«خوب، الیزابت، من و ویلیام دیگر تو را خوب شناختهایم و مطمئنیم اگر تو مبصر شوی، پشیمان نخواهیم شد. تو همیشه با دیگران بهتر رفتار میکنی تا با خودت. پس میتوانیم تو را رئیس مبصرها بدانیم و امیدواریم ترم بعد نهایت تلاشت را برای کمک به مدرسه بکنی.»
الیزابت با گونههایی برافروخته و چشمانی براق به طرف میز هیئتمنصفه رفت. او هرگز در زندگیاش اینچنین احساس رضایت و غرور نکرده بود.