جملات زیبای کتاب چهل و یکم | طاقچه
تصویر جلد کتاب چهل و یکمsubscriptionAvailable

کتاب چهل و یکم

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۱۷۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
حمید بابایی
انتشارات: 
نشر صاد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
افرا
۱۱۴
دست به دعا برداریم: خدایا معجزه‌ای کن.
ف.ن
۴۵
«همه ما مقروضیم. هر کس به کسی. زندگی این روزها آدم بی‌قرض باقی نگذاشته. یکی به قِران و تومان مقروض بندگان خداست و دیگری گناهکار است و مقروض خودِ خدا. اصلا آدم بی‌قرض دیده‌ای تا حالا؟»
mahdi_yar
۲۱
وقتی بر خنکای ضریح دست می‌کشید و پیشانی‌اش را بر آن می‌گذاشت گویی تمام زندگی‌اش همان لحظه می‌شد و انگار خداوند ملموس می‌شد و به صدا درمی‌آمد و می‌گفت: «حی...» و او بلافاصله حیات می‌یافت از این کلمه و از این سِر باطن.
dadashjun
۱۶
«همه ما مقروضیم. هر کس به کسی. زندگی این روزها آدم بی‌قرض باقی نگذاشته. یکی به قِران و تومان مقروض بندگان خداست و دیگری گناهکار است و مقروض خودِ خدا. اصلا آدم بی‌قرض دیده‌ای تا حالا؟»
panah
۱۴
فکر کرد آدمی عجب موجود غریبی است که حتی با دیروزش فرق می‌کند و از فرداهایش بی‌خبر است، و نمی‌داند چه خواهد شد و کجا و چگونه.
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۱۳
انسان نسیان‌پسند است و عملِ نیک و بد خود را فراموش می‌کند وقتی که منفعت او در فراموشی است
panah
۱۱
فتوت یعنی جوانمردی، و جوانمردی به بازوی ستبر و صدای بلند نیست؛ بلکه به اداره ثواب زندگی خود و دیگران است. به این است که هر جا افتاده‌ای دیدی دستگیر باشی. کمر خم کنی و دست بدهی و مددی برسانی. و چه کسی برتر از خداوند قادر است در یاری نمودن؟ آن‌جا که کمر خم می‌کنی و از خداوند مدد می‌خواهی که یاری‌ات دهد تا دستگیر خلایق باشی، اولین قدمِ فتوت را برداشته‌ای. آن‌جا که دست خالی‌ات را دراز می‌کنی و می‌گویی: «خدایا من یاری‌دهنده‌ای ندارم جز تو.» او خواهد گفت: «بیا، بیا که منم فریادرس.» بعد به هنگامی که دیگری دست یاری می‌طلبد، باید دست او بگیری که این قول جوانمردان است: چون دستت را گرفتند دست دیگری را بگیری
sara gohari
۱۰
روزی از روزها استاد احتساب نزد پدر آمده و گفته بود: «دست این پسر طلاست میرزا یحیی. انگشتانش با قلم مأنوس است و خیالش غرق مرکب. نگذار بیل به دست بگیرد و چشمش به خاک باشد. رخصت بده هر روز نزد من بیاید. قصد دارم میرعماد دیگری از او بسازم.»
افرا
۱۰
انسان نسیان‌پسند است و عملِ نیک و بد خود را فراموش می‌کند وقتی که منفعت او در فراموشی است
n re
۹
سالِ مرضی هر چه داشتیم، از کف داده بودیم. پدرم نه قمارباز بود، نه سوداگر، و نه سر در آخور و خانه فاحشه‌ها داشت. آن چه او را و ما را از پا انداخت و ذلیل کرد بیماری واگیری بود که در آن سالِ مرضی به جان همه افتاده بود. اطبا می‌گفتند «درد بی‌درمان است و تنها چاره‌اش معجزه است.» مرگِ سیاه نیمی از شهر را دریده و با خود برده بود. احدی امید نداشت که فردا یا حتی امروزش را سرِ سلامت به در ببرد. و این چنین بود که آن مرض لاعلاج دامنگیر پدرم هم شد و چند سال بعد او را در خاک کرد. و ما چه چاره‌ای داشتیم به جز این که دست به دعا برداریم: خدایا معجزه‌ای کن.
la lumière
۶
می‌گویند هر آدمی را گرگی است، گرگِ یکی پول است، گرگ دیگری زن‌بارگی‌ست، و دیگری شکم‌بارگی و... الی غیرالنهایه؛ اما گرگِ من کتابت است. گاهی حاضرم تمام جان و هستی‌ام را بدهم و ساعتی با فراغ بال، در گوشه‌ای بنشینم و چیزی بنویسم.
Tara
۶
مگر می‌شود طوفان به پا کرد و بعد هم انتظار داشت که برگی از درختی نیفتد؟! مگر می‌شود حجاب از سر زن و کلاه از سر مرد بردارند و آب از آب تکان نخورد؟! نه نمی‌شد.
mahdi_yar
۵
«در هر لباسی که باشم به خلق خدا خدمت می‌کنم و حواسم به حرام و حلال خدا هست.»
niloufar
۴
توبه از پشیمانی دل آغاز می‌شود.
h.s.y
۴
باید دست دزد را قطع کرد، در هر مقام و منصبی. حالا آن دزد پدرسوخته می‌خواهد شخص اول مملکت باشد یا یک رعیت دَله.»
سارا
۳
«ورع سه مقام است: یکی آن‌که بنده سخن نگوید، مگر به حق؛ خواه در خشم باشد و خواه در رضا. دوم آن‌که اعضای خود نگه دارد از هر چه خشم خدای عز و جل در آن باشد. سِیم آن‌که قصد وی در چیزی بود که خدای تعالی بدان رضا داده است.»
زهــرا م.ن
۳
من به مردانگی‌ات اعتماد کردم. رخصت دادم لباس بخت دخترم را تو به تنش بپوشانی. گل‌نسای من، در چشمانت چیزی دیده که از قلبت برمی‌آمده. و من به چشم‌های دخترم اعتماد کردم. دلم می‌خواهد به تو هم اعتماد کنم. به چشم پاکی‌ات، به دست پاکی‌ات، به صراط مستقیم‌ات.
n re
۳
سالِ مرضی هر چه داشتیم، از کف داده بودیم.
علاقه بند
۳
هنوز که هنوز است رشوه‌گیری و رشوه‌دهی بهترین شیوه پیش‌انداختن امور دولتی است
h.s.y
۳
درون اتاق کتابخانه مجللی بود که چشم‌ها را خیره می‌کرد. فکر کردم «وای خدایا! بهشت یعنی همین‌جا. جنت من همین اتاق است.»
Barzegar:)
۳
آن‌جا که دست خالی‌ات را دراز می‌کنی و می‌گویی: «خدایا من یاری‌دهنده‌ای ندارم جز تو.» او خواهد گفت: «بیا، بیا که منم فریادرس.» بعد به هنگامی که دیگری دست یاری می‌طلبد، باید دست او بگیری که این قول جوانمردان است: چون دستت را گرفتند دست دیگری را بگیری.
مریم بانو
۳
اگر یک جایی ظلم دیدی و ظالیم دیدی و ساکیت ماندی، پس تو هم ظلم کردی.»
sara gohari
۲
یک روز در حالی که همان لبخند همیشگی را به لب داشت گفت: «پسرجان با دست و دل منزه برو حرم آقا یا جایی همان حوالی بنشین و دست به قلم ببر که این نُسخ که می‌نویسی کلام حق است. کلام و جانِ بندگان نظر کرده خداست. گفتن و نوشتن در باب بزرگان، دست و دل طیب و طاهر می‌خواهد.»
f_samaei
۲
«همه ما مقروضیم. هر کس به کسی. زندگی این روزها آدم بی‌قرض باقی نگذاشته. یکی به قِران و تومان مقروض بندگان خداست و دیگری گناهکار است و مقروض خودِ خدا. اصلا آدم بی‌قرض دیده‌ای تا حالا؟»
sara gohari
۲
تقلا می‌کرد از زیر نگاه‌های مادر گل‌نسا فرار کند و یک دل سیر دختر را تماشا کند. «چه چشم‌های سیاهِ ظلماتی دارد خدایا. این چه ابروهای مرد افکنی است دختر! این چه انگشت‌های لطیفی است که تو داری... لعنت بر شیطان!»
علاقه بند
۲
من معنی این حرف را نفهمیده بودم تا روزی که شنیدم، محمدولی‌خان را دستگیر کرده و مدتی بعد به جوخه آتش سپرده شد. و این یکی از هزاران عقوبت شومی است که بر مردان خدمتگزار این خاک حادث شده و همچنان می‌شود!
mohammad
۲
چراغدان به پت‌پت افتاده بود و شعله‌اش تاریک و روشن می‌شد. قلم و کاغذ را کنار گذاشتم و چراغ را خاموش کردم. فتیله‌اش را با سرِ انگشت تمیز کردم بلکه توفیر کند، و وقتی دوباره کبریت کشیدم و گیراندمش، واقعا توفیر کرده بود. فکر کردم وقتی تمیز کردن دوده و خاکستر فتیله، می‌تواند این‌طور اثرگذار باشد، آیا آدمی هم نمی‌تواند با زدودن غبار و پلشتی گناهان، همین‌قدر صافی و پُر نور شود؟
mohaddese
۲
بالأخره طلیعه معجزه از راه رسید. مرض همان‌طور که نفهمیدیم از کجا آمده بود، نفهمیدیم چطور رفت، و شهر دوباره سامان گرفت. خانه‌ها آب و جارو شد و خون به گونه زنان، و قوَت به بازوی مردان بازگشت.
mohaddese
۲
«یارب به خدایی خدایی‌ات و به کمال پادشاهیأت... از گناه من بگذر.»
sajjad
۲
شبلی گفت: آن شب به سر تربت او شدم و تا بامداد نماز کردم. سحرگاه مناجات کردم که: «الهی! این بنده تو بود؛ مؤمن و عارف و موحد. این بلا با او چرا کردی؟» خواب بر من غلبه کرد. قیامت را به خواب دیدم و خطاب از حق شنیدم که: «این از آن با وی کردم که سِر ما، با غیر ما در میان نهاد.»