
کتاب نغمهی عشاق
گزیدهی دیوان حکیم الهی قمشهای
پدیدآورندگان:
حسین الهی قمشهایانتشارات:
انتشارات سخن٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
مادربزرگ💝
۱۴
ای جمالِ دانش و دین پرتوِ روی شما
آفتابِ عشق و ایمان تابد از کوی شما
ای همای دولتِ اربابِ معنا پایبند
چون دلِ اهل نظر دردام گیسوی شما
گر پذیری چون شهان آیم بهکویت ورنه باز
میکشم ناز گدایانِ سرِ کوی شما
گر الهی را زبان شیر است در صیدِ سخن
نیست الّا زالتفاتِ چشمِ آهوی شما
نظمِ چونآبِروانافشانْد برخاکت که داشت
دل هوای آتشین لعلِ سخنگوی شما
مریم
۶
الهی چون جهان است انتقالی
ز هجرِ دوستان تا چند نالی
چو دانی کاین جهان جمع است و تفریق
سخن بگذار و از حق خواه توفیق
Dexter
۵
نیاکانم از ساداتِ بحرین و حافظان قرآن بودند که در زمان نادر به شهر کوچک قمشه کوچ کرده و آنجا رحل اقامت افکنده بودند.
Salime Zamani
۳
ای حریفان مستی ما از شراب دیگر است
ای حریفان مستی ما از شرابِ دیگر است
تاک ما عشق است و در انگورش آبِ دیگر است
ای مدرّس، دفترِ وهم و خیال است این کتب
داستانِ عشق و مستی را کتابِ دیگر است
قصهای بیدار سازد قصهای خواب آورد
در خرَد هر داستانی را حسابِ دیگر است
صالحان را در قیامت گر بهشت آمد ثواب
کار عشق و عشقبازان را ثواب دیگر است
چرخ اگر خوش پیچ و تابی روز و شب دارد ز عشق
عشق را در زلف خوبان پیچ و تابِ دیگر است
غیر خورشیدی که تابد بر سر سکانِ خاک
Salime Zamani
۳
بیا تا شمعِ هم، پروانه هم، یارِ هم باشیم
Ali Yeganeh
۱
وصلِ یارِ مهربان مشکل نبودی کاشکی
یا شرارِ عشقِ او در دل نبودی کاشکی
یا هزاران پرده حُسنِ بیحدش بر رخ نداشت
یا حریفْ آن یارِ سنگیندل نبودی کاشکی
یا که چون حُسنِ ازل از پرده بیرون زد قدم
آتشِ شوقش در آب و گِل نبودی کاشکی
یا مجازاتِ غمِ عشق آتشِ هجران نبود
یا که این قانون مرا شامل نبودی کاشکی
یا «الهی» را هوای وصلِ او در سر نبود
یا وصالش اینچنین مشکل نبودی کاشکی
مریم
۱
بهشت است آنجا که آزار نیست
گل است آن که بر پای کس خار نیست
فرشتهسرشت و بهشتیوشی
اگر با کست جور و پیکار نیست
بهجز دانش و دین دلِ هوشمند
به بازارِ گیتی خریدار نیست
بر آنان که بدکیش و تیرهدلاند
نصیبی بهجز قهرِ دادار نیست
به بازیچه عالمِ بیثبات
دلِ هوشمندان گرفتار نیست
شد آزادْجانْ هرکه با یادِ دوست
به صیدی و قیدی گرفتار نیست
«الهی» بر آن پاکدل مرحبا
که دامش بهجز زلفِ دلدار نیست
مریم
۰
از دیاری شهریاری برنخاست
پیشِ یار آیینهداری برنخاست
آن که بِهْ گردد به دستش روزگار
روزگاری شد به کاری برنخاست
غیرِ برقِ عشقِ عالمسوزِ من
زآتشِ هستی شراری برنخاست
از منِ بیدل چه میخواهد حبیب
کاری از بیاختیاری برنخاست
گُل ز صحرای طبیعت رَخت بست
زآن که بادِ نوبهاری برنخاست
بر درختِ طبع باری بر مپیچ
کز بنِ این شاخ باری برنخاست
ما و معشوقی که بیالطافِ او
از خلایق هیچ کاری برنخاست
چون «الهی» بندهای در بندِ عشق
از دیاری شهریاری برنخاست
Ali
۰
آسایشِ هر دو جهان خواهی «الهی»
از دل برون کن مهرِ این دنیای دون را
Ali
۰
باشد برِ دوست مستجاب آید
من با دل و با زبان دعا کردم
آخر ز گدایی درِ عشقت
دل را شهِ کشورِ وفا کردم
تا مژدهای از دیارِ یار آید
کی دامنِ ناله را رها کردم
تا کشتیم از خطر رهانَد عشق
زاری به خدای ناخدا کردم
عشق ار گنه است و جُرمِ من فریاد
Ali
۰
تنها تو شاهی ماهِ من در ملک هستی
غیر از تو ما سلطان و سالاری نداریم
بر ما فقیران رحمی ای سلطان که در دل
هیچ آرزو جز فیضِ دیداری نداریم
در حضرتش باری «الهی» جز دعایی
با اشک و آه و ناله زاری نداریم
Ali
۰
ناله چو مرغ سحر زن ای دل
نغمه پُرشور و شر زن ای دل
پرده ز رخسارِ گل برانداز
بر دلِ بلبل شرر زن ای دل
طایرِ باغِ بهشتی ای جان
از خَمِ این دام پَر زن ای دل
Ali
۰
نه به راهِ کویش سفری خرد را
نه به باغِ حُسنش گذری صبا را
نه ز دامِ شوقِ تو رهد «الهی»
نه به دردِ عشقت اثری دوا را