جملات زیبای کتاب آدم ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب آدم ها

بریده‌هایی از کتاب آدم ها

نویسنده:احمد غلامی
انتشارات:نشر ثالث
امتیاز
۴.۳از ۶۸ رأی
۴٫۳
(۶۸)
سلطان بود. خودش نه. اسمش سلطان بود. ریزه‌میزه و تند و تیز بود با ساده‌دلی افراطی که با اسمش جور درنمی‌آمد. بچه‌ها دستش می‌انداختند. فوتبالش بد بود. هول و شتابزده بازی می‌کرد اما بعضی وقت‌ها توی بازی کارهایی می‌کرد که غیرمنتظره بود و فقط از بازیکنان حرفه‌ای ساخته بود. توی شرکت ما آبدارچی بود و وقتی کسی می‌گفت: «سلطان چای بیار...» خودش خجالت می‌کشید. چون تضاد عجیبی بود بین اسم سلطان و کارش. سلطان خیلی زود مرد؛ در تصادفی در جاده قدیم تهران ـ کرج. پیکان زرد مدل ۵۷ به سلطان زد و او بعد از این‌که یک هفته در کما بود از تخت زندگی فروغلتید و تاج سلطانی‌اش واژگون شد. زنش یک سال وفاداری کرد و عاقبت با مردی که سه برابر سلطان قد و وزن داشت ازدواج کرد و رفت. جای خالی سلطان را در آبدارخانه شرکت، مردی پر کرد که سه برابر او قد و وزن داشت و کسی جرئت نمی‌کرد به او بگوید: «علی‌آقا چای بیار...» خودش هر وقت دلش می‌خواست چای می‌آورد تا ثابت کند که اداره خدمات شرکت چه سلطانی را از دست داده است
سینا
دنبالش راه افتادم. از خانه ما تا پاسگاه ده کیلومتری راه بود. پیاده می‌رفت، من هم دنبالش. آن‌قدر توی خودش بود که حتی فاصله‌ام را با او حفظ نمی‌کردم. رفت و رفت و بدون واهمه از پاسگاه از روبروی آن گذشت و انداخت توی کوچه‌باغی و رفت تا ته کوچه. از آن‌جا دشتی وسیع بود با درخت‌های سپیدار و باغی سرسبز در چشم‌انداز. یک کانتینر قراضه هم بود در گوشه دیواری کاهگلی. جمشید چربی رفت توی کانتینر و با یک صندلی چوبی آمد بیرون، کتاب برادران کارامازوف در دست. حدود یک ساعت کتاب خواند. کتاب را برد گذاشت داخل کانتینر و دوباره آمد بیرون و رفت طرف باغ. دویدم توی کانتینر را نگاه کردم. پتوی کهنه‌ای کف آن بود و کتابخانه‌ای پر از کتاب در گوشه آن. گازی یک شعله و کتری و قوری. یک زندگی دنج که در رؤیا هم نمی‌دیدم. از باغ که برگشت نان و گوجه‌فرنگی و میوه داشت. رفت تو و مدتی بعد دوباره با لیوانی چای برگشت و نشست روی صندلی به خواندن کتاب برادران کارامازوف. برگشتم. سه روز از جمشید چربی خبری نبود. بچه‌ها هرگز سراغ او را نمی‌گرفتند ولی من می‌دانستم کجاست.
kamrang
وقتی می‌رفتند شوکت از توی آینه بغل ماشین پدرش زل زده بود به من که وسط خیابان ایستاده بودم و فکر می‌کردم چرا توی این یک سال جرئت نکردم به او بگویم دوستش دارم.
Rahele Kia
جمشید چربی در تاریخ پرفراز و نشیب آدم‌ها بدون این‌که حتی مجموعا پنج هزار کلمه حرف زده باشد چون سوزنی در کاهدان تاریخ گم شد.
ahmadi
گفتم: «کجا می‌ری؟» گفت: «قسمت‌آباد...» گفتم: «روستای قسمت‌آباد...» خندید و گفت: «نه هر جا که قسمت شد با تو می‌آیم.»
ahmadi
وقتی رفتم ما دو نفر بودیم. وقتی برگشتم، یک نفر. یقه خونی فرهاد توی بادی که از شکاف سنگر تو می‌زد، بالا و پایین می‌رفت. سرش را تکیه داده بود به گونی‌های سنگر و آرام خوابیده بود. سرباز کره‌خر عراقی باز هم دست‌بردار نبود.
Ra-el
جواتی پیراهنش را زد بالا و کتاب را تا نیمه چپاند توی شلوارش و پیراهنش را انداخت روی آن. رفت خانه و تا فرداکتاب را تمام کرد و آورد.
Mrym
زل زدم به جاده. کویر از بغل گوشمان با سرعت می‌گذشت.
کاربر ۵۵۷۱۰۱۸
اما خیلی طول نکشید که سر و کله نادر باز پیدا شد، چون گلوله‌هایی که توی جبهه بودند واقعی بود نادر توانست نقشش را یک‌بار بازی کند. توی خیابان پر از حجله شد، حجله شهیدی که در آن خیابان هیچ خانواده‌ای نداشت...
Rahele Kia
آسمان ابری است و نم‌نم باران بهاری می‌زند توی صورت بابک و جاده خاکی باران‌خورده و بوی نخل‌های خیس دیوانه‌کننده است و این مرگ نابهنگام! آخ که چه حیف است زندگی و مردن در این روز بهاری، در این صبح دل‌انگیز که نه سرد است و نه گرم و هوا گس است و عاشقانه.
Rahele Kia
مهم این است که غول‌ها ترک بردارند و او ترک برداشته بود. تلنگر کودکی یا دیوانه‌ای کافی بود تا او فرو ریزد. فرو ریخت نه به اراده من، به اراده جمعی که دور صفحه شطرنج حلقه زده بودند و آرزوی باختش را داشتند.
Rahele Kia
بعضی وقت‌ها که خیابان‌های تهران خلوت است، دوست دارم، صدای ضبط را بلند کنم و همه‌جا را دید بزنم. مغازه‌ها، آدم‌ها، پیاده‌روها. با سرعت هم نمی‌روم. همه تصاویر آرام از پشت شیشه از جلو من می‌گذرند و من انگار دنبال کسی یا جایی می‌گردم، چشم می‌گردانم به همه طرف.
Rahele Kia
فامیل وقتی نگونبختی سیما را دیدند، دلشان خنک شد اما وقتی شایعه شد سرطان گرفته و در بیمارستان خوابیده یکباره وجدان خفته‌شان بیدار شد و دست به دامان آقا رضا شدند که این آخر عمری او را طلاق بدهد و برود پی کارش. آقا رضا هم که بیست سال همه را سر کار گذاشته بود سیما را طلاق داد و رفت یک دختر ترگل و برگل گرفت و سیما نه به دلیل سرطان بلکه به دلیل لگدهایی که آقا رضا به پهلو و سرش کوبیده بود دو ماه بعد از ازدواج پنجمش درگذشت.
Tamim Nazari
به هرکی می‌گم پاشو بریم گشتی، می‌گه خسته‌م، می‌خوام بخوابم.» گفت: «پس اومدنش فایده نداره. من و تو الان از یک دسته هم قوی‌تریم، چون دلمون خواسته اومدیم.»
Tamim Nazari
بهترین روزهای جواتی روزهایی بود که اوستا بارها او را صدا می‌زد: «جواتی برو تالیور رو بیار. جواتی برو دیزی بگیر. جواتی این موتورو با نفت بشور.» و خدای لحظه‌های جواتی زمانی بود که اوستا می‌گفت: «جواتی برو این گوشت رو بده در خونه.»
Tamim Nazari
زل زد به دشت و باریکه آبی که از روبروی ما می‌گذشت. گفت: «این بیابان واسه چی خوبه...» «هیچی پدر... واسه جنگیدن...» خندید. «ها... راست می‌گی...»
Tamim Nazari
معتقد بود آدم‌های بد، بیش‌تر از آن‌که دیگران را رنج بدهند، خودشان رنج می‌کشند. می‌گفت نتیجه بدی، بدی است. اما هیچ‌وقت نگفت پس چرا او که به کسی بدی نمی‌کند، این‌قدر در حقش بد می‌کنند.
Tamim Nazari
ابراهیم آقا هفته‌ای یکی دو بار زنش اکرم خانم را سیر کتک می‌زد. وقتی از سر کار می‌آمد قبل از این‌که بخوابد اول اکرم خانم را می‌زد، بعد می‌خوابید.
Tamim Nazari
به ندرت با هم حرف می‌زدند، به ندرت به یکدیگر عشق می‌ورزیدند و به ندرت با یکدیگر دعوا می‌کردند. در دنیای پرتلاطم خانه ما که شتر با بارش گم می‌شد و مادرم روزی صد بار به فک و فامیل پدرم فحش می‌داد، زندگی آن‌ها غبطه‌برانگیز بود.
Tamim Nazari
جمشید چربی در تاریخ پرفراز و نشیب آدم‌ها بدون این‌که حتی مجموعا پنج هزار کلمه حرف زده باشد چون سوزنی در کاهدان تاریخ گم شد.
mojsena
تا مدت‌ها فکر می‌کردم زن‌ها فقط عاشق مردهایی می‌شوند که بلندقد باشند، سبیل داشته باشند با ابروهای پهن و قیافه‌ای مردانه. بعد وقتی مادرم گفت عاشق پدرم شده و با او ازدواج کرده شک کردم چون پدرم مثل تیله بود.
Amir Hasany
هنوز آن‌قدر پیر نشده بود که بهش بگویند «ننه‌فاطمه» اما چون از جوانی بسیار رنج کشیده بود، صفت ننه را خیلی زودتر از زمانی که تمام گیس‌هایش سفید شود بهش داده بودند.
ahmadi
بعضی وقت‌ها در زندگی آدم‌ها حق انتخاب ندارند و موقع عقب‌نشینی یکی از همین وقت‌هاست.
عبدالله قهری
فائزه خانم هر روز بعدازظهر می‌آمد در خانه می‌نشست و زل می‌زد به ته خیابان تا آقا وفا بیاید اما وقتی خسته می‌شد اشک گوشه چشمش را پاک می‌کرد و آرام می‌رفت تو.
Ra-el
ساعت دو و پنج دقیقه بود و امیر فقط پنج دقیقه دیر کرده بود
Ra-el
«یه ماه رفته تو انباری و بیرون نمی‌آد. می‌خواد فقط با خودش باشه.» گفتم: «یه ماه؟» اشک تو چشم‌هایش جمع شد. گفتم: «واسه چی؟» گفت: «نمی‌دونم. هیچی نمی‌گه.» می‌خواستم بگویم من می‌دانم اما نگفتم. احساس کردم همان روز آخر که با من حرف می‌زد داشت با صدای بلند تصمیم خودش را برای خودش می‌گفت و با این‌که نصیحتم می‌کرد اما داشت خودش را متقاعد می‌کرد تا خودخواسته زندانی شود. برگشتم. دو بار دیگر هم رفتم. ندیدمش. فک و فامیل می‌گفتند نصرالله گسگ دیوانه شده. این‌طور نبود، به خوبی می‌دانستم روزی هم من این‌کار را خواهم کرد.
Ra-el
آقا وفا شکمی به اندازه طالبی، بازوهایی لاغر و دست‌هایی کشیده داشت. پاهایش هم چوب‌کبریتی و فاق شلوارش کوتاه بود. بالاتنه‌اش کشیده‌تر از پاهایش بود. وسط سرش تاس بود و اطراف سرش موهای فرفری داشت.
"قَلَم‌دُخت"
کمپوت بازشده‌ای را به من می‌دهد که گیلاس‌هایش رنگ خون است. مثل خونی که در برانکارد دلمه بسته بود و حالا رقیق شده است. کمپوت را سر می‌کشم. دلم آن‌قدر خالی است که صدای سقوط گیلاس‌ها را در معده‌ام می‌شنوم.
کاربر ۵۵۷۱۰۱۸
بعد از مرگ سلطان رفتند سر فایل شخصی‌اش و آن را خالی کردند. چیز قابل توجهی در آن نبود. فقط آلبوم عکسی بود که در آن پر بود از قهرمانان زیبایی اندام جهان و در هر صفحه آلبوم، عکسی از خود سلطان بود که هیچ تناسبی با بقیه نداشت و در آن میان مثل کفتری دم‌سوز خودنمایی می‌کرد.
Rahele Kia
آقا رضا هم که بیست سال همه را سر کار گذاشته بود سیما را طلاق داد و رفت یک دختر ترگل و برگل گرفت و سیما نه به دلیل سرطان بلکه به دلیل لگدهایی که آقا رضا به پهلو و سرش کوبیده بود دو ماه بعد از ازدواج پنجمش درگذشت.
Rahele Kia

حجم

۱۷۱٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۲۵۰ صفحه

حجم

۱۷۱٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۲۵۰ صفحه

قیمت:
۱۳۰,۰۰۰
تومان