جملات زیبای کتاب استاد | طاقچه
تصویر جلد کتاب استاد
off
٪۴۰

کتاب استاد

خرده روایت‌های زندگی استاد شهیدِ دکتر مجید شهریاری

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۸۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
فاطمه شایان پویا
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
Elahe
۹۱
دوباره جمله پدر را در ذهن مرور می‌کند: «خدا همیشه داره رحم می‌کنه. لازم نیست اتفاقی بیفته تا بفهمیم. این خیلی بی‌انصافیه که آدم، این رو فقط توی اتفاقات یادش بیفته...»
علی عزیزی
۵۰
«همیشه سعی کن مثل شیر باشی. تو شکار کن و دیگران از شکار تو ارتزاق کنن...»
s.latifi
۳۹
«خدا همیشه داره رحم می‌کنه. لازم نیست اتفاقی بیفته تا بفهمیم. این خیلی بی‌انصافیه که آدم، این رو فقط توی اتفاقات یادش بیفته...»
نورا
۳۳
«باید عبد باشی و راضی به رضای او...»
0_0
۳۲
اعتقاد داشت «کسی که دانشجو شده، جای یه نفر دیگه رو گرفته که می‌خواسته درس بخونه. اگه شاغلی یا متأهلی، اگه می‌خوای از دَرست کم بذاری، بذارش کنار.»
محمدحسین
۳۲
هیچ‌وقت نمی‌گفت «من دکتر شهریاری هستم.» همیشه می‌گفت: «شهریاری هستم.»
کاربر ۲۵۰۱۳۳۳
۳۲
گفتم: «دکتر چطوری اینهمه سختی رو تحمل می‌کنی؟» (سابقه مشکلات قبلیش را هم داشتم.) خندید و گفت: «اگه از زندگی توقع غیر از این رو داری، اشتباه می‌کنی...»
علی عزیزی
۲۸
«به من آرامشی ده، که بپذیرم آنچه را نمی‌توانم تغییر دهم. دلیری ده، که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم تغییر دهم. بینش ده، که تفاوت این دو را بدانم. مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن باید مطابق میل من رفتار کنند.»
محمدحسین
۲۷
فقط صحبت دانشجوهایش نبود، کلا اگر می‌فهمید کسی نیاز به کمک دارد، سریع اقدام می‌کرد. گاهی آخر وقت اداری که از کنار اتاقش رد می‌شدم، جاروی برخی خدماتی‌های دانشگاه، پشت در بود... . دانشجو
Hossein
۲۶
«یک آدم علمی، باید ظاهرش هم علمی باشه.»
T
۲۰
«همیشه سعی کن مثل شیر باشی. تو شکار کن و دیگران از شکار تو ارتزاق کنن...»
قاصدک
۱۸
دخترک ناگهان از خواب می‌پرد. آشفته است. توی تاریکی شب، دوباره جمله پدر را در ذهن مرور می‌کند: «خدا همیشه داره رحم می‌کنه. لازم نیست اتفاقی بیفته تا بفهمیم. این خیلی بی‌انصافیه که آدم، این رو فقط توی اتفاقات یادش بیفته...»
سپهر
۱۵
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی‌خبری بود
مهسا
۱۵
تصمیم گرفته بود بماند و آباد کند. با وجود همه دشمنانی که به او حسادت می‌کردند.
0_0
۱۴
دکتر راست می‌گفت. من که نمی‌توانستم آدم‌ها را عوض کنم؛ خودم باید درست عمل می‌کردم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که آن شب با وجود تمام خستگی، سراغ کتاب شهید چمران رفتم و این مناجات را پیدا کردم: «به من آرامشی ده، که بپذیرم آنچه را نمی‌توانم تغییر دهم. دلیری ده، که تغییر دهم آنچه را که می‌توانم تغییر دهم. بینش ده، که تفاوت این دو را بدانم. مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن باید مطابق میل من رفتار کنند.» این مناجات زیبا را پیامک کردم و برای دکتر فرستادم. دکتر در جوابم فرستاد: «امیدوارم میل و پسندی جز خواست خدای متعال نداشته باشیم.» بی‌اختیار این شعر به یادم آمد: چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند چه رها، چه بسته مرغی که پرش بریده باشند
hadi
۱۳
می‌گفت: «توی هر قضیه‌ای گیر کردین، دو رکعت نماز بخونید و به یکی از ائمه (علیهم السلام) تقدیم کنید. مطمئن باشید کارتون راه میفته.» اعتقاد خاصی به این دو رکعت نماز داشت
gh.hanieh
۱۳
و چون موسی (ع) به وعده‌گاه آمد، عرض کرد: پروردگارا! (أرنی) «خود را به من بنمای» تا تو را تماشا کنم. معشوق فرمود: (لن ترانی) «هرگز مرا نخواهی دید»؛ لیکن به کوه نگاه کن، پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید. پس پروردگارش آن را متلاشی ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد... شیخ اجل سعدی می‌گوید: «چو رسی به طور سینا ارنی مگو و بگذر که نیرزد این تمنا، به جواب لن ترانی» در جواب سعدی، حافظ می‌گوید: «چو رسی به طور سینا ارنی بگو و مگذر تو صدای دوست بشنو، نه جواب لن ترانی» و در جواب این دو، مولانا می‌گوید: «ارنی، کسی بگوید که تو را ندیده باشد تو که با منی همیشه، چه ترا چه لن ترانی»
سپهر
۱۲
جانمازش همیشه گوشهٔ اتاق پهن بود. این اواخر، نماز شبش ترک نشد. به خصوص این دو سال آخر و بویژه این شش ماه قبل از حادثه ترور. وقتی نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شدم، صدای «الهی العفو» هایش را می‌شنیدم و طنین این نجوا، خیلی از شب‌ها در خانهٔ ما می‌پیچید.
mohammad
۱۱
وقتی دکتر به درجه استاد تمامی رسید، دوستان و دانشجوها برایش جشن گرفتند. توی جشن، از دکتر خواستند برایشان صحبت کند. ایشان صحبت‌هایش را با عبارت «کم من قبیح سترته» شروع کرد که برای من خیلی تأثیرگذار بود. با این حرف، می‌خواست بگوید فکر نکنید همه چیز من، این درجه یا مدرک است. زشتی‌هایی هم دارم که خدا آن‌ها را پوشانده است. معمولا اگر در چنین مجلسی کسی بگوید «دود چراغ خوردم» یا «همسرم بهم کمک کرده» و یا «خدا لطف کرد و استعدادی به من داد» خیلی هم خوب است و دور از انتظار نیست؛ ولی دکتر اصلا از خوبی‌های خودش نگفت. این بزرگترین درسی بود که از دکتر گرفتم. دانشجو
محمدحسین
۱۱
ما آدم‌های کمی مثل ایشان داریم که تولیدکننده علم باشند. خودش فکر می‌کرد که می‌تواند مسئله را حل کند و وابسته به کسی یا چیزی نبود. دکتر یک نعمت بود برای ایران. مسائلی را که آن زمان آرزو بود، خودش انجام داد و راه انداخت؛ و این حرکت را شروع کرد و ادامه داد. ‫Made in Iran بود!
~S.F~
۱۱
«خدا همیشه داره رحم می‌کنه. لازم نیست اتفاقی بیفته تا بفهمیم. این خیلی بی‌انصافیه که آدم، این رو فقط توی اتفاقات یادش بیفته...»
سپهر
۱۰
مثلاً وقتی دستت زخمه، احساس درد شاید تلخ باشه، اما اطلاع می‌ده که به دنبال علاجش بری. اگر درد نباشه، زخمت عفونت می‌کنه. تو باید دنبال جبران خطای خودت بری، اما نباید مأیوس بشی. گاهی فکر کردن به خرابکاری‌های خودت، عامل بهتریه برای حرکت رو به جلو.
KosarRad
۱۰
«نسیم‌های رحمت الهی رو جدی بگیرید... خودتون رو در معرضشون قرار بدید... ممکنه دیگه فرصتش پیش نیاد... امتحان‌ها، نعمت‌ها، رحمت‌ها...»
Hossein
۹
همیشه در سلام کردن، پیش‌قدم بودند.
ArminJP
۹
هروقت آبدارچی دانشکده وارد اتاق دکتر می‌شد، حتی اگر دکتر مشغول کاری علمی بود و حسابی متمرکز و عمیق مشغول انجام کاری بود، جلوی پایش می‌ایستاد.
F.Shaker
۹
دکتر گفت: «همیشه سعی کن مثل شیر باشی. تو شکار کن و دیگران از شکار تو ارتزاق کنن...»
سپهر
۸
صدای دعا و مناجاتش خیلی زیبا بود. گمان کنم مناجات شعبانیه بود. دکتر، فرازها را با صدای محزونی می‌خواند و گریه می‌کرد. در حال و هوای معنوی خودش بود. خیلی برایم تکان دهنده بود. استادی با آن رتبه و مقام، این‌قدر خاضعانه و بلندبلند اشک می‌ریخت!
khadem
۸
ظاهراً خبر اوضاع و احوال بدم، به دکتر هم رسیده بود. چندین بار با من صحبت کرد. می گفت: «باید عبد باشی و راضی به رضای او...» این حرف‌های دکتر، عجیب به دلم می‌نشست. چون از دلش برمی‌آمد. می‌دیدم که خودش عامل بود.
Hossein
۸
هیچ‌وقت نمی‌گفت «من دکتر شهریاری هستم.» همیشه می‌گفت: «شهریاری هستم.»
فاطمه
۸
از همه‌جا مراجعه کننده داشت. صف طویلی پشت در اتاقش در سازمان تشکیل می‌شد. هر کسی از یک رشته متفاوت با دیگری، یکی ریاضی، یکی الکترونیک، یکی فیزیک و... همه از او سؤال داشتند. وقتی از بیرون می‌رسید به اتاق، سریع در را باز می‌کرد و می‌گفت: «بفرمایید!» سریع روی کاغذ مسائل را حل می‌کرد و می‌گفت: «تموم شد. خدا قبول کنه ان‌شاءالله. به سلامت...» حتی وقتی می‌خواست در اجرا کردن کدها دکمه اینتر را بزند، می‌گفت: «خدا قبول کنه ان‌شاءالله!» و اینتر. اصلا این شده بود تکیه کلامش...