جملات زیبای کتاب شهر خفتگان در‌ نفرین جادوگر پیر | طاقچه
تصویر جلد کتاب شهر خفتگان در‌ نفرین جادوگر پیر

بریده‌هایی از کتاب شهر خفتگان در‌ نفرین جادوگر پیر

۴٫۷
(۳۳)
همه در جاهایشان خشکشان زد و بعد از چند ثانیه حامد که کفش‌هایش را به دستش گرفته بود داشت پله‌های آپارتمان را به پایین می‌دوید و با صدای بلندی می‌گفت: -من نمیام، آقا من نیستم... من دیگه برنمی‌گردم به اون‌جورجاهاااا... اصلاً... عمراً... راه نداره...
reyhane