همه در جاهایشان خشکشان زد و بعد از چند ثانیه حامد که کفشهایش را به دستش گرفته بود داشت پلههای آپارتمان را به پایین میدوید و با صدای بلندی میگفت:
-من نمیام، آقا من نیستم... من دیگه برنمیگردم به اونجورجاهاااا... اصلاً... عمراً... راه نداره...
reyhane