گفت: «میبینی؟ اون زندگیه. اصل زندگی که همیشه تو سایه قرار میگیره و خیالانگیز بهنظر میرسه. کابوس واقعی این زنهایی هستن که اینجا جلوی چشم تو دارند به کارهای روزمرهشون میرسن. چیزی که در خواب میبینیم جز واقعیتی پیشپاافتاده نیست.»
راستش چیز زیادی از حرفهایش نفهمیدم. اما در همین مدت کوتاهی که با او هستم، عادت کردهام حرفهایی بشنوم و شاهد کارهایی باشم که هرگز سر از رمز و راز آنها در نمیآورم. البته سعی میکنم بهسادگی دربارهٔ هر چیزی پرسوجو نکنم. دوست ندارد کسی زیاد از افکار و احوالش سر در بیاورد.
شاید با این توصیفی که از ونگوگ میکنم فکر کنی چه آدم گَندهدماغی است و اصلاً چرا برادرت دارد این موجود را تحمل میکند. ولی باید بگویم سرخوشی و شور زندگی چنان در وجود وینسنت جاری است که من در بدترین شرایط هم اگر سر کنم، با هر بار دیدنش به این زندگی مزخرف امیدوار میشوم.