«یکی از تلخترین حوادثی که در جنگ دیدم، توی جزیرهٔ مینو رخ داد: من و همسرم منتظر خودرو گذری بودیم؛ تا اینکه نیسان آبیرنگی ایستاد. شوهرم گفت: "سوار شو."
سرگیجه داشتم و نمیدانستم که باردارم. گفتم: "نمیتوانم بروم بالا."
نیسان که دید دست دست میکنیم، رفت و ما کنار جاده ماندیم. بعد صدای انفجار و پشتبندش گرمای آتش آمد. همزمان خودرو دیگری پیش پای ما ایستاد. این بار سوار شدیم. در راه دیدم انفجار از کجا بوده. جیغ کشیدم؛ نیسان تکهتکه شده بود. جنازهٔ مسافرانش روی زمین پخش شده و خون روی زمین می غلتید. همسرم سرم را به طرف خودش برگرداند تا صحنه را نبینیم.