغرهایشان مبنی بر اینکه: "داری همسن نوح میشی ولی هنوز عزبی" نبود. بنابراین ریش و قیچی را سپردم دست خودشان و گفتم: باشه سوژه از شما، خواستگاری از من! دست از سر کچلم بردارید دیگه!
کنج کاو
۳
برعکسِ همهٔ مردم که وقتی به دستهای خدا خیره می‌شوند معجزه می‌کند، من به دستهای خدا که خیره می‌شوم با همان دست می‌زند پسِ کله ام!
میم ___ لام
۳
به هر جهتی و بی معنایی دنیا در عمق چشمانم موج می‌زد.
مهشید
۲
می‌دانستم اگر مجددا ندیده و نشناخته به خواستگاری طرف بروم به جای کسی مثل دختر ترامپ با چیزی مثل زن اوباما روبرو می‌شوم آن هم با اخلاقی مشابه صدام حسین!
TIRAMISU
۲
من و مسی ۲۱ ساله بودیم اما با دو جهان متفاوت. من هنوز در به درِ این روزنامه و آن نشریه برای چاپ نوشته هایم؛ لئو در حال گل زدن و جایزه گرفتن و جابجایی رکوردها.
karoon
۲
حالا اینکه چرا خودش بعد از سی و پنج سال عمر پربرکت هنوز به شخص خوشبختی لینک نشده و ترش مانده بر همگان پوشیده است!
کاپوچایو
۲
والا بخدا... ناف من را که با بدشانسی بریده اند. می‌دانستم اگر مجددا ندیده و نشناخته به خواستگاری طرف بروم به جای کسی مثل دختر ترامپ با چیزی مثل زن اوباما روبرو می‌شوم آن هم با اخلاقی مشابه صدام حسین!
Parinaz
۲
انگار این مادرهای ایرانی خاصه تُرک هایشان شعبده‌بازانی هستند با دستانی سحرآمیز.
Mohammadii
۱
- والا ما تهران. شوهرم وقتی پریماه ۱ سالش بود فوت کرد و من و این دردونه خانوم تا الان باهمیم - خب خدا حفظتون کنه. راستش منم بعد از این پسر دوتا پسر دیگه دارم. همسرمم تو کار آزاده -چه کاری بسلامتی؟ -مرغداری داره
Arefeh
۱
بعد از احوالپرسی و چاق سلامتی، پدر دوشیزه همان اول کار، آب پاکی را روی دستمان ریخت و خطاب به پدرم گفت: "به قول ما اصفهونیا دوماد خُبِش دسته خنجری یزیدِس!
☆...○●arty🎓☆
۱
ما که دیگه آردمونو بیختیم و الکمونم آویختیم"
AIHIA
۱
چیزی شبیه مجلس شورای اسلامی یا سالن اجلاس سران با حضور مقامات لشگری و کشوری که روی صندلی هر کس اسمش را نوشته اند و مهمانان هم در جای ویژه!