
liligh78
۵۲
یه وقتایی گذشته یه جوری آدمو خط خطی میکنه که هیچ اتفاق خوبی توی آینده نمیتونه براش پاکن بشه.
Sara.iranne
۲۸
به نظر من سکوت حامل خیلی حرف ها بود. گاهی از موافقت نشات میگرفت و گاهی از مخالفت. گاهی از خواستن و گاهی از نخواستن. گاهی هم مثل الان از تفکر غلیظ و آزاردهنده. مفهوم سکوت را فقط میشد از نگاه ها فهمید.
Sara.iranne
۲۷
با انگشت سینه اش را نشانه رفت و گفت:
- حق با منه!!!
انگشتش را گرفتم از سینه اش جدا کردم و گفتم:
- همه آدما فکر میکنن حق با خودشونه. وقتی بهت میگن منطقی که بتونی وقتی حق باهات نیست، قبولش کنی.
Mahboob
۲۷
ای کاش والدینی که نمیتوانستند با هم کنار بیایند این را میفهمیدند که جدا نشدنشان به نفع فرزندانشان نیست! این ظلم است در حق آنها که در محیطی پر از تشنج و عذاب بزرگ شوند.
Negaarstan
۲۶
هر کس با تو همان گونه ای رفتار میکند که خودت به او اجازه میدهی.
Sara.iranne
۲۳
مثل همیشه چشمانش میخندید و یک جوری خوشحال بود که انگار فردا تعطیل است!
Hayley Mikelson
۱۹
واقعاً که درست گفته اند همیشه بهترین آدمهایی که در زندگی کنارت میمانند در ابتدای آشنایی بدجور میروند روی اعصابت.
Sepide Deris
۱۷
من مردم وقتی دستت را در دست دیگری دیدم. وقتی نگاهت را در نگاه دیگری ... من یک بار مُردم فقط بدنم آن را نفهمید!
błüĕ
۱۳
«مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود، عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست. پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن! تازگی ذات عشق است و طراوت بافت عشق! چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق هم چنان عشق بماند؟»
Negaarstan
۱۲
مکالمه ای که در طولش چند بار دیگه چه خبر تکرار بشود نشان دهنده این است که آن دو نفر هیچ حرفی برای زدن به هم دیگر ندارند.
Negaarstan
۱۲
مگر سرما هم میتوانست آتش بزند؟! من این را با تمام وجود فهمیدم که صدای سرد، احساس سرد، کلمات سرد، آتش میزنند. میسوزانند. خاکستر میکنند!
sarar-'
۶
همه آدما فکر میکنن حق با خودشونه. وقتی بهت میگن منطقی که بتونی وقتی حق باهات نیست، قبولش کنی. حالا دیگه میل خودته که به عنوان یه آدم منطقی شناخته بشی، یا یه آدم سطحی بی منطق.
Negaarstan
۵
- من میرم برات قهوه بگیرم. نگاه کن چی به روز خودش آورده دختره احمق!
بعد از این حرف رفت و من فقط داشتم به قهوه فکر میکردم. من قهوه نمیخواستم. من حالم را دوست داشتم. من این خندیدن ها را دوست داشتم. حتی اگر فیک باشد. من این تاثیر الکل روی مغزم را دوست داشتم. این مضحک شدن دردهایم را، این بی توجهی به زندگی را. همه و همه را دوست داشتم.
pariyanoras
۵
هر شب قبل خواب به این فکر میکردم که چرا گذشته دست از سرم برنمی داره؟ چرا افتاده دنبالم و قدم قدم تعقیبم میکنه؟ گذشت. چهار پنج سال گذشت و من بالاخره فهمیدم این گذشته نیست که دنبالمه. منم که تیکههای پازلو توی مشت گرفتم و میخوام هر طور شده بچینمش. میدونم یه چیزی کمه! یه دلیلی که بفهمم چرا این طور شده؟ چرا زندگی من این جوری شده! اصلاً چرا من؟ همین فکر ها بود که داشت ذره ذره روحم رو میجوید و نابودم میکرد. مثل یه بچهٔ تخس انگشتامو محکم تر به هم فشار میدادم تا تصویر دلخواهمو توی تیکههای پازل ببینم. خب کم کم فهمیدم تا پنجه باز نکنم و رهاش نکنم، اونم یقهٔ منو ول نمیکنه
sarar-'
۵
قوی ترین آدم ها هم بالاخره کم میآوردند.
کاربر ۱۴۸۶۴۳۲
۵
دوست داشتم اتفاقات توی زندگیم، واسم رنگ سادگی بگیرن! عین بچه ها باشم. خیلی زود ناراحتی هام از یادم بره و با یه بستنی با شکلات دوبل شاد بشم و بخندم.
کاربر ۳۲۳۴۴۰۸
۵
بعضی عشق ها عشق نیستند، این قدر واضح خریتند که خود طرف هم میفهمد اما دوست دارد خر باشد. خب باشد! این خر بودن گوارای وجودش!
کاربر ۳۲۳۴۴۰۸
۵
تا به حال شده بمیری اما نفس بکشی؟ من مردم وقتی لبخندت را روی صورت دیگری دیدم. من مردم وقتی دستت را در دست دیگری دیدم. وقتی نگاهت را در نگاه دیگری ... من یک بار مُردم فقط بدنم آن را نفهمید!
کاربر ۱۴۸۶۴۳۲
۴
- تیر خلاص رو نمیدونی به کیا میزنن؟ به اون بدبختایی که تنشون پر از جراحت و زخمه. دارن جون میکنن. اون تیر آخر رو میزنن تا خیالشون راحت بشه مرده.
رژ لب از دستم افتاد کف ماشین ...
میرالماسی
۳
کاش والدین وقتی میخواستند به هوای دلشان گوش کنند کمی به زجرهای مادام العمری که برای فرزندانشان آجر آجر روی هم میچینند و دیوار میسازند هم فکر کنند.
Negaarstan
۳
دامنش را بلند تر کردم، پایینش ریشه ریشه بود. باید حسابی از خجالت پارچه در میآمدم. هر چی بیشتر ریش میشد زیبا تر جلوه میکرد. یکی از بازوها را لخت کشیدم و دیگری را با آستین بلند. جدایی همین بود. باید حتی دست ها هم از هم جدا باشند.
فاطمه بهتاج
۲
«مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود، عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست. پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن! تازگی ذات عشق است و طراوت بافت عشق! چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق هم چنان عشق بماند؟»
Mah Naz
۲
تا کسی پا روی دمم نمیگذاشت کاری به کارش نداشتم. همیشه ترجیح میدادم خط صافم را بگیرم و با آرامش بروم جلو. به قول معروف خانم باشم! نه با کسی درگیر بشوم و نه درگیری درست کنم
gh
۲
با تمام این بریز و بپاشهایش من او را زن بدبختی میدانستم. زن بدبختی که از هیچ به هیچ عمیق تری رسیده بود.
gh
۲
بعضی عشق ها عشق نیستند، این قدر واضح خریتند که خود طرف هم میفهمد اما دوست دارد خر باشد. خب باشد! این خر بودن گوارای وجودش!
gh
۲
مطمئن باش اگه کمی صبور باشی تا شخص درست وارد زندگیت بشه هزار بار هم از زندگیت بیرونش کنی باز یه راهی برای برگشتن و کنارت موندن پیدا میکنه.
ARASTEH
۲
شب شراب نیارزد به بامداد خمار
کاربر ۱۴۸۶۴۳۲
۲
باید مینشستم کنارش و دائم به هم میگفتیم: «خوب دیگه چه خبر؟!! جدی؟!! چه جالب! خوب دیگه چه خبر؟» مکالمه ای که در طولش چند بار دیگه چه خبر تکرار بشود نشان دهنده این است که آن دو نفر هیچ حرفی برای زدن به هم دیگر ندارند. درست مثل من و مامان!
کاربر ۱۴۸۶۴۳۲
۲
شب شراب نیارزد به بامداد خمار. نیارزد؟!! شاید گاهی بیارزد
کاربر ۱۴۸۶۴۳۲
۲
تفاوت نگاهش را خیلی خوب حس میکردم. وقتی به شاران نگاه میکرد انگار که داشت به یک بچه بازیگوش نگاه میکرد و همین که نگاهش به سمت من میچرخید میشد یک موجی از احترام را دید. حالا خیلی راحت میتوانستم مفهوم این جمله را درک کنم که هر کس با تو همان گونه ای رفتار میکند که خودت به او اجازه میدهی.
