
M ، A
۳
ژان ـ آ گفته بود: «بهت گفته باشم، اگه از فرصت استفاده کنی و موهای چربت رو روی بالش من بذاری، میکشمت.»
پوزخندی زدم: «خوابیدن توی ملافههای چرک تو؟ که کچلی بگیرم!»
ولی تصمیم داشتم همین که رفت تخت طبقهٔ بالا را برای خودم بردارم.
M ، A
۲
شانس نداشتم، چون فردای آن روز وقتی با دوچرخه، با سرعت به خانه برمیگشتم تا اول سریال راه ستارگان را از دست ندهم، سنگی زیر چرخ آن رفت و من از بالای فرمان دوچرخهٔ نیمهکورسی، روی زمین ولو شدم.
پدر که پزشک خیلی ماهری است تشخیص داد که مچم شکسته است و سه هفته مجبور بودم دستم را بیحرکت نگه دارم.
..
۲
ژان ـ د گفت: «مادر هم یه دختره؟ نمیدونستم!»
..
۱
اگر میخواهید بفهمید یک خانواده با شش پسر یعنی چه، کافیست تصور کنید که شش تا تک پسر مجبور بشوند زیر یک سقف زندگی کنند. همه میخواهیم فقط و فقط یک جایی برای خودمان داشته باشیم. به خصوص وقتی بزرگتر میشوی دلت نمیخواهد کسی توی کارهایت سرک بکشد.
maneli1388
۱
مدرسهٔ نظامی یک جور مدرسهٔ خیلیخیلی سختگیر است که برای بچههای نظامیست. آنجا بچهها رژهٔ نظامی یاد میگیرند و با شیپور از خواب بیدار میشوند. در اتاقی که اصلاً شوفاژ ندارد میخوابند و صبحانه هم گوشت گاو کنسروشده میخورند.
maneli1388
۱
«من، اغراق؟ عزیزم بهت یادآوری کنم که ما شش پسر با گوشهای برآمده داریم، یه خرگوش شینشیلای غیر قابل کنترل و مادرت که هر هفته تماس میگیره تا مطمئن بشه بچهها به اندازهٔ کافی لبنیات میخورند یا نه، با همهٔ اینها پسر بزرگمون تو گردباد نوجوونی افتاده و پسر کوچیکتر هم همه آهنگهای سریالهای تلویزیون رو از بر میخونه و افسر ارشد پزشکی هم خونهٔ ما رو به جای تالار عروسی گرفته! و تو میگی من اغراق میکنم؟»