بیگانهشدنِ آدمی که حتّی یادش، خاطرهاش، خیالش بویِ دوستی میداده دلِ آدم را خون میکند. وقتی آدمی مثل او برایت ادای بیگانگی دربیاورد، دلت آشوب میشود و حالِ کسی را پیدا میکنی که جلوی چشمش داروندارش را غارت کردهاند. تهِ دلت بهلرزه میافتد و یکهو انگار زیرِ پایت از ارتفاع هزارمتری خالی میشود. مسافرِ دربهدری میشوی که دمدمههای یک غروبِ سرد، باروبُنهاش را از چنگش درآوردهاند و وسطِ بیابانی یخزده و بیعابر رهایش کردهاند.