جملات زیبای کتاب داستان من | طاقچه
تصویر جلد کتاب داستان من
off

کتاب داستان من

صد کلمه، هزار حرف

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۶۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
گروه مولفان
انتشارات: 
انتشارات آرنا
ⓝⓐⓡⓖⓔⓢ
۸۲
زنگ تاریخ بود. در باز شد ولی معلم فیزیک وارد اتاق شد. همه شروع کردند به غر زدن. معلم خم شد روی میزش و با قدرت تمام فنری را فشار داد. گفت: طبق قانون پایستگی انرژی این فشار سبب میشه انرژی پتانسیل در فنر به حداکثر برسه و انرژی جنبشی به حداقل. بعد سکوت کرد و در همان وضعیت ماند. زنگ که خورد یک دفعه دستش را برداشت. فنر آزاد شده محکم خورد توی چشم خودش. بچه ها زدند زیر خنده. معلم اشک چشمش رو پاک کرد و گفت این درس امروز تاریخ بود. دلایل سقوط دیکتاتورها.
Mojgan Khoddam
۳۷
چرخ و فلک بعد از ازدواج خیانت کرد و مهریه اش را به اجرا گذاشت و طلاق گرفتیم. با پول مهریه خانه و ماشین خرید. مدتی بعد با مردی که عاشقش بود ازدواج کرد. بعد از چند سال زندگی برای اثبات عشقش، خانه و ماشین را به نام همسرش زد اما همسرش به او خیانت کرد و به فرانسه رفت. وقتی ماجرای خیانت همسرش را شنیدم یاد حرف مادر بزرگم افتادم که بعد از طلاقم با ناراحتی گفت: (خدا میگه: بشناس منو تا بشناسم تورو وگرنه به کسی واگذارت می کنم که نه منو بشناسه و نه تورو) الناز رسولی
R.s
۲۶
زنگ تاریخ بود. در باز شد ولی معلم فیزیک وارد اتاق شد. همه شروع کردند به غر زدن. معلم خم شد روی میزش و با قدرت تمام فنری را فشار داد. گفت: طبق قانون پایستگی انرژی این فشار سبب میشه انرژی پتانسیل در فنر به حداکثر برسه و انرژی جنبشی به حداقل. بعد سکوت کرد و در همان وضعیت ماند. زنگ که خورد یک دفعه دستش را برداشت. فنر آزاد شده محکم خورد توی چشم خودش. بچه ها زدند زیر خنده. معلم اشک چشمش رو پاک کرد و گفت این درس امروز تاریخ بود. دلایل سقوط دیکتاتورها.
hadiseh_nayeri86
۲۰
(خدا میگه: بشناس منو تا بشناسم تورو وگرنه به کسی واگذارت می کنم که نه منو بشناسه و نه تورو)
smile
۱۵
حسرت، جایش را باز هم به خشم بخشید.
ⓝⓐⓡⓖⓔⓢ
۱۵
(خدا میگه: بشناس منو تا بشناسم تورو وگرنه به کسی واگذارت می کنم که نه منو بشناسه و نه تورو)
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱۱
نگاهم شانه می‌شود و لای موهایش فرو می‌رود
𝕄𝕖𝕧🍹🥢
۱۰
بعضی آدم‌ها نقطه امن زندگی هستند. همان‌جایی که خیالت راحته به مشکل نمی‌خوری.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۹
زندانی سیاسی که عفو نمیخوره
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۷
معلم خم شد روی میزش و با قدرت تمام فنری را فشار داد. گفت: طبق قانون پایستگی انرژی این فشار سبب میشه انرژی پتانسیل در فنر به حداکثر برسه و انرژی جنبشی به حداقل. بعد سکوت کرد و در همان وضعیت ماند. زنگ که خورد یک دفعه دستش را برداشت. فنر آزاد شده محکم خورد توی چشم خودش. بچه ها زدند زیر خنده. معلم اشک چشمش رو پاک کرد و گفت این درس امروز تاریخ بود. دلایل سقوط دیکتاتورها.
کاربر ۱۱۹۱۷۴۲
۶
حس غریبی به او می‌گفت که اگر ازدواج کرده بود، بچه‌اش حداقل نیمی شبیه آن دختر می‌بود. دختری که هیچ شباهتی به او نداشت، ولی فرهاد، خود را در او می‌دید.
doniya
۶
بعضی آدم‌ها نقطه امن زندگی هستند. همان‌جایی که خیالت راحته به مشکل نمی‌خوری.
ⓝⓐⓡⓖⓔⓢ
۶
قدرت بزرگترین دشمن عدالته این قانون طبیعته
smile
۵
باید دستانش را می گرفت و به او دلداری می داد اما تمام توانش را جمع کرده بود در چشمانش که اشکش سرازیر نشود.
haniyeh
۵
ب-تو همین الانم میتونی فریاد بزنی. الف-الان فریاد من چه تاثیری داره؟ ب-زندانی ها با تمام وجود میفهمن و زندانبانها از ته دل می خندن. الف-و این قانون طبیعته.
احسان
۴
بعضی آدم‌ها نقطه امن زندگی هستند. همان‌جایی که خیالت راحته به مشکل نمی‌خوری.
Anita Moghaddam💙💙
۴
مواجهه با خود عهد بسته بودم حال که این گودال تبدیل به چاهی عمیق در من شده است، باید با او حرف بزنم. پس دگر بار که دیدمش حرفم را خواهم گفت. اما دیگر هیچوقت ندیدمش. سپس تصمیم به نوشتن پیامی بلند بالا که حاوی کلماتی زیبا بود، گرفتم؛ اما هیچگاه توان ارسال، در خود نمی دیدم. وقتی ناتوانیم را دیدم. مذاکرات پیمان صلح با خود به راه برانداختم. تمام خروجی های قلبم را بستم تا فراموشش کنم. اما این چاه دلبستگیم را دیده بود و شروع به حفر قنات هایی در درونم کرد. وجودم را با شاه راه هایی باز نمود و مرا مجبور به نوشتن داستانی برای او.
epic
۴
معلم فیزیک زنگ تاریخ بود. در باز شد ولی معلم فیزیک وارد اتاق شد. همه شروع کردند به غر زدن. معلم خم شد روی میزش و با قدرت تمام فنری را فشار داد. گفت: طبق قانون پایستگی انرژی این فشار سبب میشه انرژی پتانسیل در فنر به حداکثر برسه و انرژی جنبشی به حداقل. بعد سکوت کرد و در همان وضعیت ماند. زنگ که خورد یک دفعه دستش را برداشت. فنر آزاد شده محکم خورد توی چشم خودش. بچه ها زدند زیر خنده. معلم اشک چشمش رو پاک کرد و گفت این درس امروز تاریخ بود. دلایل سقوط دیکتاتورها. نرگس حاج نوروزی
احسان
۳
زندگیتان سرشار از آدمهای اطمینان بخش و دوستت دارم هایی که حتی به زبان نمی آیند.
Mojgan Khoddam
۳
فرفره چقدر آشنا بود. در آن محلهٔ قدیم‌شان، همه چیز به شدت برای فرهاد آشنا بود؛ ولی هیچ‌چیز به اندازهٔ دختر کوچک و زیبایی که اکنون در آن وسیلهٔ بازی فرفره‌مانند نشسته بود و دور خودش می‌چرخید، آشنا نبود. حس غریبی به او می‌گفت که اگر ازدواج کرده بود، بچه‌اش حداقل نیمی شبیه آن دختر می‌بود. دختری که هیچ شباهتی به او نداشت، ولی فرهاد، خود را در او می‌دید. دختر، چرخید و چرخید و آخر، در همان‌جایی که سوار شده بود، پیاده شد و زنی، پشت به فرهاد، دستش را گرفت و با خود برد. همایون رضایی
وهب حسینی
۳
خدا میگه: بشناس منو تا بشناسم تورو وگرنه به کسی واگذارت می کنم که نه منو بشناسه و نه تورو
Mohammadreza Sadeghi
۳
خدا میگه: بشناس منو تا بشناسم تورو وگرنه به کسی واگذارت می کنم که نه منو بشناسه و نه تورو
کاربر ۷۰۳۱۰۴
۲
اَنار مَلَس دخترک چشمانش از خوشی برق می زد. «یعنی بیدارم؟! چه بویی... چه عطری...» هوای تنهایی اش بعد از سالها تازه می شد، در تمام این مدت پول جمع کرد، با پای پیاده آن همه مسافت را ازمحل کارش تا خانه طی کرد و سر کوفت های ننه ماهتاب را هم به جان خرید... انار ملس که می گویندهمین است، یک طعم خاص و فراموش نشدنی و حالا لحظه ناب رسیدن درددستانش دلبری می کرد. عاشقانه سر ورویش را بوسید. بالاخره یک کتاب خریده بود. فریده هاشمی
mahsa
۲
انگار با خودش دلهره به ساحل می‌آورد.
کتاب دوست
۲
اصلا آسمان به چه دردش می‌خورد وقتی روی زمین بهشت را در کنارش داشت گلبو همان بهشت زمینی‌اش بود. اما دوباره صداها در گوشش پیچید به زغال میگه تو کی هستی!
Taba
۲
(خدا میگه: بشناس منو تا بشناسم تورو وگرنه به کسی واگذارت می کنم که نه منو بشناسه و نه تورو)
blueboy
۲
(خدا میگه: بشناس منو تا بشناسم تورو وگرنه به کسی واگذارت می کنم که نه منو بشناسه و نه تورو)
زهرا
۲
زنگ تاریخ بود. در باز شد ولی معلم فیزیک وارد اتاق شد. همه شروع کردند به غر زدن. معلم خم شد روی میزش و با قدرت تمام فنری را فشار داد. گفت: طبق قانون پایستگی انرژی این فشار سبب میشه انرژی پتانسیل در فنر به حداکثر برسه و انرژی جنبشی به حداقل. بعد سکوت کرد و در همان وضعیت ماند. زنگ که خورد یک دفعه دستش را برداشت. فنر آزاد شده محکم خورد توی چشم خودش. بچه ها زدند زیر خنده. معلم اشک چشمش رو پاک کرد و گفت این درس امروز تاریخ بود. دلایل سقوط دیکتاتورها.
ava.
۲
(خدا میگه: بشناس منو تا بشناسم تورو وگرنه به کسی واگذارت می کنم که نه منو بشناسه و نه تورو)
کاربر ۷۰۳۱۰۴
۱
کبوترِ اسیر آن پنجرهٔ مشبکِ چوبی با شیشه های رنگارنگش، آن دو کبوترِ زیبای یکدست سفید بر فرازِ آسمانِ لاجوردی و آن کوه‌های پوشیده از درختان سرسبز که از قابِ پنجره خودنمایی می کردند، همهٔ آن چیزی بودند که سال ها آرزوی دیدنشان را داشت. از جایش بلند شد. به طرف دیوار مقابلش رفت و عکسِ زیبای منظره را، درست کنارِ پنجرهٔ حفاظ دارِ سلولش، آهسته به دیوار چسباند. مهدی عمرانی بیدی