خبرنگارها دوربین به دست او را دوره کردند. یک پسر بچه دهساله که با پدرش آمده بود جبهه؛ سوژه خوبی برایشان بود تا سر و صدایش توی دنیا بپیچد. هرکس چیزی میپرسید: چند سالته؟ با کی اومدی جبهه؟ تو که قدت از یه تفنگ کوتاهتره چهطوری اومدی جنگ؟...
علیرضا ساکت بود افسر بعثی جلویش ایستاد. با لحنی که سعی میکرد مهربان و آرام باشد با فارسی دست و پا شکسته گفت: «بچهجان تو باید بروی دوچرخه سواری، توپبازی، پیش مادرت باشی... آمدی جبهه چه کار؟»
علیرضا گفت: «مادرم توی موشکباران زیر آوار ماند.»