جملات زیبای کتاب اندوه به خصوص کیک لیمویی | طاقچه
تصویر جلد کتاب اندوه به خصوص کیک لیموییsubscriptionAvailable

کتاب اندوه به خصوص کیک لیمویی

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۵۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
ایمی بندر، لیلا حیدری
انتشارات: 
نشر خزه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
afsaneh_&_fatemeh
۱۲۹
«یافتم برای خودم یک دوست جدید، از آسمان عظیم بعد از مدت مدید.»
helya.B
۲۲
. طعم شکلات را مزه‌مزه کردم، اما رگه‌هایی بود در پهنایی از طعمی دیگر که در دهانم پخش شده بود: طعم حقارت، طردشدگی، غم، فاصله گرفتنی که احساس می‌کردم به مامان ربط دارد.
مریم!
۱۲
برای من ناراحتی مثل خورشیدی بود که پشت ابر می‌رفت و چند لحظه بعد، از پس آن بیرون می‌آمد و باز می‌درخشید.
مریم!
۱۲
نیمی از من احساس می‌کرد پنج ساله است و نیمی دیگر چهل ساله.
afsaneh_&_fatemeh
۱۱
ظریف و زیبا بود اما او هرگز از خودش راضی نمی‌شد.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۷
«کاش همان هشت ساله باقی می‌ماندی. کاش هیچ چیز نمی‌دانستی.»
مریم
۶
کمی بازی که کردم خسته شدم و از خودم خجالت کشیدم. نیمی از من احساس می‌کرد پنج ساله است و نیمی دیگر چهل ساله.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۶
چه‌جور وقتی من رو نمی‌شناسی عاشقم شدی؟ عشق رو باید به دست آورد.
مریم!
۵
پدر مادرها همیشه دعوا می‌کنند، چه در تلویزیون، چه در زندگی واقعی.
مریم
۳
برای من ناراحتی مثل خورشیدی بود که پشت ابر می‌رفت و چند لحظه بعد، از پس آن بیرون می‌آمد و باز می‌درخشید.
یك رهگذر
۳
همیشه غمی در چشمانش می‌دیدم. حسرت داشتن زندگی عادی مثل شخصیت‌های سریال‌ها به دل او مانده بود.
مریم
۲
می‌دونی. من اینجا زندگی می‌کنم. تو اونجا. من زندگی خودم رو دارم می‌سازم. اما تو رُز، هنوز آیندهٔ خودت رو نساختی.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
نیمی از من احساس می‌کرد پنج ساله است و نیمی دیگر چهل ساله.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
او بوی سیب تازه‌چیده می‌داد، بوی قاطعیت.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۲
صدای دختر کوچکی که دوست داشت به عقب برگردد، به زمانی که هیچ چیز نمی‌دانست
inside._.my._.busy._.mind
۲
اگر کسی داشت گریه می‌کرد، دستمالی در می‌آورد و اشک‌هایش را پاک می‌کرد و می‌گفت: «نمک رو باید به گوشت زد، نه لپ‌هات.»
مریم!
۲
ذره‌ای از خودم را در چشمانش می‌دیدم.
مریم
۱
کافه‌ای ایرانی نزدیک اوهایو و وست‌وود بود که غم سنگینی در گوشت بره‌اش چشیدم. اما می‌توانستم به‌راحتی آن را بخورم.
کتاب‌ها مرا صدا می‌زنند...
۱
به جوزف گفت که مثل صحراست. چراکه صحرا اکوسیستمی است که به داده یا ورودی زیادی نیاز ندارد. «جو فقط به نور خورشید نیاز داره.»
farnaz
۱
باید مثل آن شب، به‌نرمی لحن جورج سؤال می‌کردم. سؤال‌ها نباید مستقیم می‌بود. مثل دانه‌ای که برای پرندهٔ کنجکاوی ریخته می‌شود که در دوردست تماشا می‌کند.
Nazanin :)
۱
ـ اون هم توانایی خاصی داره؟ چشم‌هایم را بستم. «بله. اون هم داره.»
دختر پاييزي
۱
به پیاده‌رو که رسیدیم گره دستمان باز شد. درست همان لحظه آرزو می‌کردم همه جا خیابان باشد.
یك رهگذر
۱
پدر مادرها همیشه دعوا می‌کنند، چه در تلویزیون، چه در زندگی واقعی.
بــابـــونه 🌼
۱
کافه‌ای ایرانی نزدیک اوهایو و وست‌وود بود که غم سنگینی در گوشت بره‌اش چشیدم. اما می‌توانستم به‌راحتی آن را بخورم
مریم
۰
به‌هرحال بودنِ او پادزهر این بود که احساس کنم هیچ کس خانه نیست.
مریم
۰
بابا بداخلاق شده بود و مامان اخمو. وقتی بابا خانه بود مامان تند تند ماجراهای روزش را برای او تعریف می‌کرد، اما بابا اصلاً به مامان گوش نمی‌داد و چشم‌هایش این را به‌خوبی گواهی می‌داد.
مریم
۰
بچه‌های زیادی بودند که وقتی بزرگ می‌شدند می‌فهمیدند بابا و مامانشان آن چنان هم که فکر می‌کردند بی‌خطا نیستند. اما من اصلاً دلم نمی‌خواست اینقدر زود به این نتیجه برسم.
s.m
۰
ادامه بده. بچه از اون چیزایی که دید بدش اومد.» ـ پا می‌ذاره روی عینکش. «خدای من!» و زد روی داشبورد. «می‌دونستم این‌جوری می‌شه. حالا دیگه از داستان بدم میاد. دیگه از بچه‌ها عقب می‌مونه. درسته؟» ـ دیگه خوندن رو یاد نمی‌گیره. اما روزگارش رو می‌گذرونه. اون به عنوان یه نیمه‌نابینا اسمش رو ثبت می‌کنه و حق معلولیت می‌گیره. بابا سرش را با ناراحتی تکان داد. «عجب داستان بدی. خیلی بد بود.» در ماشین را باز کرد.
Zohreh
۰
او همیشه از آمدن به خانه خوشحال بود، اما کارهای پدرانه بلد نبود. نمی‌دانست با بچه‌هایش چه کند. برای همین هیچ وقت به ما یاد نداد دوچرخه‌سواری کنیم یا دستکش بیسبال بپوشیم.
zok
۰
«کلی احساس تو غذاست.»