
٪۲۰
Mary gholami
۵
'فقر بلندپروازی آدم را به هیچ میرساند`
khanom mohandes
۵
اعتباردهندهها همه از ثروت خانوادهام خبر داشتند، پس گذاشتند قرضم برود بالا. وقتی بنا کردم به اعتباری بازی کردن، دیگر حساب مبلغ باختم را نداشتم و اعتباردهندهها هم هیچی نگفتند. اما هر روز پنهانی توطئه میکردند که صد مو زمین خانوادگی مرا از چنگم درآورند.
Maedeh Rahimi
۴
هر چند اغلب گریان بودند، اما علتش اندوه غیر معمولی نبود. گاهی حتا در وقت شادی و آرامش میگریستند. دستهاشان مثل گل و لای خشکیده جاده زبر بود. دست بلند کردنشان برای زدودن اشک آنقدر رواج داشت که انگار حرکتی است برای تکاندن پر کاهی از لباس.
khanom mohandes
۴
میخواست یادم بدهد هر چند زنها در ظاهر با هم فرق دارند، وقتی به آنها برسی همه مثل همند.
به جیاچن گفتم: «این اصل کوچک را میفهمم.»
اما هر چند به مقصودش پی برده بودم، این نکته عوض نمیشد که وقتی زنی را با ظاهری متفاوت میدیدم، ناچار فکر میکردم که با دیگری فرق دارد.
khanom mohandes
۴
فقط دستگیرمان میشد که حرفهای بالادستیهاست و همه باید طبق خواستشان فکر و عمل کنیم.
khanom mohandes
۳
«چه خوب که درمانشدنی نیست. اگر بود، پول دوا درمان را از کجا میآوردیم؟»
faeze
۳
فیوگویی سرا پا متفاوت بود. از فکر کردن به گذشته خوشش میآمد. از صحبت در باره زندگیاش خوشش میآمد. انگار از این طریق میتوانست زندگیاش را بارها زنده کند.
شاهراه
۳
با خودم گفتم: «این دفعه هم جستم! ناچارم زندگی کنم.»
khanom mohandes
۲
اعتباردهندهها همه از ثروت خانوادهام خبر داشتند، پس گذاشتند قرضم برود بالا.
faeze
۲
هیچکس را ندیدم که نهتنها خاطرات و تجارب زندگی برایش چنین روشن و دقیق باشد، بلکه بتواند آن را چنین جاندار و درخشان وصف کند. از آن قماش آدمها بود که همه زندگی گذشتهاش به یادش مانده بود. میتوانست به روشنی خرامیدن خود را در جوانی و حتا پیرشدنش را ببیند.
شاهراه
۱
چهار تا قاعده هست که آدم باید یادش باشد: «حرف عوضی نزن، توی رختخواب عوضی نخواب، توی خانه عوضی نرو و دست توی جیب عوضی نکن.
khanom mohandes
۰
جیاچن که برگشت، خانوادهمان کامل شد. حالا موقع کار یاوری داشتم و برای اولین بار عاشق زنم شدم و هوایش را داشتم. در واقع جیاچن بود که به من یادآوری کرد رفتارم با گذشته از زمین تا آسمان فرق کرده؛ خودم حتا متوجه آن نبودم.
khanom mohandes
۰
طبعآ جیاچن خوشش نمیآمد که پنج مو زمین ما به کمون خلق تحویل داده شده. در ده سال گذشته خانواده ما برای گذران زندگی وابسته به این پنج مو زمین بود و حالا در یک چشم بهم زدن این زمین جزو اموال عمومی شده بود.
khanom mohandes
۰
سرپرست تیم از آن قماش آدمها بود که دوست داشت نظرهای منطقی بشنود. مهم نبود این نظر را کی بدهد.
khanom mohandes
۰
فقط به این فکر میکردم که جیاچن از وقتی که زنم شد، روزگار خوشی به خودش ندید. حالا که داشت پیر میشد، لازم بود فرصت استراحت به او بدهم.
khanom mohandes
۰
«حرف عوضی نزن، توی رختخواب عوضی نخواب، توی خانه عوضی نرو و دست توی جیب عوضی نکن.»
khanom mohandes
۰
خندهاش با گریه قاطی شد. قطرههای اشک روی گردنم ریخت و او گفت: «وقتی برگشتی، همه چیز محشر شد.»
khanom mohandes
۰
دست در دست و لبخند بر لب به من نزدیک شدند. اهالی ده که آنها را دیدند، همه زدند زیر خنده؛ در آن روزگار زوجها دست یکدیگر را نمیگرفتند. بهشان گفتم: «اِرشی بچهشهری است. شهریها یک کم اطوار خارجیها را برداشتهاند.»
khanom mohandes
۰
جیاچن جواب داد: «نباید این حرف را بزنی. هر چند پیرمردی، باز آدمی. و تا آدمی، باید سعی کنی پاکیزه باشی.»
khanom mohandes
۰
یکی دیگر که ورزاها را خوب میشناخت به من گفت حداکثرش دوسه سال دوام میآورد. با خودم گفتم دوسه سال هم زیاد است. میترسم خودم همینقدر هم عمرم به دنیا نباشد. کی حدس میزد که دو تایی هنوز تا امروز زنده میمانیم و شلنگ میاندازیم؟
khanom mohandes
۰
پیرمرد ترانه خواند:
در جوانی آتشی سوزاندهام،
در میانسالی شتابان رفتهام،
پیری آمد، عابد و زاهد شدم.
khanom mohandes
۰
زیستن از این لحاظ در بین آثار اولیه یو هوآ برجسته است که زبان فریبدهنده سادهای دارد، همچنین چشمانداز تاریخی آن گسترده است و چهار دهه از تاریخ چین نو را در بر میگیرد، دورهای سرشار از جنگ، کشاکشهای داخلی، بلایای طبیعی و آشوب سیاسی. زیستن که دور و بر زمان دومین جنگ چین و ژاپن (۱۹۳۷ ــ ۱۹۴۵) شروع میشود
faeze
۰
سرآخر خیال میکنم زیاد هم بد نیاوردم. به آدمهای دور و برم مثل لون اِر و چونشن نگاه کن. هر کدامشان سهم خود را زیر آفتاب گرفتند، اما زود جانشان را باختند. زندگی عادی بهتر است. اگر برای به دست آوردن مال دنیا تلاش کنی، سرآخر جانت را بر سر آن میگذاری.
شاهراه
۰
با غرور اعلام کرد: «میشود از این آهن سه تا بمب ساخت و همه را ریخت روی تایوان. یکیاش را میاندازیم روی تخت چیان کای ـشک، یکیاش را روی میز آشپزخانهاش و یکیاش را هم توی آغل بزش!»
