پسر عموهای عزیز،
برای لباسهای کهنهای که فرستادید متشکریم. اگر فکر کردهاید ما شلوارکهای کهنه و پارهپورهٔ شما را میپوشیم، کور خواندهاید. راستی، هنوز گوشهایتان به اندازهٔ تابستان سال قبل برآمده است یا نه؟ به ما خیلی کنار دریا خوش میگذرد...
همه از خنده رودهبر شدیم و زیر نوشته را امضا کردیم.
Zahra Nouri
ما آنجا را با کادوهایی که زیر بغلمان زده بودیم ترک کردیم. مادر چطور میخواست این خرت و پرتها را توی چمدانها جا بدهد... ولی اصلاً حرفش را نزنید که چیزی را دور بریزیم؛ یادگاریهای تور دوچرخهسواری فرانسه مقدسند.
curtain
او و ژان ـ آ طرفدار ادی مرکیس هستند ولی من ریموند پولیدور را ترجیح میدهم. اول اینکه او فرانسوی است، البته من یک وطنپرست متعصب نیستم، و دوم اینکه همیشه نفر دوم میشود، یکجورهایی مثل من که بچهٔ دوم هستم.
بلاتریکس لسترنج
پدر پزشک خیلی ماهریست ولی نمیدانم چرا هروقت یک ایدهٔ عالی دارد همیشه به فاجعه تبدیل میشود. حتی در یک عصرانهٔ خانوادگی، آن هم یک روز مانده به تعطیلات تابستانی.
curtain
کنار دبیرستان مغازهٔ کوچکی است که بوی آبنبات توتفرنگی و گرد و خاک میدهد؛ توی آن همه جور خرت و پرت جورواجور و وسایل مدرسه پیدا میشود.
curtain
ما تعطیلاتمان را در یک هتل سه ستاره با یکعالمه سیبزمینی سرخکرده گذراندیم.
curtain
و همانطور که فریاد میزدیم دستهایمان را بالا بردیم: «هورآآآ!» طوری که انگار تیم ما توی ردهبندی اول شده بود.
آن عکس را توی دفترچهٔ مخصوص تور دوچرخهسواری فرانسهٔ ۱۹۷۰ چسباندم. هر بارکه آن را نگاه میکنم با خودم میگویم، ما خیلی خوششانس هستیم که پدربزرگی مثل او داریم.
بلاتریکس لسترنج