تمام دوران زندگیاش با حسی گذشته بود که شاید بهترین کلمهای که برایش پیدا میکرد، رضایت بود. بله، همیشه راضی بود. همه در مجموعه راضی بودند. تمام نیازهایشان برآورده میشد و هیچ کمبودی نداشتند. چیزی وجود نداشت که در آرزویش باشند. کلر پیش از این، هرگز در آرزوی چیزی نبود. ولی حالا بعد از آن تولد، احساس میکرد چیزی را درونش از دست داده و مشتاق آن چیزِ ازدستداده است.