از مادر روحانی که از پوررویال رانده شد، دربارهٔ محلی پرسیدند که او آرزو داشت به آنجا منتقل شود. زن پاسخ داد برایش تفاوتی نمیکند: «امیدوارم هرجا که باشم خدا را بیابم.»
همهٔ ثروت درخت بلوط به پای آن ریخته، صدها سکهٔ طلایی...
من زنده هستم، پشت یک میز چوبی نشستهام و به نور چشم دوختهام که بر باغ میبارد...
دیگر چه چیز میخواهم؟!
* * * * *
لذتی بالاتر از یافتن واژهٔ مناسب نیست؛ این مثل آمدن به کمک فرشتهای است که لکنت زبان دارد. لحظهای سستی... و بعد پروانهای که روی جمله نشسته، برای همیشه پرواز میکند.
مادام دوژیروند وقتی از دلدادگان پرشمار خویش یاد میکند، با واژهٔ «محتضران» از آنان سخن میگوید.
* * * * *
ماری شارلوت در یازده سالگی، لباس افراد شبانهروزی پوررویال را به تن میکند. این کودک فروتنی شدیدی دارد. او در چهارده سالگی با حملهٔ ترس ناشی از دیدن مارمولکی که در پیراهنش پنهان شده بود، میمیرد. مارمولک و قدیسهٔ کوچک با سرعت نور از جهان ناپدید میشوند.
تاج خار مسیح به پایهٔ نگهدارندهٔ لانهٔ یک پرنده میماند.