
بریدههایی از کتاب انتهای سادگی؛ جلد اول
۳٫۱
(۶۳)
باز به فکر فرو رفتم، یعنی آیندهٔ من چگونه خواهد بود؟ سعی کردم آن را مجسم کنم، سه تا بچه کثیف درحالیکه آب بینیشان سرازیر شده دور و برم میچرخند و کتککاری میکنند و من هم چادر سفیدی دور کمرم بستهام و درون تشت مسی لباس چرک میشویم که صدای ونگونگ بچه دیگری بر میخیزد، فوری دستهایم را میشویم و دوسه تا پس گردنی به آن سه تا میزنم که این همه اذیت نکنند و بعد چهار تا پله زیرزمین را طی میکنم و همانطور که بچه سه ماههام را در بغل میگیرم رو به مرد مفنگی زندگیم میکنم و میگویم «الهی زیر تریلی بری مرد به جای اینکه شب تا صبح مواد بکشی و صبح هم تا لنگ ظهر بخوابی، پاشو برو دنبال کار، چقدر به بچهها سیبزمینی آبپز بدم.» او نیز میگوید «ژن ژلیل بشی، شما همین شیبژمینی هم ژیادتونه». بعد بلند میشود و دمپایی قهوهای رنگ پاره و مردانهای به پا میکند و درحالیکه کمرش کمان شده و پایش را بر زمین میکشد لخلخ کنان از زیرزمین به حیاط میرود تا من دیگر نتوانم غر بزنم.
mahdeih
