
Zohreh
۶
چشمها ممکن است چشمانداز واضحی از روح کسی باشند، مثل دوربینی دوچشمی که به درون قلب انسان متمرکز شده است.
Zohreh
۴
«هرچقدر واسه چیزی خرج کنی، همونقدر نصیبت میشه. منم ارزون نیستم.»
Violette
۱
مگی پی برد که اگر میدانستیم گنجینههای زندگی کجا پنهان شدهاند، زندگی چندان لذتبخش نمیبود. گاهی باید آنها را جستجو میکردی. گاهی باید بخاطرشان میجنگیدی و گاهی درست جلوی پاهایت بودند.
درهرحال، آنها منتظر بودند.
منتظر تو.
Zohreh
۱
«توماس، توی جوخه آتیش، همیشه توی یکی از تفنگها، فشنگ مشقی میذارن. میدونی چرا؟ به خاطر اینکه همه افراد جوخه بتونن شب بخوابن و با خودشون بگن: "شانس آوردم شلیک نکردم."»
Zohreh
۱
مگی همیشه فکر میکرد افسردگی پس از زایمان فقط غم و ناراحتی مربوط به بچه است و هیچوقت اسم روانپریشی پس از زایمان به گوشش نخورده بود. باور نمیکرد که احتمال داشت از آن، جان سالم به در نبرد و زنان بسیاری بودند که به خوششانسی او نبودند، مادرانی که خودکشی میکردند یا به همراه نوزادشان، ماشین خود را به درون دریاچه میراندند.
Zohreh
۱
«مثل چیزایی که تلویزیون نشون میده، نیست، نوآ. بیشتر متهمها شاهد ندارن، مگه اینکه شاهدی که شهادت بده متهم موقع وقوع جرم حضور نداشته. شاهدایی هم که به اعتبار و خوشنامی طرف شهادت بدن خیلی کمن و هیچوقت هم تاثیری ندارن. هیئتمنصفه اونا رو به حساب نمیاره. هربار که اونا رو توی فهرست شاهدان میبینم، با خودم فکر میکنم این لیست شاهدان نیست، لیست پَخمِگانه.»
Zohreh
۱
«چیزی رو که میخواستی، بدست آوردی، آره؟»
مگی دیالوگی از یکی از کتابهای کیلب را به کار برد و گفت: «آرزوم رو صید کردم!»
Elaheh Dalirian
۰
چشمانش را بست و از احساس گرمای خورشید روی صورتش، نشستن کنار خانوادهاش و احاطه شدن با زیبایی طبیعت شادمان بود.
مگی پی برد که اگر میدانستیم گنجینههای زندگی کجا پنهان شدهاند، زندگی چندان لذتبخش نمیبود. گاهی باید آنها را جستجو میکردی. گاهی باید بخاطرشان میجنگیدی و گاهی درست جلوی پاهایت بودند.
درهرحال، آنها منتظر بودند.
منتظر تو.
Zohreh
۰
او همچنان سرش را پایین گرفته بود و احساساتش را پنهان میکرد. طولی نکشید که احساساتش را از خودش نیز پنهان میکرد، مثل همان لحظه.
Zohreh
۰
کاش میتوانست به او بگوید که متأسف است، اما اگر هم میگفت، مگی حرفش را باور نمیکرد؛ دیگر نه.
Zohreh
۰
نوآ آرزو میکرد کاش میتوانست زمان را به عقب برگرداند و از تمام تصمیماتش تا همان لحظه صرفنظر کند. اشتباهات بسیاری را مرتکب شده بود. زندگیاش مثل یک رشته ترقه در میهمانی باربکیو، منفجر شده بود، اثاثیه پاسیو را سوزانده و به داخل خانه گسترش یافته بود تا اینکه همهچیز که در گلوله آتشین عظیمی گرفتار آمده بود، خارج از کنترل، در آتش شعلهور میشد.
تمام دنیایش نابود شد.
Zohreh
۰
«پای جونت در میونه.»
«فقط که نباید زندگی من رو در نظر گرفت. باید به فکر مگی و کیلب هم باشم.»
Zohreh
۰
«مثل نجیبزادهها رفتار میکنی.»
«مثل شوهرا و پدرا رفتار میکنم.»
Zohreh
۰
«واقعاً میخوام وارد زندگیم بشه. متنفرم از اینکه نیست. از علتش هم متنفرم.»
Zohreh
۰
تنها چیزی که بدتر از مادر بد بود، مادر فاقد صلاحیت، مثل او، بود. حتی حکم فاقد صلاحیت بودنش نیز از سوی دادگاه صادر شده بود.
Zohreh
۰
نوآ به این موضوع پی نبرده بود که وقتهایی در محاکمه قتل هست که هیچ اتفاقی نمیافتد، هرچند همه در اتاق دادگاه، در حالت حیات معلق مانده بودند.
Zohreh
۰
«چه میشد اگر» ها فکرش را دائم مشغول کرده بود.
Zohreh
۰
«آنا بهم گفت که توی فیسبوک، شما رو دنبال میکنه. شاید تمایل داره که زندگی خانوادگی شما رو آرمانی و بینقص تصور کنه، همونطوری که ما به عکسهای قشنگی که واسه همدیگه منتشر میکنیم، باور داریم. فضای مجازی، مشاوره دادن به کودکان و نوجوانان رو خیلی سختتر کرده. اونا تمام چیزایی رو که بقیه درباره زندگیشون، دوستاشون، والدینشون و اینجور چیزا رو توی صفحهشون منتشر میکنن، باور میکنن.»
Zohreh
۰
«کاری که من با آنا میکنم اینه که کمکش کنم خودش رو سرزنش نکنه چون برای عزتنفسش مضره.»
Zohreh
۰
مگی هم از جا بلند شد. «همین که برگشته به زندگیم، خوشحالم.»
«البته که هستی، اونم باید باشه. هر دختری به مادر نیاز داره، مگه نه؟»
Zohreh
۰
«مادرم همیشه میگفت: "اگه دری بسته بشه، یه در دیگه باز میشه."»
Zohreh
۰
«اما شما از شدت وحشت، فریاد نزدین؟»
«خیر.»
«فریاد نزدین تا درخواست کمک کنید؟»
«خیر. من پزشکم. خودم کمکم.»
Zohreh
۰
«البته! تو فکر میکنی اوضاع بد پیش میره. چرا به این فکر نکنی که خوب پیش میره؟»
«چون هیچوقت خوب پیش نرفته؟»
«اوضاع تغییر میکنه.»
Zohreh
۰
طبقه دوم خانه تاریک بود، پشت بام، خط بیرونی سایهواری در مقابل آسمان تیرهوتار بود. ابرها ماه را پوشانده بودند و ستارهای در دید نبود. نوری که از خانههای مجاور میآمد، درخشش غبارآلودی در هوا ایجاد کرده بود.
Zohreh
۰
به آسمان سیاه نگریست، بدون اینکه علتش را بداند؛ درخواستی از خدا؟ برای راهنمایی؟ برای کمک؟ دعایی آرام؟ برای بخشش؟ اما تنها چیزی که میدید، ظلمات بود. روی زانوان لرزانش ایستاد و به سمت خانه رفت.
چون او مادر بود و باید انجاموظیفه میکرد.
Zohreh
۰
«سوگیری تأییدی به این معنیه که وقتی به یه نتیجهای درباره مجرم برسید، دنبال حقایقی بگردین که نتیجهگیریتون رو اثبات کنه و حقایقی که اینکارو نمیکنه رو نادیده بگیرین.»
Zohreh
۰
چشمها ممکن است چشمانداز واضحی از روح کسی باشند، مثل دوربینی دوچشمی که به درون قلب انسان متمرکز شده است.
Zohreh
۰
مگی نمیدانست که این امکان وجود دارد تا ساعتها کرخت و بیحس باشد، اما وجود داشت.
Zohreh
۰
«به خودت بگو: "درس گرفتم" و دیگه بهش فکر نکن. اگه مامانم بود، این حرفو میزد.»
Zohreh
۰
آن زمانی که برای اولین بار فلوریان را دیده بود. موهایش بهترین ویژگی او بود. ده سال طول کشید تا مگی بفهمد ظاهر مهم نیست.