
Mahnaz Hoseini
۸۴
وقتی با تابش نور از بالا یا پایین، شکل چهرهها تغییر میکند، پس چهره راستین کدام است؟ اصلاً حقیقت هر چیزی چیست؟
fatemed21
۷۴
بهش میگم تو زورت از من بیشتره، آسم هم نداری. بهش میگم تو با هر دو تا چشمات همه چیرو میبینی. من ازت نمیخوام عینکم رو بهم پس بدی، ازت خواهش نمیکنم. نمیگم چون پر زور هسی، مردونگی کن و عینکم رو بده ـ نه. من میگم حرفم حقه. عینکمرو بهم پس بده. بهت میگم تو مجبوری عینکمرو پس بدی!»
mania1990
۳۲
بزرگترین عقاید، همواره آسانترین آنها بوده است.
ramtin
۲۷
سیمون با بدن کوچک و آفتاب سوخته خود همانجا ایستاد. حتی اگر چشمهایش را میبست، نمیتوانست تصویر کله خوک را از فکر خود دور کند. چشمان نیم بسته و بیحالت خوک که ردپائی از بدبینی خاص دنیای بزرگترها در آن دیده میشد، گوئی میخواست سیمون را مطمئن کند که چقدر همه چیز زشت و بد است.
zhrayzdi
۱۶
اگه آدم از یکی بترسه، ازش بدش میآد اما نمیتونه دربارهش فکر نکنه. اونوقت آدم خودشو گول میزنه که خوب، چیزی نیس؛ اما دفعه بعد که دوباره میبیندش، مث آسم میمونه. نفس آدم بند میآد.
ghazl
۱۵
طلوع و غروب مکرر خورشید نخستین ضرباهنگی بود که آنان بدان خو گرفته بودند. بچهها از لطافت هوای بامدادی، درخشش خورشید، زیبائی دریای پر موج و گردابخیز و بوی خوشی که در هوا پراکنده بود لذت میبردند؛ نشاط بازیکردن با یکدیگر آنچنان زندگی را سرشار میکرد که دیگر کسی آرزوئی نداشت، و اگر داشت آن را به فراموشی میسپرد.
ghazl
۱۲
«همهتون گوش بدین. یه کم به من فرصت بدین که فکر بکنم چیکار باید بکنیم، اگر اینجا جزیره نباشه، برامون راه نجاتی هس. کار اولمون اینه که بفهمیم اینجا جزیره هس یا نیس. همه شماها همینجا میمونین و هیچجا نمیرین. سه نفر از ماها ـ بیشتر نه، چون ممکنه گم بشیم ـ آره، فقط سه تا از ماها واسه اینکه بفهمیم اینجا جزیره هس یا نه، میریم. من و جک و....»
پوریا
۱۱
«هیچ بزرگتری در کار نیس.»
Mohammad Tavakoli
۹
درست روبروی سیمون، روی نیزهای چوبی سالار مگسها نشسته بود و به او پوزخند میزد. سیمون نگاهش را برگرداند اما این بار، دندانهای سفید و چشمان بیحرکت خوک روبرویش بود، و خون ... او نمیتوانست به این چهره اساطیری و آشنا نگاه نکند.
zhrayzdi
۹
دریا مغز او را فلج کرده بود. بیکرانگی دریا توجه او را به خود جلب میکرد. دریا، میان او و دنیای گذشتهاش مانع بود و جدائی میانداخت. آن سوی جزیره در پناه پردههای بخار آب و مه، و آبگیر که نگاهبان آنان بود، فکر نجات به سر راه مییافت اما اینجا گستردگی وحشیانه و جنونآمیز اقیانوس، جدائی آدمی را از دنیای گذشته پیش چشم مجسم میکرد. اینجا آدم خورد میشد، بیچاره میشد، محکوم میشد. اینجا آدم ...
سپیده اسکندری
۴
بعضی از ماها باید بفهمن که بهتره ساکت شن و بذارن بقیه تصمیم بگیرن.»
نویسنده
۴
مردم هیچگاه آن طور نیستند که آدم دربارهشان فکر میکند.
سپیده اسکندری
۳
«مردم هیچ به آدم کمک نمیکنن.»
منظور او از این سخن آن بود که مردم هیچگاه آن طور نیستند که آدم دربارهشان فکر میکند.
علاقه بند
۳
آتش، که به قول رالف تنها چیزی است که میتواند آنان را نجات بدهد سمبل آگاهی و شعور است
سپیده اسکندری
۲
«من از جک بدم میآد. واسه همینم میشناسمش. اگه آدم از یکی بترسه، ازش بدش میآد اما نمیتونه دربارهش فکر نکنه. اونوقت آدم خودشو گول میزنه که خوب، چیزی نیس؛ اما دفعه بعد که دوباره میبیندش، مث آسم میمونه. نفس آدم بند میآد.
eloohii
۲
بزرگترین عقاید، همواره آسانترین آنها بوده است.
eloohii
۲
وحشت، آبستن خشونت بود.
آواز
۲
بزرگترین عقاید، همواره آسانترین آنها بوده است.
سپیده اسکندری
۱
بزرگترین عقاید، همواره آسانترین آنها بوده است.
سپیده اسکندری
۱
ای کاش آدم فرصت فکرکردن داشت!
h.sh
۱
آه اگر میتوانستی گوشهایت را ببندی و صدای نشخوار آرام دریا و غوغای رفت و برگشت موجها را نشنوی! آه اگر میتوانستی از یاد ببری که این سوی و آن سویت کمینگاهی است تاریک و دست نخورده! اگر میتوانستی این همه را نادیده و ناشنیده بگیری شاید مجال آن را مییافتی که فکر خود را از هیولا برهانی و به رؤیاهای خود بپردازی.
h.sh
۱
آه اگر میتوانستی گوشهایت را ببندی و صدای نشخوار آرام دریا و غوغای رفت و برگشت موجها را نشنوی! آه اگر میتوانستی از یاد ببری که این سوی و آن سویت کمینگاهی است تاریک و دست نخورده! اگر میتوانستی این همه را نادیده و ناشنیده بگیری شاید مجال آن را مییافتی که فکر خود را از هیولا برهانی و به رؤیاهای خود بپردازی.
h.sh
۱
آه اگر میتوانستی گوشهایت را ببندی و صدای نشخوار آرام دریا و غوغای رفت و برگشت موجها را نشنوی! آه اگر میتوانستی از یاد ببری که این سوی و آن سویت کمینگاهی است تاریک و دست نخورده! اگر میتوانستی این همه را نادیده و ناشنیده بگیری شاید مجال آن را مییافتی که فکر خود را از هیولا برهانی و به رؤیاهای خود بپردازی.
h.sh
۱
آه اگر میتوانستی گوشهایت را ببندی و صدای نشخوار آرام دریا و غوغای رفت و برگشت موجها را نشنوی! آه اگر میتوانستی از یاد ببری که این سوی و آن سویت کمینگاهی است تاریک و دست نخورده! اگر میتوانستی این همه را نادیده و ناشنیده بگیری شاید مجال آن را مییافتی که فکر خود را از هیولا برهانی و به رؤیاهای خود بپردازی.
h.sh
۱
آه اگر میتوانستی گوشهایت را ببندی و صدای نشخوار آرام دریا و غوغای رفت و برگشت موجها را نشنوی! آه اگر میتوانستی از یاد ببری که این سوی و آن سویت کمینگاهی است تاریک و دست نخورده! اگر میتوانستی این همه را نادیده و ناشنیده بگیری شاید مجال آن را مییافتی که فکر خود را از هیولا برهانی و به رؤیاهای خود بپردازی.
h.sh
۱
آه اگر میتوانستی گوشهایت را ببندی و صدای نشخوار آرام دریا و غوغای رفت و برگشت موجها را نشنوی! آه اگر میتوانستی از یاد ببری که این سوی و آن سویت کمینگاهی است تاریک و دست نخورده! اگر میتوانستی این همه را نادیده و ناشنیده بگیری شاید مجال آن را مییافتی که فکر خود را از هیولا برهانی و به رؤیاهای خود بپردازی.
علاقه بند
۱
سوگنامهای برای معصومیت آدمی
علاقه بند
۱
کتاب، جهتی ضد آرمانشهری دارد
علاقه بند
۱
شاعریست که لباس رزم پوشیده و پنج سال در گرماگرم جنگ جهانی به عنوان یک افسر نیروی دریائی، دست کم شاهد جنگافروزی و خونریزی آدمیان بوده است، آنگاه مرثیهای برای معصومیت آدمی سروده است.
علاقه بند
۱
سالار مگسها، رنج نامه شاعریست که میخواهد خشونت و کژی و شری را که در آلمان نازی به چشم دیده است گزارش کند اما پرهیز دارد از آنکه میدان بازی کلمات او به مرزهای جغرافیائی و زمانی خاص محدود شود.