«چرا اینقدر چیز میخوانی؟ در جستجوی کدامین رمز و رازی؟ کوتاه زمانی دیگر زندگی خودش را نشانت خواهد داد. من بدون خواندن و نوشتن هم تمامش را میدانم. تا همین چندی پیش، یعنی تا همین چند روز پیش، هنوز بچهای بودم که در دنیای رنگها و اشکال سخت و قابل لمس این ور و آن ور میرفت. همه چیز پر از رمز و راز و عنصر نامکشوفی بود که خیال میکردم برای من یک بازی است. کاش میدانستی که ناگهان دانستن چقدر وحشتناک است، مثل این است که صاعقهای زمین را شکافته باشد. حالا در سیاره غمانگیزی زندگی میکنم که عین یخ شفاف است؛ اما انگار همهچیز را بلافاصله و ظرف چند ثانیه آموختم. دوستان و رفقایم به آهستگی زن شدند، اما من فقط ظرف چند ثانیه پیر شدم و امروز همهچیز بیروح و فهمپذیر است. میدانم که پشت این همه هیچ چیز نیست، اگر چیزی بود میدیدم...»