جملات زیبای کتاب روزگار رفته | طاقچه
تصویر جلد کتاب روزگار رفته
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب روزگار رفته

آخرین سرخ‌ها

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۴۰ رأی)
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
شقايق بانو
۶۷
همه‌چیزمان را دزدیده‌اند؛ پولمان، شرفمان. گذشته و حالمان را؛ همه‌چیزمان را دزدیده‌اند! حالا هم سر نوه‌هایمان را می‌تراشند، آن‌ها را سرباز می‌کنند، و اعزامشان می‌کنند تا از پول‌های میلیاردیشان دفاع کنند. می‌خواهم این را بدانم: ما برای چه جنگیدیم؟
شقايق بانو
۴۹
«عظمت به چه دردم می‌خورد؟ دلم می‌خواهد در کشور کوچکی مثل دانمارک زندگی کنم. نه سلاح هسته‌ای داشته باشد، نه نفت، نه گاز. آن وقت دیگر هیچ‌کس با تفنگ توی سرم نمی‌زند.
شقايق بانو
۴۵
در جنگ قهرمان وجود ندارد. آدم به محض این‌که اسلحه دست می‌گیرد، دیگر نمی‌تواند خوب باشد. دیگر نمی‌تواند خوب باشد.
شقايق بانو
۳۶
در زندگی، هیچ‌چیز هولناک‌تر از این نیست که دوستمان نداشته باشند
El
۳۳
آن‌ها از تغییر می‌ترسیدند، چون هر بار که تغییر و تحولی پیش آمده بود، پدر مردم درآمده بود.
شقايق بانو
۳۱
همه ۱۹۱۷ را لعنت می‌کنند. ما را «احمق» می‌نامند! «چرا باید انقلاب می‌کردید؟»
شقايق بانو
۲۸
مردم انقلاب کردند. اما حالا ناگهان یادشان افتاده که حکومت تزاری «عصر طلایی» بوده
alba
۲۵
مردم اصلاً متوجه نبودند که برده‌اند و حتی بردگی را دوست داشتند.
شقايق بانو
۲۰
آخر هیچ‌کس یادمان نداده بود چگونه آزاد باشیم، تا بوده همین فقط شیرفهممان کرده بودند که چطور در راه آزادی بمیریم.
شقايق بانو
۱۶
مردم اصلاً متوجه نبودند که برده‌اند و حتی بردگی را دوست داشتند.
mhasadi78
۱۲
تعداد کمی از مردم آشکارا مقاومت می‌کردند، اما تعداد به مراتب بیش‌تری از ما «مخالفان آشپزخانه‌ای» بودیم، زندگی یومیه‌مان را می‌گذراندیم و دعا می‌کردیم...
شقايق بانو
۱۱
هیچ دلم نمی‌خواهد به خیابان بروم و سعی کنم کاری کنم. بهتر است آدم هیچ‌کاری نکند. نه کار خیر، نه کار شر. چیزی که امروز خیر است، فردا شر از آب درمی‌آید.
شقايق بانو
۱۱
قضیه این است که دموکراسی را با نفت و گاز نمی‌توان خرید؛ دموکراسی را مثل موز یا شکلات سوئیسی نمی‌توان وارد کرد. نمی‌توان با حکم رئیس‌جمهور دموکراسی برقرارکرد. لازمهٔ دموکراسی مردم آزاد است
Golshan
۸
چینی‌ها نفرین مشهوری دارند: «باشد که در روزگار جالبی زندگی کنی.»
شقايق بانو
۷
ای هیولا، ای هیولایِ تولستوی نشان! تو بودی که ما را عین خودت عجیب بار آوردی! همهٔ عمر از تو چه شنیدیم؟ باید برای دیگران زندگی کنید... برای یک هدف عالی‌تر... باید خودتان را برای سرزمین مادری زیر تانک بیندازید، زیر هواپیما بیندازید. برای تداوم انقلاب... مرگی قهرمانانه... یادمان دادند مرگ زیباتر از زندگی است. به خاطر همین‌ها هیولا و اجق‌وجق بار آمدیم.
شقايق بانو
۷
آدم‌های عاقل بچه‌هایشان را از این مملکت می‌برند.
alba
۶
مردم اغلب از آزادی کفری بودند. «من روزی سه روزنامه می‌خرم و هر روزنامه روایت خودش را از حقیقت دارد. حقیقت کجاست؟ سابق بر این صبح از خواب بیدار می‌شدیم، پراودا می‌خواندیم و از هرچه لازم بود باخبر می‌شدیم و هرچه را لازم بود، می‌فهمیدیم.» مردم از رخوت ایام قدیم به کندی بیرون می‌آمدند.
alba
۶
«کمونیست کسی است که آثار مارکس را خوانده، ضدکمونیست کسی است که آثار مارکس را درک کرده!»
alba
۶
تعداد کمی از مردم آشکارا مقاومت می‌کردند، اما تعداد به مراتب بیش‌تری از ما «مخالفان آشپزخانه‌ای» بودیم، زندگی یومیه‌مان را می‌گذراندیم و دعا می‌کردیم...
alba
۶
«عظمت به چه دردم می‌خورد؟ دلم می‌خواهد در کشور کوچکی مثل دانمارک زندگی کنم. نه سلاح هسته‌ای داشته باشد، نه نفت، نه گاز. آن وقت دیگر هیچ‌کس با تفنگ توی سرم نمی‌زند. شاید تازه آن موقع یاد بگیریم پیاده‌روهایمان را بشوییم.»
EF-2000
۶
بوروکراسی دستگاهی است که قدرت دست زدن به مانورهای بزرگ دارد... و برای بقای خود دست به هر کاری می‌زند... پس اصول چی؟ بوروکرات‌ها به هیچ اصل و اصولی اعتقاد ندارند... به هیچ ایدئال ماوراءالطبیعی مغشوشی هم اعتقاد ندارند... در نظر بوروکرات‌ها مهم‌ترین اصل دودستی چسبیدن به مقام و چرب کردن سبیل آدم‌هاست. بوروکراسی اسب چوبی ماست. خودِ لنین بوروکراسی را تهدیدی بزرگ‌تر از دنیکین تلقی می‌کرد. در بوروکراسی مهم‌ترین ارزش همانا وفاداری شخصی است ـ هیچ‌وقت یادتان نرود که صاحبتان کیست، و کی نانتان را می‌دهد
El
۵
نمی‌شود مردم را به گلوله بست یا روانهٔ اردوگاه‌های کار اجباری کرد. باید مذاکره کرد.
رها
۵
رنجی که برده‌ایم، نه اندازه‌گرفتنی است، نه وزن‌کردنی.
شقايق بانو
۴
ما باید توجه نود میلیون از جمعیت صدمیلیونی روسیهٔ شوروی را به خودمان جلب کنیم. با بقیه‌شان نمی‌شود حرف زد، آن‌ها را باید کشت
شقايق بانو
۴
«دین افیون توده‌هاست.»، «خداپرستی، مرده‌دوستی است.»
Nino
۴
مردم همیشه ناگزیرند میانِ برخورداری از آزادی یا بهره‌مندی از ثبات و موفقیت یکی را انتخاب کنند؛ آزادیِ با رنج یا خوشبختی بدون آزادی؛ اکثر مردم دومی را انتخاب می‌کنند.
شقايق بانو
۴
من عاشق سرزمین مادری‌ام هستم، اما این‌جا نمی‌مانم. محال است بتوانم این‌جا، آن‌قدر که دلم می‌خواهد خوشبخت شوم.
alba
۴
پدرم دیگر زنده نیست، پس دیگر نمی‌توانم با او به گفتگو بنشینم... او ادعا می‌کرد در روزگار او جان باختن در جنگ آسان‌تر از مردن پسرهای سردوگرم‌نکشیدهٔ امروز در چچن بود. آن‌ها در سال‌های دههٔ چهل از جهنمی به جهنم دیگر می‌رفتند. پدرم قبل از جنگ در موسسهٔ روزنامه‌نگاری مینسک تحصیل می‌کرد. او به یاد می‌آورد که هر چند وقت یک بار، وقتی دانشجوها از تعطیلات به دانشکده برمی‌گشتند، هیچ‌یک از استادان سابقشان را پیدا نمی‌کردند، چون همه‌شان را دستگیر کرده بودند. آن‌ها اصلاً نمی‌فهمیدند چه اتفاقی در حال وقوع بود، اما هر چه بود، به اندازهٔ جنگ هولناک بود.
alba
۴
ما دنبال اسکناس‌های سبز هیچ‌کس دیگری نبودیم. نیروگاه برقی‌ـ آبی دنیپر، محاصرهٔ استالینگراد، اولین انسانی که به فضا رفت؛ ما این بودیم. سوویت توانمند! هنوز از نوشتن کلمهٔ «اتحاد جماهیر شوروی» لذت می‌برم.
El
۴
آدمیزاد همیشه می‌خواهد زنده بماند و زندگی کند، حتی زمان جنگ... آدم زمان جنگ چیزهای زیادی یاد می‌گیرد... یاد می‌گیرد هیچ جانوری وحشی‌تر از انسان نیست. یاد می‌گیرد آدم را نه گلوله، که آدم‌های دیگر می‌کشند. آدم آدم‌های دیگر را می‌کشد... آه، دختر عزیزم!