تا وقتی خوابم، با تو خوشم. از خواب که میپرم هار میشوم میافتم به جان همه. اوایل کفریشان که میکردم تو روم میایستادند. حالا از دم پرم فرار میکنند. هر کسی میرود پی کار خودش. خانه که خلوت میشود از خودم بدم میآید. این دفعه میافتم به جان خودم. مردههام را گوربهگور میکنم. تا چند پشت که اسمشان یادم میآید... بعد مینشینم بلندبلند گریه میکنم و از همهشان حلالیت میطلبم. آن بیچارهها که آزارشان به من نرسیده. دستشان از دار دنیا کوتاه است. روحشان هم خبر ندارد...
Rostampour