از سالهای دهه شصت در چکسلواکی هیچ کسی نبود که اعتقاد داشته باشد که نظام با کفایت، انسانی، یا عادلانه است. آنچه مردم را از هم متمایز میکرد فقط این بود که آیا این حرفها را با صدای بلند به زبان میآوردند یا نه. اکثریت عظیم مردم آن را به زبان نمیآوردند؛ این عقیده را در درون خود نگه میداشتند، حال آنکه در ظاهر در نظام مشارکت داشتند و از آن حمایت میکردند. آنها در آنچه جامعهشناسها آن را منطقه خاکستری مینامند، زندگی میکردند.