ادامه بده. بچه از اون چیزایی که دید بدش اومد.»
ـ پا میذاره روی عینکش.
«خدای من!» و زد روی داشبورد. «میدونستم اینجوری میشه. حالا دیگه از داستان بدم میاد. دیگه از بچهها عقب میمونه. درسته؟»
ـ دیگه خوندن رو یاد نمیگیره. اما روزگارش رو میگذرونه. اون به عنوان یه نیمهنابینا اسمش رو ثبت میکنه و حق معلولیت میگیره.
بابا سرش را با ناراحتی تکان داد. «عجب داستان بدی. خیلی بد بود.»
در ماشین را باز کرد.