روزگار هم که به حق «بازیگر و کج رفتارش» خواندهاند، مدار درستی در کار خود ندارد. معلوم نیست چرا یکی را بیدلیل از فقر و ذلت به دولت و عزت میرساند و دیگری را بیحساب و کتاب از بلندی به پستی میکشاند و خوار و ذلیل میگرداند. از چیست که یکی را از گرسنگی در تب و تاب انداخته و دیگری را از ثقل معده دچار التهاب ساخته. چرا عاشق بیمهر و وفا از عشق دلارام برخوردار و دست در گردن یار دارد ولی دلباخته با صدق و صفا از جفای دلدار بیقرار است و اشک غم از دیده میبارد؟