جملات زیبای کتاب جزیره | طاقچه
تصویر جلد کتاب جزیره
off
٪۶۰
subscriptionAvailable

کتاب جزیره

داستان‌های دهۀ ۶۰ و ۷۰ میلادی

نوع کتاب
۳.۵(از ۳۰ امتیاز)
انتشارات: 
نشر بیدگل

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
🩰
۱۸
شاید بهتر باشد جایی داشته باشی که بروی حتی اگر از آن بیزار باشی، تااینکه اصلاً جایی برای رفتن نداشته باشی
lia
۱۵
ما فرزندانِ ناامیدی‌های خویشیم
lia
۶
انگار فصل فصلِ خودویرانگری‌هاست، فصلِ بازکردن و به‌نمایش‌گذاشتنِ موهای پوشیدهٔ ناپیدا و نادیده.
Samane Ashrafi
۵
اما به گمانم ما، همهٔ ما، دوست داریم خودمان را بچه‌های عشق بدانیم نه ضرورت.
lia
۳
حالا برگشته‌ام، تقریباً مثل ماهی‌ای مریض و آلوده‌شده، تا مدتی در آب‌های زلالِ رودخانهٔ سابقم شنا کنم. ماهی‌های آزادِ بازگشته برای زندگی روبه‌زوالشان «درمانی» نمی‌شناسند.
lia
۲
آه که چقدر دوست داشتم راهم را واضح‌تر می‌دیدم. منی که هیچ‌وقت رازِ مه را درنیافتم. شاید می‌خواهم آن را در شیشه‌ای حبس کنم، مثل پروانه‌های زیبای دوران کودکی که هر بار، هرچقدر هم که روی درپوش‌های زندانشان با میخ منفذ درست می‌کردیم، باز می‌مُردند و بخارهایی از زندگی و مرگشان به‌جا می‌گذاشتند؛
the_snowy
۲
خیلی شجاعانه‌تر است که زندگی‌ات را به انجام‌دادن کاری بگذرانی که خودت نمی‌خواهی، تااینکه همیشه خودخواهانه دنبال رؤیاها و تمایلات شخصی‌ات باشی
Samane Ashrafi
۱
شاید بهتر باشد جایی داشته باشی که بروی حتی اگر از آن بیزار باشی، تااینکه اصلاً جایی برای رفتن نداشته باشی؛
hamtaf
۱
مهم نیست که یه چیزایی سخته. هیچ‌کس هیچ‌وقت نگفته که زندگی قراره آسون باشه. فقط گفته‌ن که زندگی رو باید زندگی کرد
hamtaf
۱
«تجربهٔ شخصی، اگر با مهارت بیان شود، می‌تواند جذابیتی را منتقل کند که جهانی است، فراتر از محدودیت‌های زمانی یا مکانی.»
Benji
۱
جعبه‌ها پُرند از هدایایی که قشنگ کادو شده‌اند و رویشان برچسب خورده است. آنهایی که مال برادرهای کوچک‌ترم هستند رویشان برچسبِ «از طرف بابانوئل» خورده است، اما هدایای من دیگر بین آنها نیست و مطمئنم که از این به‌بعد هم بینِ آنها نخواهد بود. اما بیش از اینکه تعجب کرده باشم، متأثرم از درد فقدانی که حاصل بودن در سَمتی از جهان است که بزرگ‌سالان ساکنِ آن‌اند. انگار ناگهان وارد اتاق دیگری شده باشم و صدای تلق دری را شنیده باشم که برای همیشه پشت‌سرم بسته شده است. این زخم کوچکِ خودم است که به من نیشتر می‌زند.
Atia
۱
بعد، من قهوه‌ام را سَرمی‌کشم، که همیشه تلخ است، و با عجلهٔ زیاد از آنجا می‌روم چون دیگر باید نگرانِ دیررسیدن باشم و نگرانِ اینکه آیا پیراهن تمیز دارم و اینکه آیا ماشینم روشن می‌شود و نگرانِ همهٔ آن چیزهای بی‌شماری که آدم وقتی در دانشگاهی بزرگ در میدوِست (۵) درس می‌دهد باید نگرانشان باشد؛ و همان موقع می‌دانم که آن روز هم مثل همهٔ روزهای دَه سال اخیر خواهد گذشت،
کاربر ۷۳۶۲۸۱۹
۱
و بعد از آن بود که عشق عمیقی به پدرم پیدا کردم و فکر کردم خیلی شجاعانه‌تر است که زندگی‌ات را به انجام‌دادن کاری بگذرانی که خودت نمی‌خواهی، تااینکه همیشه خودخواهانه دنبال رؤیاها و تمایلات شخصی‌ات باشی؛ و آن‌وقت بود که فهمیدم هیچ‌وقت نمی‌توانم او را تنها بگذارم
the_snowy
۱
رویهٔ میز که زمانی لاک‌الکل خورده بود حالا داغ‌ها و زخم‌های عمیقِ سیاه‌رنگ بی‌شماری بر خود داشت که سیگارهای سوزانِ فراموش‌شده طی سالیانِ سال بر آن نشانده بودند، سیگارهایی که بدون اینکه توجهی جلب کنند از زیرسیگاری بیرون افتاده بودند و داغِ بیانیه‌هایشان را در سکوت برای همیشه در چوب حک کرده بودند، تاوقتی‌که بوی سوختنشان باعث خاموش‌شدنِ زندگی‌شان شده بود.
the_snowy
۱
می‌گوید متأسف است که آن‌طور که باید رفتار نکرده و متأسف است که نتوانسته برایم کار چندانی بکند، اگر نمی‌تواند چیزی به من بدهد به جایش تمام سعی‌اش را خواهد کرد که چیزی هم از من نگیرد؛
فرشاد در سرزمین عجایب
۱
درک‌نکردن لزوماً به‌معنای سنگدل‌بودن نیست.
AmirHossein
۰
در من حسی ایجاد کرد که پیش از آن در زندگیِ کوتاهم تجربه نکرده بودم، یا شاید حسی بود که همیشه تجربه‌اش کرده بودم اما خودم نمی‌دانستم، و شرمسار بودم و درعین‌حال مفتخر، جوان و درعین‌حال پیر، نجات‌یافته و درعین‌حال تا ابد سرگردان، و هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم پاهایم را مهار کنم که می‌لرزیدند و چشم‌هایم را که اشک می‌ریختند بابتِ چیزی که خودشان هم نمی‌دانستند چیست.
lia
۰
«او چه می‌داند از تا دَمِ مرگ رفتن‌ها و دردهای ما و اینکه چه‌کسی در گورهایمان خفته است؟»
lia
۰
آنها چیزی جز انبوهی ماهی قرمزِ یکسان نیستند که زندگی‌های یکسان و درک‌ناپذیرشان را درون زندان شیشه‌ایِ تُنگشان سپری می‌کنند و مردمِ توی خیابان هم من را تقریباً به همین ترتیب پشتِ شیشهٔ تُنگِ خودم می‌بینند و من هم دیگران را در ماشین‌های «پلاک‌خارجی» شان به همین ترتیب دیده‌ام؛ و این آن نوع قضاوتی است که خودِ من هم مرتکبش شده‌ام و با همهٔ اینها به نظر می‌رسد که نه این آدم‌ها و نه این مرد به‌هیچ‌وجه آدم‌های نامهربانی نیستند و درک‌نکردن لزوماً به‌معنای سنگدل‌بودن نیست.
lia
۰
بعد از مرگ شوهرش «مقامات مسئول» از هَلیفَکس گفته بودند که مادربزرگ امکان ندارد بتواند اینجا زنده بماند و «برای همه بهتر است» از اینجا نقل‌مکان کند یا اینکه چندتا از بچه‌هایش را بدهد به فرزندخواندگی قبول کنند یا اینکه به یتیم‌خانه بسپارد. گفتند این‌طوری «آسان‌تر» است. همهٔ ما در این اتاقِ لبالب از جمعیت، در اوایل دههٔ ۱۹۷۰، با رُممان و موسیقی‌هایمان، به‌نوعی نتیجهٔ ردکردن این پیشنهادهاییم. هفتاد سال گذشته. مادربزرگ بارها گفته است: «هیچ‌وقت حاضر نمی‌شدم بچه‌هام رو ازم بگیرن و مثل کُرک‌های خارپنبهٔ خشک‌شده این‌ورواون‌ور پخش‌وپلا کنن. من که خشک نشده بودم. مهم نیست که یه چیزایی سخته. هیچ‌کس هیچ‌وقت نگفته که زندگی قراره آسون باشه. فقط گفته‌ن که زندگی رو باید زندگی کرد.»
حسین
۰
سگ‌ها، انگار باهم هماهنگ کرده باشند، سرهایشان را بالا می‌گیرند و گوش‌هایشان را تیز می‌کنند و از آن حالت درازکش درمی‌آیند و به‌سمت در می‌روند. سروصدای ماشین‌ها را شنیده‌اند که از چند کیلومتر دورتر دارند در امتداد لبهٔ صخره‌ها پیش می‌آیند. نه من و نه مادربزرگم هیچ صدایی نمی‌شنویم، ولی می‌دانیم که داریم به چشم می‌بینیم گوش‌هایی تیزتر از گوش‌های ما آن صداها را شنیده‌اند. تقریباً مثل این است که می‌توانیم، با جابه‌جاییِ حواسمان (۴۷) خود صدا را ببینم. گاهی‌وقت‌ها، با نگاه‌کردن به صورتِ کسی که پای تلفن است، می‌توانی ماهیت خبری را که به او رسیده بخوانی، هرچند که گوش‌هایت فقط سکوتی را می‌شنوند که از هر صدایی تهی است.
Samane Ashrafi
۰
بعد متوجه می‌شوم که به‌طرز مسخره‌ای تنها هستم، که هیچ‌کس پای پله‌ها منتظرم نیست و هیچ قایقی بی‌تاب کنار اسکله در آب‌ها شناور نیست.
Samane Ashrafi
۰
شاید حسی بود که همیشه تجربه‌اش کرده بودم اما خودم نمی‌دانستم، و شرمسار بودم و درعین‌حال مفتخر، جوان و درعین‌حال پیر، نجات‌یافته و درعین‌حال تا ابد سرگردان، و هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم پاهایم را مهار کنم که می‌لرزیدند و چشم‌هایم را که اشک می‌ریختند بابتِ چیزی که خودشان هم نمی‌دانستند چیست.
Samane Ashrafi
۰
من آرزو می‌کردم کاش این دو چیزی که آن‌قدر از ته دل دوستشان داشتم آن‌طور به‌تمامی و آشکارا همدیگر را از میدان به‌درنمی‌کردند
Samane Ashrafi
۰
پدرم برنزه نشدهیچ‌وقت برنزه نمی‌شدچون پوستش سرخگون بود و آبِ شور پوستش را مثل همهٔ آن شصت سالی که سوزانده بود می‌سوزاند. می‌سوخت و می‌سوخت و باز می‌سوخت و لب‌هایش همچنان قاچ می‌خورد، تاجایی‌که وقتی می‌خندید خون می‌افتاد؛ و روی دست‌هایش، به‌خصوص دست چپش، دُمل‌هایی می‌زد که از تویشان آب و نمک بیرون می‌زد و من از وقتی بچه بودم می‌دیدم که به انواع‌واقسام محلول‌های به‌دردنخور آغشته‌شان می‌کرد و با آنها شست‌وشویشان می‌داد.
Samane Ashrafi
۰
کورمال‌کورمال‌گشتنی تردیدآمیز می‌ماند که به ناامیدی پهلو می‌زند؛ انگار فهمیده باشند حالا، هرچقدر هم تلاش کنند، کارهای زیادی هست که باید انجام دهند.
Samane Ashrafi
۰
با همهٔ اینها، به نظر می‌رسد که همهٔ توفان‌ها اولش تندباد است و بعد آرام می‌شوند و به‌تدریج فروکش می‌کنند
Samane Ashrafi
۰
واقعاً نمی‌دانم چطور خداحافظی کنم، چون تا حالا از هیچ‌کس خداحافظی نکرده‌ام و، ازآنجایی‌که مُرددم، دلم می‌خواهد تاآنجاکه ممکن است با آدم‌های کمتری خداحافظی کنم.
njme
۰
صورت آفتاب‌سوختهٔ پدر همخوانی نداشت و ازآنجایی‌که قبل از عکس‌گرفتن مدتی آواز خوانده بود، لبانش، که در بادهای بهاری قاچ خورده و از انعکاس آفتاب تندِ تابستانی بر سطح آب سوخته بود، از چند جا ترَک خورده بود و لکه‌های خون گوشهٔ لب‌ها و روی سفیدی دندان‌های پدر ماسیده بود. دست‌بندهای زنجیریِ برنجی که پدرم برای محافظت از مچ‌هایش دربرابر زخم و خراشیدگی می‌بست به‌شکلی غیرطبیعی بزرگ به نظر می‌رسیدند و کمربند چرمیِ پهنش شُل شده بود و یقهٔ پیراهن و زیرپیراهنیِ ضخیمش باز بود و طبیعت وحشیِ شخم‌نخورده‌ای از موهای سفید را آشکار می‌کرد که تا ته‌ریش کمابیش مهارشدهٔ گردن و گونه‌اش ادامه می‌یافت. چشمان آبی‌اش مستقیم به دوربین خیره شده بود و موهایش از دو ابر کوچکی که بالای شانهٔ چپش معلق بودند سفیدتر بود. دریا پشت‌سرش بود و گسترهٔ وسیع آبی‌رنگش تا طاق آبیِ آسمان امتداد داشت. دریا خیلی دور از او به نظر می‌رسید یا شاید او چنان قابِ عکس را پُر کرده بود که بیش‌ازحد برای دریا بزرگ بود.
hamtaf
۰
اما به گمانم ما، همهٔ ما، دوست داریم خودمان را بچه‌های عشق بدانیم نه ضرورت.