دورتادورش آبی سیاه موج میزد. تختهپارهای به چشمش خورد. قدم برداشت به سمتش. ماسهها از زیر پایش گریختند. در آب معلق شد. تختهپاره پشت سرش بود. دوید به سمتش. آب موج خورد. ماسهها زیر پایش را خالی کردند و او بی هیچ چیزی زیر پایش، برای ایستادن یا دست انداختن، مثل حلقهای به خود میپیچید.
ماسهها مثل ستارههایی کدر و محو در سیاهی آب شناور شدند. تشنه بود. دهان باز کرد تا آب بنوشد، اما ماسهها تا انتهای حلقش را سنگفرش کردند. آبی را که خورده بود بالا آورد، سیاهتر از آبی که دورش پیچیده بود.