
Mahya
۱۱
باید سعی کنم همیشه با دوست داشتن بقیه، به آنها فرصت دهم تا خوبیهایشان را نشان دهند.»
Nadia
۷
اگر داوطلب کمک به کسی بشوی، او هم برای کمک به تو اعلام آمادگی خواهد کرد و دوستی به این ترتیب آغاز میشود و بهترین چیز در دنیا، داشتن دوستهای خوب است.
Nadia
۶
مردم چهقدر عجیبند! گاهی فردی به نظرت خیلی نفرتانگیز است و هرچه بگویی از او برمیآید، ولی بعد نظرت دربارهاش آنقدر تغییر میکند که دلت میخواهد با او دوست شوی.
سحر
۵
رابرت با ناراحتی گفت: «از وقتی پنج سالم بود، همه مرا مردمآزار مینامیدند. من هم قبول کردم که هستم و نمیتوانم جلویش را بگیرم!»
M ، A
۵
«خوب، الیزابت، من و ویلیام دیگر تو را خوب شناختهایم و مطمئنیم اگر تو مبصر شوی، پشیمان نخواهیم شد. تو همیشه با دیگران بهتر رفتار میکنی تا با خودت. پس میتوانیم تو را رئیس مبصرها بدانیم و امیدواریم ترم بعد نهایت تلاشت را برای کمک به مدرسه بکنی.»
الیزابت با گونههایی برافروخته و چشمانی براق به طرف میز هیئتمنصفه رفت. او هرگز در زندگیاش اینچنین احساس رضایت و غرور نکرده بود.
Zahra
۵
اولینبار در ابتدای ترم تابستانی به اینجا آمده بود. چهقدر از اینجا نفرت داشت! ولی حالا خوشحال بود که از پلههای کالسکه پایین میپرد و همراه بچهها به طرف مدرسه میرود.
کاربر ۱۸۲۸۱۴۵
۵
نمیتوانم دیگران را به خاطر کارهایی که خودم هم انجام میدادم، سرزنش کنم
Zahra
۴
همین بود. همه فهمیدید که هرگونه رفتار نامناسب مثل نافرمانی، نامهربانی، تقلب، تهدید و غیره در این جلسه مطرح میشود. اما امیدوارم بچههای تازهوارد بدانند این بدان معنا نیست که از خود داستان درست کنند. شاید مبصر آنها
خوره کتاب
۴
اگر داوطلب کمک به کسی بشوی، او هم برای کمک به تو اعلام آمادگی خواهد کرد و دوستی به این ترتیب آغاز میشود و بهترین چیز در دنیا، داشتن دوستهای خوب است.
booklover
۴
دوست بهتر از دشمن است
Nadia
۳
. آنها فقط خودشان را در نظر گرفته بودند نه دختر بدبختی را که به کمک و آرامش نیاز داشت.
Reyhane
۳
تو هم میتوانی فوقالعاده باشی و هم نفرتانگیز!»
Nadia
۲
فکر میکردم چون آدم بدشانسی هستم هیچکس با من دوست نیست ولی حالا که سعی میکنم خوب باشم، چیزهای خوب هم برایم اتفاق میافتد. ما هستیم که خوشبختی یا بدبختی را برای خود به وجود میآوریم. دوستی و محبت نیز به خود ما بستگی دارد. من همیشه مشغول بحث و شکایت بودم و فکر میکردم بدشانسم و کاری هم از دستم ساخته نیست ولی همینکه خودم را تغییر دادم، جریانهای اطرافم هم تغییر کرد! افسوس بعضیها این مسائل را نمیدانند!»
کاربر ۱۲۸
۲
الیزابت، تو دختر عجیبی هستی! میتوانی گاهی سربههوا و گاهی بسیار عاقل باشی! میتوانی بسیار عجول یا بسیار صبور باشی! همچنین گاهی بسیار مهربان و گاهی عصبی و تندخویی! میدانیم که همیشه سعی میکنی عادل و منصف باشی.»
Reyhane
۲
وقتی الیزابت دنبال رابرت میگشت، از دست خودش عصبانی بود. فکر کرد: «عجب کاری کردم. یک نفر را جلوی جمع به کارهایی متهم کردم که هرگز انجام نداده است. من درست وقتی میکوشید خود را کاملاً تغییر دهد، باعث تنبیهش شدم! همه کمکش کردند به جز من که به جای کمک موجب ناراحتی و خشم او شدم. از خودم ناامیدم.»
Reyhane
۲
به نظرم وقتی از کسی خوشمان نمیآید، همیشه فقط بدیها و ضعفهایش را میبینیم ولی اگر کسی را دوست داشته باشیم، همهٔ خوبیها و زیباییهایش را در نظر میگیریم.
booklover
۲
«نمیتوانم دیگران را به خاطر کارهایی که خودم هم انجام میدادم، سرزنش کنم ولی خوشحالم که تغییر کردهام!
booklover
۲
افراد قوی و فهمیده هرگز به دنبال بحث و جدل و خودستایی نیستند
کاربر ۱۸۲۸۱۴۵
۲
کمک گرفتن عالی است ولی کمک کردن از آن هم بهتر است
کاربر ۱۲۸
۱
الیزابت هیجانزده بود، تعطیلات تابستانی به پایان میرسید و زمان بازگشت به مدرسه نزدیک میشد. خانم آلن، مادر الیزابت، مشغول آماده کردن وسایل او بود و الیزابت هم در جمع کردن چمدان کمکش میکرد.
الیزابت گفت: «اوه، مامان، از اینکه به زودی دوباره دوستانم را میبینم خیلی خوشحالم. بازگشت به وایتلیف لذتبخش است. بهگمانم در طول ترم زمستانی به من خوش بگذرد.»
مادر نگاهش کرد و خندید:
کاربر ۱۲۸
۱
بچهها به مدرسه که بالای تپهای بود نگاه کردند. همه از دیدن دوبارهٔ آن خوشحال بودند. گیاهان پیچندهٔ روی دیوارها به سرخی میگراییدند و پنجرهها زیر آفتاب پاییزی میدرخشیدند.
کالسکهها از میان گذرگاه بزرگی عبور کردند و به در جلویی رسیدند. الیزابت پنج ماه پیش را به یادآورد که برای اولینبار در ابتدای ترم تابستانی به اینجا آمده بود. چهقدر از اینجا نفرت داشت! ولی حالا خوشحال بود که از پلههای کالسکه پایین میپرد و همراه بچهها به طرف مدرسه میرود.
Reyhane
۱
وقتی الیزابت دنبال رابرت میگشت، از دست خودش عصبانی بود. فکر کرد: «عجب کاری کردم. یک نفر را جلوی جمع به کارهایی متهم کردم که هرگز انجام نداده است. من درست وقتی میکوشید خود را کاملاً تغییر دهد، باعث تنبیهش شدم! همه کمکش کردند به جز من که به جای کمک موجب ناراحتی و خشم او شدم. از خودم ناامیدم.»
Maryam :)
۱
کمک خواستن از او برایش دلچسب بود.
booklover
۱
وقتی میفهمی که چهطور یک عادت بد به وجود میآید، آنوقت میتوانی جلویش را بگیری.
sepideh
۱
به نظرم وقتی از کسی خوشمان نمیآید، همیشه فقط بدیها و ضعفهایش را میبینیم ولی اگر کسی را دوست داشته باشیم، همهٔ خوبیها و زیباییهایش را در نظر میگیریم. باید سعی کنم همیشه با دوست داشتن بقیه، به آنها فرصت دهم تا خوبیهایشان را نشان دهند.»
Emily
۱
به نظرم وقتی از کسی خوشمان نمیآید، همیشه فقط بدیها و ضعفهایش را میبینیم ولی اگر کسی را دوست داشته باشیم، همهٔ خوبیها و زیباییهایش را در نظر میگیریم.
Emily
۱
ما هستیم که خوشبختی یا بدبختی را برای خود به وجود میآوریم. دوستی و محبت نیز به خود ما بستگی دارد
زینب
۰
به نظرم وقتی از کسی خوشمان نمیآید، همیشه فقط بدیها و ضعفهایش را میبینیم ولی اگر کسی را دوست داشته باشیم، همهٔ خوبیها و زیباییهایش را در نظر میگیریم. باید سعی کنم همیشه با دوست داشتن بقیه، به آنها فرصت دهم تا خوبیهایشان را نشان دهند.»
S Aghamohammadkhan
۰
ریتا با مهربانی گفت: «چرا، کمکت میکنیم، رابرت. بهترین ویژگی مدرسهٔ وایتلیف این است که همه میخواهند به یکدیگر کمک کنند. فکر نمیکنم پسر یا دختری در این مدرسه از کمک کردن به تو خودداری کند. همه این فرصت را به تو خواهند داد که نشان دهی واقعاً آنچه به نظر میرسیدهای، نیستی.»
رابرت فوری پرسید: «الیزابت چهطور؟»
ریتا گفت: «خوب، از او میپرسم. الیزابت، نظرت چیست؟»
الیزابت بلند شد. همهچیز در ذهنش میچرخید. پس رابرت مردمآزار، یک مردمآزار نبوده، فقط پسری است که به خاطر اتفاقهای سالها قبل، باور نادرستی نسبت به خودش دارد. این خیلی عجیب به نظر میرسید. آیا درست بود؟ او باور نمیکرد رابرت بتواند خودش را تغییر دهد! آنهمه آزار و اذیت دربارهٔ خودش و جنی چه میشود؟
ستاره ۹۸۹۸
۰
الیزابت گفت: «اوه، کسی برای شکل دهانش نمیتواند کاری بکند!»
جون جواب داد: «فکر میکنم اشتباه میکنی. به نظرم همه میتوانند در سنین رشد صورت خود را شکل دهند.»
